{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵۰


رزت : کیان بگم خدا چیکارت نکنه

ابیل : وایسا

کالیکس : اینقدر سریع ندو وایسااااا!

کامیلان : میفتی

رزت : ولم کنیدددددد!

* همینطور پشت سرم میدودن دور و برم کلی درخت بود *

رزت : هوف....امیدوارم دوباره نیفتم

* راهمو کج کردمو از یه درخت بالا رفتم و
نشستم *

ابیل : رزت بیا پایین!

رزت : دست از سرم بردارین

کالیکس: ما فقط راجب اون دستبند میخوایم بدونیم

کامیلان: سریع بیا پایین

رزت : نمیام تا وقتی که شما برین!

* یهو حس کردم یه چیز داره پوست کردنمو لمس میکنه *

رزت : ها؟

* برگشتم دیدم یه روح کوچولو سیاه پشت سرم قایم شده *

کیان : منم نترس

ابیل : بیا پایین

کیان : دو شاخه دیگه بالات هست بیا روی سومی

* همون کاری رو کیان گفت کردم ولی اینجا پر برگ بود کامل هیچی معلوم نبود *

رزت : اینجا هیچی معلوم نیست

کیان : دیگه نمیتونن ببیننت

رزت : خب

کیان : هروقت بهت گفتم میتونی بیای پایین مواظب باش نیفتی

رزت : باشه

ابیل: هی کجا رفتی؟

کالیکس : بیاید

کیان : بیا پایین رفتن

* اومدم پایین کیان به شکل انسانیش در اومد *

* بهش یکمی محکم سیلی زدم*

کیان : آخ چته ؟

رزت : تقصیر توعه تو گذاشتی رفتی

کیان : باشه باشه

رزت : همف بیا بریم

کیان : من به شکل روباهیم در میام

رزت : باشه

* کیان بلند کردم و رفتم تو اتاقم ولی .... *

ابیل : بهت گفتیم بیای پایین!
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۸* یهو رنگش تغیر کرد *رزت : عه! بهم گفته بود رنگش عوض ...

پارت ۴۸ *داشتم با کیان میرفتیم سمت اتاقم *کیان : هی رزت رزت ...

پارت ۴۵ رزت : درخت سیب؟ کیان: برو بالا تاحالا از این رفتی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط