{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴۸


*داشتم با کیان میرفتیم سمت اتاقم *

کیان : هی رزت

رزت : هوم؟

کیان : کتابتو بهم میدی

رزت : و چرا باید اینکارو بکنم

کیان : در مورد شمشیرت حتما باید چنتا جمله توش باشه

رزت : باشه

کیان : آفرین

رزت : آفرین داره مگه؟

کیان : بله تو حتما باید چیزی که میخوام رو بهم بدی

رزت: هه پرو

کیان : به هر حال

رزت : کیان

کیان : چته

رزت : مشکلت با من چیه هر وقت صدات میکنم میگی چته

کیان : خو چی بگم تم همیشه یه
چیزیت هست

رزت : نخیر..... واقعا هیچی درمورد شمشیرم نمیدونی

کیان : نه

رزت : عجیبه این همه استیگما استیگما میکردی دانشت همینه

کیان : تو خودت چیزی میدونی؟

رزت : ضایع شدم

کیان : واقعا خنگی

* شروع کرد به خندیدن *

رزت : بسه

کیان : من دیگه میرم

رزت : باشه برو بهتر یه استراحتی بکنم

کیان : کتابتو بده

رزت : اصلا بهت اطمینان نداره ولی بیا

کیان : هممم مرسی .... خداحافظ

رزت : فعلا

* منم رفتم حموم *

* بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون داشتم موهامو خشک میکردم *

رزت : یعنی کیان کجا زندگی میکنه؟

* نگاهم افتاد به انگشتری که بهم کادو داد *
دیدگاه ها (۳)

پارت ۴۸* یهو رنگش تغیر کرد *رزت : عه! بهم گفته بود رنگش عوض ...

پارت ۴۷*با دقت به شمشیر نگاه کرد *کیان : رنگش هم آبیه هم سفی...

پارت ۴۶کیان : ولی یه چیزی من فقط در طول ۲۴ ساعته اینجام رزت ...

پارت ۳۶ رزت : عه کیان : چته رزت : الکی که نمیگی؟ کیان : کی د...

پارت ۴۴کیان : شمشیرت؟ رزت : دیشب یه چیزی درمورد شمشیرم گفتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط