Novel panleo
♡ #part⁴⁷ ♡
『 paniz 』
بعد از تعويض کردن لباس هام اومدم سازمان، بیشتر کاری بهم نمیدادن عین علاف ها نشسته بود پشت سیستم فقط پرونده ها رو وارد کنم همین
اونقدری که عاشق کار ام بودم ، نمیتونستم عادت کنم به این پشت میز نشستن زندگی ما رو کجا آورده بود
محراب کل روز رو سر به سرم گذاشته بود که باید عادت کنی اما بر خلاف قلب ام هیچ سازگاری نداشتم ، تایم نهار شده بود
توی این مدت کمی قهوه خوردم که
+ کمیسر .. فرمانده صداتون زده
نگاهی به پسره کردم و با تشکر ازش دور شدم ، همینطور که میرفتم توی راه مهشاد هم بهم اضافه شد
با خنده گفت
مهشاد: چطور بود امروز
متقابل اش خندیدم و گفتم
_ فکر نمیکردم انقدر حوصله سر بر و خسته کننده باشه
مهشاد: بله پس چی فکر کردی یه روزی به بچها گیر داده بودی خیلی سخته نه سرگرم کنندست
با جواب اش موافقت کردم و وارد اتاق فرمانده شدیم پشت بنده اش محراب اومد ، دیانا هم که مثل همیشه اولین نفر داخل بود
فرمانده: خب حالا که اومدین همه هم هستن راحت میتونم بگم
با کنجکاوی نگاه به فرمانده کردیم که خنده ای سر داد
فرمانده : نترسین فکر بدی نکردم ..قرار یه مدت برین استراحت
مهشاد: استراحت چرا استراحت ؟؟
فرمانده: تصمیم گرفتم تا اینجا که کمکم کردید ممنونم یه تعطیلات برین خوشبگذرونین بعد بیایین سرکارتون
دیانا: چرا یهویی تصمیم گرفتین ؟
_بله ما که داشتیم کار میکردیم
فرمانده: بچها...قرار نیست که ادامه ندیدن تازه محراب برای عروسیش مرخصی گرفته بود چه بهتر که همگی با هم برین
محراب: از کارا عقب نمونیم
فرمانده: خیالتون راحت من هستم حواسم هست .......
* * * *
با کمک مامان همه وسیله ها رو آماده کردم برای فردا و وقتی تموم شد مثل جنازه ها افتادم رو تخت خوابم برد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
بعد از تعويض کردن لباس هام اومدم سازمان، بیشتر کاری بهم نمیدادن عین علاف ها نشسته بود پشت سیستم فقط پرونده ها رو وارد کنم همین
اونقدری که عاشق کار ام بودم ، نمیتونستم عادت کنم به این پشت میز نشستن زندگی ما رو کجا آورده بود
محراب کل روز رو سر به سرم گذاشته بود که باید عادت کنی اما بر خلاف قلب ام هیچ سازگاری نداشتم ، تایم نهار شده بود
توی این مدت کمی قهوه خوردم که
+ کمیسر .. فرمانده صداتون زده
نگاهی به پسره کردم و با تشکر ازش دور شدم ، همینطور که میرفتم توی راه مهشاد هم بهم اضافه شد
با خنده گفت
مهشاد: چطور بود امروز
متقابل اش خندیدم و گفتم
_ فکر نمیکردم انقدر حوصله سر بر و خسته کننده باشه
مهشاد: بله پس چی فکر کردی یه روزی به بچها گیر داده بودی خیلی سخته نه سرگرم کنندست
با جواب اش موافقت کردم و وارد اتاق فرمانده شدیم پشت بنده اش محراب اومد ، دیانا هم که مثل همیشه اولین نفر داخل بود
فرمانده: خب حالا که اومدین همه هم هستن راحت میتونم بگم
با کنجکاوی نگاه به فرمانده کردیم که خنده ای سر داد
فرمانده : نترسین فکر بدی نکردم ..قرار یه مدت برین استراحت
مهشاد: استراحت چرا استراحت ؟؟
فرمانده: تصمیم گرفتم تا اینجا که کمکم کردید ممنونم یه تعطیلات برین خوشبگذرونین بعد بیایین سرکارتون
دیانا: چرا یهویی تصمیم گرفتین ؟
_بله ما که داشتیم کار میکردیم
فرمانده: بچها...قرار نیست که ادامه ندیدن تازه محراب برای عروسیش مرخصی گرفته بود چه بهتر که همگی با هم برین
محراب: از کارا عقب نمونیم
فرمانده: خیالتون راحت من هستم حواسم هست .......
* * * *
با کمک مامان همه وسیله ها رو آماده کردم برای فردا و وقتی تموم شد مثل جنازه ها افتادم رو تخت خوابم برد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۵k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط