Novel panleo

#part⁴⁵

『 paniz 』

رضا: اما شاهین من رو مثل خودش تربیت کرده تا بزرگ بشم شده بودم دست راست خودش ، با فربد همونجا آشنا شدم و خیلی سعی کردم حداقل اون رو وارد این کثافت کاری ها نکنم بیشتر کاری کردم نزدیک خانواده ام باشه بچه که بودم گفته بودم انتقام تک تک اشک های مامان رو پس میزدن اول بابابزرگم بعد سهراب ، شاهین اونقدر بهم اعتماد داشت که کل ثروت اش رو قبل از مرگ به من داد ، شاهین تموم شد و من راهش رو ادامه دادم اما به روش های صحیح نه مواد نه شیشه نه خیلی چیز های دیگه با ادامه دادن راه ام خیلی بزرگتر شده هتل و شرکت رو با پول هایی که توشون خلاف نبودن راه انداختم کل اون اسلحه هایی که از مرز رد میکنیم به کشور های دیگه همشون قانونی ان یعنی از خلافکار میخرم و به پلیس کشور های دیگه میفروشم اما بخاطر نقشه ام گفتم که نباید لو بدم معامله کردم باهاشون تا به نیرو های دیگه اشون نگن .

بعد از اتمام حرفش نگاهی به من کرد که کل صورتم اشکی شده بود نیمچه اخمی کرد و با دستاش صورتم رو پاک کرد
رضا: چته دختر خوبی

با صدای لرزون لب زدم
_ببخش منو که از قبل قضاوتت کردم

دستی دور شونه هام حلقه کرد و بغلم کرد
رضا: هیش بهش فکر نکن اشکاتو پاک کن ببینم

دستمالی بهم داد که صورتم پاک کردم نگاهی بهش کردم و لب زدم
_پس این همه آدم کشتی چی میشن هانن

ابرویی بالا انداختم
رضا: اونارو دیگه انکار نمیکنم اما هر کسی که تا به حال کشتم حق شون بوده و هر مدرکی که بوده رو پاک کردم

_اما بازم ممکنه لو بری

دستم رو تو دستش گرفت
رضا: پلیس های اونور آب فکر میکنن کمک‌شون میکنم و ازم دفاع میکنن اما این همه قتل و دنیای مافیا بودن رو نمیدونن و حتی توام نمیدونستی پس ممکن نیست اگر هم برم مدت کمی میرم زندان پس بدون که چرا خانواده ام رو مخفی کردم چون تو دنیایی مثل مافیا خانوادت رو مورد هدف قرار می‌دن

ناباور نگاهش کردم واقعا نمی‌خواست دست از کارش برداره
_خب ولش کن

خنده‌ای کرد
رضا: نه دیگه نشد چون من اگه ول کنم اونا ول نمیکنن پس این کار تا آخر باهامه و من اگر بخاطر کارهام مدت کمی هم برم زندان اونا بیخیال نمیشن میان سراغم

نفسی گرفتم
_باید ازت محافظت کنیم اینطوری نمیشه که همش تو سپر بلا بشی ..من نمیخوام با تمام بدی هایی که داری و مانع هایی که با هم داریم از دستت بدم

دستی به موهام کشید
_انقدر حرص من رو نخور من مواظب خودم هستم

من رو به آغوش کشید که سر رو سینه اش گذاشتم دست لای موهام می‌کشید برای خواب آماده میشدم با وجود صندلی بزرگ و راحتی ، چشمام بسته شد و خوابم برد....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁸ ♡『 paniz 』با غلت خوردن از خواب بیدار ...

Part ¹²⁹ا.ت ویو:مثل اینکه خودش بود..به داخل راهنمایش کردم..و...

هـ؋ـت وارث🍷Part31بیخیال دیدنشون شدم و سمت اتاقم رفتم .خسته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط