Novel panleo
♡ #part⁴⁶ ♡
『 paniz 』
با تابیدن آفتاب بهم بیشتر مشتاق خواب شده بودم ، بغل کسی بودم که جای گرمی بهم میداد که با خنده تو گلویی گفت
رضا: بیدار شو پیشی صبح شده
گوشهی چشمم رو باز کردم و نگاهش کردم اولین شبی بود که بعد از این همه دوری کنارش خوابیده بودم
_ساعت چنده
رضا: دیگه فکر کنم داره ۹ میشه
وای زیر لب گفتم ، مامان رو اصلا یادم رفته بود
رضا: چیشده
_مامانم رو اصلا یادم رفته
گوشیم رو از میز برداشت و بهم داد
رضا : دیشب از طرف تو بهش پیام دادم صبح کار داریم شاید تا نهار طول بکشه
شاکی نگاهش کردم
_به علاوه اینکه کلید خونه ام هم داری رمزم رو از کجا میدونی
رضا: من همه چیتو از برم و میدونم چیکار میکنی
بیخیال بحث باهاش شدم و و نگاهی از شیشه به داخل خونه کردم
_خیلی کارت زشت بود نصفه شبی اومدیم اینجا شاید مامانت آمادگی نداشت بیچاره ها رو از خواب بلند کردیم
اخمی کرد بخاطر حرفم که شونه ای بالا انداختم و بلند شدم پلیوری که رو بازوم افتاده بود رو درست کردم
_بر من اخم و تخم نکنا میزنم تو دهنت ببین من رو به چه وضعی اوردیم هر دو طرف تو عمل انجام شده قرار دادی رضا ...پاشو ببینم تنهایی نمیتونم برم
لب زیرینش رو به دندون گرفت و گفت
رضا: تو تنهایی بر من قلدری میکنی تو جمع خجالت میکشی
با لبخند سمت مامانش رفتیم که آروم لب زدم
_دهنتو ببند رضا
چشماش خندید و رفت سمت میز صبحونه نشست رستا تعارفی کرد که روبروی رضا نشستم و رستا کنارم نشست ، مامان اش چای دم شده رو برای همه ریخت که ممنونی زیر لب گفتم
رستا : مامانم اتاق براتون اتاق حاضر کرده بود اما انگاری خیلی خسته بودین همین بالکن خوابتون برد
رضا: دست مامان درد نکنه ولی فکر کنم پانیذ بر احتمال های دیگه همونجا خوابش برد
نگاهی بهش کردم وقتی متوجه منظورش شدم چشم غرهای بهش رفتم که
ریحان : اذیت نکن دخترو رضا ، بخور عزیزم
صبحونه رو بدون هیچ حرفی خوردیم و توی جمع کردنش بهشون کمک کردم ، بعد از شستن ظرفها ها ، با چشم ابرو اومدن به رضا رفتیم
اما اون شب رو هیچوقت یادم نمیره دقیقا لحظه ای که فکر کردم هیچ حس و درکی نداره از خانواده داشتن آورد من رو پیش مادر اش ریسک بود صدرصد شاید من زد به سرم برم به سازمان بگم اما با شنیدن کل اتفاقات زندگیش سکوت کردم حتی به ناحق !
جلوی آپارتمان نگه داشت و نگاهم کرد
رضا: اگه کنجکاویت درباره ی زندگی من تموم شد حالا قبول میکنی رابطمون رو
نگاهی بهش کردم
_چجوری از سهراب میخوای انتقام بگیرم
رضا: انگاری هنوز تموم نشده ، عزیزم اینو بهت بگم خیالت راحت باشه نمیکشمش که دار و ندارش رو میگیرم حالا تموم شد
_هر سری گفتی نمیکشم اما به طرز وجهي کشتی
اخمی کرد
رضا: اون مردک حق اش بود حالا خدافظ
_خدافظ.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
با تابیدن آفتاب بهم بیشتر مشتاق خواب شده بودم ، بغل کسی بودم که جای گرمی بهم میداد که با خنده تو گلویی گفت
رضا: بیدار شو پیشی صبح شده
گوشهی چشمم رو باز کردم و نگاهش کردم اولین شبی بود که بعد از این همه دوری کنارش خوابیده بودم
_ساعت چنده
رضا: دیگه فکر کنم داره ۹ میشه
وای زیر لب گفتم ، مامان رو اصلا یادم رفته بود
رضا: چیشده
_مامانم رو اصلا یادم رفته
گوشیم رو از میز برداشت و بهم داد
رضا : دیشب از طرف تو بهش پیام دادم صبح کار داریم شاید تا نهار طول بکشه
شاکی نگاهش کردم
_به علاوه اینکه کلید خونه ام هم داری رمزم رو از کجا میدونی
رضا: من همه چیتو از برم و میدونم چیکار میکنی
بیخیال بحث باهاش شدم و و نگاهی از شیشه به داخل خونه کردم
_خیلی کارت زشت بود نصفه شبی اومدیم اینجا شاید مامانت آمادگی نداشت بیچاره ها رو از خواب بلند کردیم
اخمی کرد بخاطر حرفم که شونه ای بالا انداختم و بلند شدم پلیوری که رو بازوم افتاده بود رو درست کردم
_بر من اخم و تخم نکنا میزنم تو دهنت ببین من رو به چه وضعی اوردیم هر دو طرف تو عمل انجام شده قرار دادی رضا ...پاشو ببینم تنهایی نمیتونم برم
لب زیرینش رو به دندون گرفت و گفت
رضا: تو تنهایی بر من قلدری میکنی تو جمع خجالت میکشی
با لبخند سمت مامانش رفتیم که آروم لب زدم
_دهنتو ببند رضا
چشماش خندید و رفت سمت میز صبحونه نشست رستا تعارفی کرد که روبروی رضا نشستم و رستا کنارم نشست ، مامان اش چای دم شده رو برای همه ریخت که ممنونی زیر لب گفتم
رستا : مامانم اتاق براتون اتاق حاضر کرده بود اما انگاری خیلی خسته بودین همین بالکن خوابتون برد
رضا: دست مامان درد نکنه ولی فکر کنم پانیذ بر احتمال های دیگه همونجا خوابش برد
نگاهی بهش کردم وقتی متوجه منظورش شدم چشم غرهای بهش رفتم که
ریحان : اذیت نکن دخترو رضا ، بخور عزیزم
صبحونه رو بدون هیچ حرفی خوردیم و توی جمع کردنش بهشون کمک کردم ، بعد از شستن ظرفها ها ، با چشم ابرو اومدن به رضا رفتیم
اما اون شب رو هیچوقت یادم نمیره دقیقا لحظه ای که فکر کردم هیچ حس و درکی نداره از خانواده داشتن آورد من رو پیش مادر اش ریسک بود صدرصد شاید من زد به سرم برم به سازمان بگم اما با شنیدن کل اتفاقات زندگیش سکوت کردم حتی به ناحق !
جلوی آپارتمان نگه داشت و نگاهم کرد
رضا: اگه کنجکاویت درباره ی زندگی من تموم شد حالا قبول میکنی رابطمون رو
نگاهی بهش کردم
_چجوری از سهراب میخوای انتقام بگیرم
رضا: انگاری هنوز تموم نشده ، عزیزم اینو بهت بگم خیالت راحت باشه نمیکشمش که دار و ندارش رو میگیرم حالا تموم شد
_هر سری گفتی نمیکشم اما به طرز وجهي کشتی
اخمی کرد
رضا: اون مردک حق اش بود حالا خدافظ
_خدافظ.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۳k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط