قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۲۸
داشتم نگاه میکردم که تهیونگ رو روی یکی از مبلای بزرگ و شیک دیدم...گونه هام داغ کرد با اون صحنه ای که پیش رو داشتم...یه دختر نیمه لخ.ت روی تهیونگ خیمه زده بود و میبوسیدش...دکمه های پیرهن سفیدِ تهیونگ باز بودن و انگار خیلی راحت بود. دختره هم داشت با دستاش شیطونی میکرد!!!
از اون صحنه چشم برداشتم و به یه سمت دیگه نگاه کردم به این امید که جونگکوکو پیدا کنم
یهویی سئوهیون یهویی اومد کنارم، از ترس پریدم هوا و یدونه زدم توی بازوش...خنده ای کرد و دوباره جدی شد
سئوهیون : از دستم ناراحتی؟!
ا.ت : شاید...باید بهم میگفتی
سئوهیون : واقعا متاسفم...
ا.ت : لازم نیست عذرخواهی کنی
و بعد دستامو باز کردم تا بیاد توی بغلم. محکم بغلم کرد...دلم برای یه بغل تنگ شده بود.
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم و سئوهیون گفت که باید بره و به تماسش جواب بده...منم توی ویلا برای خودم چرخی میزدم تا اینکه از پله ها رفتم بالا.
به یه دری رسیدم...با کنجکاوی دسته در رو کشیدم و وارد شدم،یه اتاق بود. برای محکم کاری که کسی منو نبینه درو پشت سرم قفل کردم وقتی برگشتم یکی رو روی تخت دیدم و سریع
به خاطر تعجبی که داشتم ازپشت به در چسبیدم
تهیونگ : چیه انتظارشو نداشتی؟
چند دقیقه پیش وقتی داشت بطری های شرا.ب رو سر میکشید دیدمش
از روی تخت بلند شد و به سمت من اومد
ا.ت : تو مستی!
تهیونگ : اره مستم. خب که چی؟!
اومد روبه روی من.یاد اون شب افتادم
میخواستم فرار کنم.
میخواستم فریاد بزنم و از دست این مرد نجات پیدا کنم.
اما حتی اگر هم فریاد بزنم به خاطر صدای موسیقی کسی صدامو نمیشنید پس فریاد نزدم
ا.ت : لطفا برو عقب
سرمو پایین انداختم و کفش های نوک تیز چرمیش رو دیدم که داشت نزدیک تر میشد.
یهو یاد اون صحنه فاجعه بارش افتادم...
ا.ت : چیمیخوای؟
تهیونگ : شاید... یه شب خوب؟
وقتی به حرفش فکر کردم صورتم داغ کرد...امیدوارم به خاطر این حرفش صورتم قرمز نشده باشه اونم جلوی این آدم!
داشتم نگاه میکردم که تهیونگ رو روی یکی از مبلای بزرگ و شیک دیدم...گونه هام داغ کرد با اون صحنه ای که پیش رو داشتم...یه دختر نیمه لخ.ت روی تهیونگ خیمه زده بود و میبوسیدش...دکمه های پیرهن سفیدِ تهیونگ باز بودن و انگار خیلی راحت بود. دختره هم داشت با دستاش شیطونی میکرد!!!
از اون صحنه چشم برداشتم و به یه سمت دیگه نگاه کردم به این امید که جونگکوکو پیدا کنم
یهویی سئوهیون یهویی اومد کنارم، از ترس پریدم هوا و یدونه زدم توی بازوش...خنده ای کرد و دوباره جدی شد
سئوهیون : از دستم ناراحتی؟!
ا.ت : شاید...باید بهم میگفتی
سئوهیون : واقعا متاسفم...
ا.ت : لازم نیست عذرخواهی کنی
و بعد دستامو باز کردم تا بیاد توی بغلم. محکم بغلم کرد...دلم برای یه بغل تنگ شده بود.
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم و سئوهیون گفت که باید بره و به تماسش جواب بده...منم توی ویلا برای خودم چرخی میزدم تا اینکه از پله ها رفتم بالا.
به یه دری رسیدم...با کنجکاوی دسته در رو کشیدم و وارد شدم،یه اتاق بود. برای محکم کاری که کسی منو نبینه درو پشت سرم قفل کردم وقتی برگشتم یکی رو روی تخت دیدم و سریع
به خاطر تعجبی که داشتم ازپشت به در چسبیدم
تهیونگ : چیه انتظارشو نداشتی؟
چند دقیقه پیش وقتی داشت بطری های شرا.ب رو سر میکشید دیدمش
از روی تخت بلند شد و به سمت من اومد
ا.ت : تو مستی!
تهیونگ : اره مستم. خب که چی؟!
اومد روبه روی من.یاد اون شب افتادم
میخواستم فرار کنم.
میخواستم فریاد بزنم و از دست این مرد نجات پیدا کنم.
اما حتی اگر هم فریاد بزنم به خاطر صدای موسیقی کسی صدامو نمیشنید پس فریاد نزدم
ا.ت : لطفا برو عقب
سرمو پایین انداختم و کفش های نوک تیز چرمیش رو دیدم که داشت نزدیک تر میشد.
یهو یاد اون صحنه فاجعه بارش افتادم...
ا.ت : چیمیخوای؟
تهیونگ : شاید... یه شب خوب؟
وقتی به حرفش فکر کردم صورتم داغ کرد...امیدوارم به خاطر این حرفش صورتم قرمز نشده باشه اونم جلوی این آدم!
- ۷.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط