قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۳۰
یه حسی بهم دست داد...نه نه عمرا اون حس حسادت باشه اون برادرمه نمیتونم عاشقش بشم.
کنارش نشستم...به صورتش زل زده بودم تا اینکه چشمام درد گرفت و به سمت ساعت نءاه کردم...اوه خدای من ۲ شاعته که گذشته و من فقط به برادر خودم خیره شدم!!! دوباره بهش نگاه کردم و دیدم کامل به خواب رفته.
رفتن سمت در و بازش کردم
یهو دیدم کسی وو سالن نمونده فقط جونگکوک و سئوهیون و یکی از رفیقای جونگکوک که تو مدرسه دیدم باهم بودن روی چندتا مبل طبقه پایین دراز کشیدن و در اثر مشر.وب خوردن بی حال شدن
سریع از پله ها رفتم پایین و سئوهیون رو بلند کردم
ا.ت: باید بریم دیر وقته
سئوهیون : نمیتونیم بریم
ا.ت: چرا؟؟
با لحن خواب الودی گفت :
سئوهیون : من که ماشین ندارم
یهو صدای جونگکوک اومد که گفت:
-من میرسونمتون
ا.ت : لازم نکرده
جونگکوک : تو میخوای نری خونه حداقل اون دوستت دلش نمیخواد مثل تو اینجا بمونه.
راست میگفت باید قبول کنم
ناراضی سر تکون دادم
ا.ت : خیله خب
سئوهیون : آخجونن
***********
سوار ماشین شدم و سئوهیون هم کنارم نشست...اما بعد از چند دقیقه که جونگکوک ماشین رو روشن کرد سئوهیون دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پاهای من.
سرمو به پنجره تکیه دادم و قطره قطره های بارون که نم نم داشتن میباریدن رو تماشا میکردم
وقتی به چشمای سئوهیون نگاه کردم خوابیده بود.
جونگکوک : تو اتاق با کیم داشتی چیکار میکردی؟
ا.ت : این به شما مربوط نیست
جونگکوک : گمونم شنیدم کیم بهت گفت یه شب خوبو ازت میخواد
وای وای وای اون گوشوایساده؟
ا.ت : تو در اتاق داشتی گوش میدادی؟؟!!!
جونگکوک : داشتم دنبالت میگشتم و توی اتاقِ ویلایِ خودم با داداشم حرفاتو شنیدم...حالا بگو چیکار میکردین؟
ا.ت : ما هیچکاری نکردیم!!
یه حسی بهم دست داد...نه نه عمرا اون حس حسادت باشه اون برادرمه نمیتونم عاشقش بشم.
کنارش نشستم...به صورتش زل زده بودم تا اینکه چشمام درد گرفت و به سمت ساعت نءاه کردم...اوه خدای من ۲ شاعته که گذشته و من فقط به برادر خودم خیره شدم!!! دوباره بهش نگاه کردم و دیدم کامل به خواب رفته.
رفتن سمت در و بازش کردم
یهو دیدم کسی وو سالن نمونده فقط جونگکوک و سئوهیون و یکی از رفیقای جونگکوک که تو مدرسه دیدم باهم بودن روی چندتا مبل طبقه پایین دراز کشیدن و در اثر مشر.وب خوردن بی حال شدن
سریع از پله ها رفتم پایین و سئوهیون رو بلند کردم
ا.ت: باید بریم دیر وقته
سئوهیون : نمیتونیم بریم
ا.ت: چرا؟؟
با لحن خواب الودی گفت :
سئوهیون : من که ماشین ندارم
یهو صدای جونگکوک اومد که گفت:
-من میرسونمتون
ا.ت : لازم نکرده
جونگکوک : تو میخوای نری خونه حداقل اون دوستت دلش نمیخواد مثل تو اینجا بمونه.
راست میگفت باید قبول کنم
ناراضی سر تکون دادم
ا.ت : خیله خب
سئوهیون : آخجونن
***********
سوار ماشین شدم و سئوهیون هم کنارم نشست...اما بعد از چند دقیقه که جونگکوک ماشین رو روشن کرد سئوهیون دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پاهای من.
سرمو به پنجره تکیه دادم و قطره قطره های بارون که نم نم داشتن میباریدن رو تماشا میکردم
وقتی به چشمای سئوهیون نگاه کردم خوابیده بود.
جونگکوک : تو اتاق با کیم داشتی چیکار میکردی؟
ا.ت : این به شما مربوط نیست
جونگکوک : گمونم شنیدم کیم بهت گفت یه شب خوبو ازت میخواد
وای وای وای اون گوشوایساده؟
ا.ت : تو در اتاق داشتی گوش میدادی؟؟!!!
جونگکوک : داشتم دنبالت میگشتم و توی اتاقِ ویلایِ خودم با داداشم حرفاتو شنیدم...حالا بگو چیکار میکردین؟
ا.ت : ما هیچکاری نکردیم!!
- ۵.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط