لجباز_جذابP96

لجباز_جذابP96

#فرداصبح
ات"
چشمام رو باز کردم همه جا رو تار میدیدم..
از جام بلند شدم و نشستم..
مامان رو دیدم که سرش روی تخته و خوابیده بود..
یکم تکون خوردم که چشماشو باز کرد و بلند شد..
$ات.. خوبی؟
+مامان من چیشدم؟
$دیشب تو رستوران حالت خوب نبود و اوردیمت اینجا..
پرستار: کیم ات.. باید ازمایش بگیریم..
+چی؟
$چیزی نیست ازمایش میگرن بعدش میای.. پاشو..
+ازمایش براچی؟
$دکترت گفته..
+مامان جونگ کوک کجاست؟
$نمیدونم فکر کنم بیرونه..
+بهش بگو بیاد..
$خب برو ازمایشت رو بده منم مبگم بهش بیاد..
+نه باید حتما ببینمش..
$صبر کن الان میام..
مامان از اون بخش رفت بیرون منم به بقیه میرضای توی اتاق نگاه میکردم..
پرستار: جونگ کوک چیکارته؟
+زندگیم.. چطور؟
پرستار: اوو.. خب باید اون پیشت میخوابید نه مامانت..
+هنوز ازدواج نکردیم..
پرستار: فقط زود که باید ازمایش بگیریم و جواب بدیم..
به در نگاه کردم که کوک داشت میومد و به سرعت رفتم بغلش.. اونم منو سفت بغل کرد..
_خوبی بیبی؟
+کجا بودی؟ دلم بزات تنگ شده بوود..
_بیرون بودم گفتن والدینش.. مامانت اومد پیشت..
پرستار: تموم؟ بریم؟
_کجا؟
پرستار: ازمایش..
+تو هم بیااا..
پرستار: عیب نداره..

چند مین بعد..

+درد داره؟
پرستار: یکم اره ولی زود تموم میشه..
_عیب نداره من اینجام..
پرستار: به زندکیت نگاه کن همه ی دردات یادت میره.. خخخ
+باشه.. خخخ
برای ازمایش اماده شده بودم و کوک کنارم وایستاده بود و بهش نگاه میکردم..
پرستار: اگه میتونی باهاش حرف بزن..
_باشه..
+خب منتظرم؟
_گفته بودی دریا رو دوست داری... بعد از ازدواجمون میریم همونجا..
+فقط سریی..
_حواست به من باشه..
+تصمیم عوض شد..
که سوزن رو فرو کرد وچشمامو بستم و داد خفه عی زدم و دست کوک رو فشار دادم..
_امریکا؟ میخوای اونجا بری؟
+اره.. از لجه تو.. خخخ
_باشه.. بریم.. منم موافقم..
+دروغ نگوو.. اخخ
_نه نمیگم.. ولی خیلی لختی نپوش.. باشه؟
+باشه.. هفف.. تموم کن دیگههه..
پرستار: تموم..
+هففف... خیلی میترسم جونگ کوک..
_چرا؟
+این ازمایشه رو مخمه.. احساس خوبی ندارم..
_جواب؟
+اره..
_راستش منم..
+پس حس متقابله..
_اره.. خب پاشوو..

از جام بلند شدم و اومدیم بیرون..
+وااای.. حالم خوب نیست...
_هیی.. بیا بغلم..
+نمیخواد تخت اونجاست..
که بغلم کرد و چشمام سیاهی رفت..
_ات خوبی؟

چند مین بعد..
×کوک پاشو برو من خودم اینجام..
_نمیخوام..
×خب دوست منم هست.. الان مولا معجزه ای چیزی میکنی؟ هر موقع بیدار شد صدات میکنم.. نگران نباش..
_تو برو.. من همینحا میمونم..
×دیوونه ای بخدا... اصلا شما دوتا دیوونه رو نباید کنار هم بزارن..
_حسودی کردنت تموم شد؟ حالا بفرما..
×من حسودم؟ عزیزم تهیونگ با تو خیلی فرق داره..
_ات هم با تو خیلی فرق داره..
×حرف زدن با تو چیزی رو حل نمیکنه.. من میرم..
ات"
چشمامو باز کرد و جونگ کوک جلوم نشسته بود...
+جونگ کوک..
_بیدار شدی؟
+اومم.. جواب چیشد؟
_هنوز جواب ندادن..
+باش..
_بیا.. بخور..
+این چیه؟
_ابمیوه.. واسه این از هوش رفتی..
+ولش کن.. برو ببین جواب چی بود نباید مامان زود تر بفهمه..
_ات اگه نخوری دوباره بیهوش میشی..
+باشه بده برو..
_اول همشو بخور..
+ای بابا..
_زوود..
ابمیوه رو اورد نزدیک دهنم..
+خودم میتونم..
_دوست دارم من بدم..
که مامان رو به روی تخت با تعحب داشت نگام میکرد و اونجا قلبم تند تند میزد..
+وااای مامان.. ماماااان.. بگووو چیشدههه؟ هاا؟
$جوابه ازمایشت دست دکتره.. من میرم بکیرم..
+نه نه بگو بیاد اینجا توضیح بده منم بفهمم..
$باشه..
+واای دارم میمیرم.. فقط دعا کن چیزی تو اون ننوشته باشه.. وااای..

_نخوردی.. بخور..
بزور ابمیوه رو خوردم و دست کوک رو گرفتم..
+ببین اول تو ازمایش رو باز کن.. خب؟ اگه چیزی نبود بدش به مامان اگه بودش پارش کن.. بگو الکیه..
_مثلا میخواد چی بیاد؟ فوقش میزنه حامله ای.. نمیدونن که از کی...
+جونگ کوک اعصاب منو خورد نکن.. حالم خوب نیست..
_بیبی.. بالاخره که قراره ما باهم ازدواج کنیم... پس واسه جی نگرانی؟ نگرانیت الکیه..
+نه ما که نمیدونیم واکنش اونا چیه..
_هر چی باشه بازم منو تو از اخر با همیم..
+خیلی خونسردییی.. اوففف
_تو خیلی نگرانی.. نبااش.. چیزی نیست..
+اوففف ولش کن.. تو نمیفهمی من دارم چیمکشم..
که دکتر و مامان اومدن..
دست کوک رو فشار دادم و کوک بهم یه لبخند زد و رفت و برگه رو گرفت و بازش کرد..
دیدگاه ها (۲)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

چند پارتی جونگ کوک دعوایی که جونگ کوک اومد کت و شلوار مشکیشو...

چندپارتی جونگ کوک

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پارت ۱۹۶

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط