چند پارتی از مایکی پارت اول

🌸چند پارتی از مایکی پارت اول🌸🌈

میو میوزاکی با احساس خفگی خفیف و درد در ناحیه شقیقه به سختی چشمانش را باز کرد. نور محیط بسیار کم بود؛ به سختی می‌توانست شکل اشیاء را تشخیص دهد. اولین فکری که در ذهنش شکل گرفت، این بود که سرما خورده است، اما دمای اتاق نامطبوع گرم بود و پارچه‌ای بسیار نرم و سنگین روی بدنش قرار داشت.

او سعی کرد دستش را حرکت دهد تا صورتش را بمالد، اما متوجه شد که بازویش به طور کامل درگیر است و بخشی از وزن بدن او را نگه داشته است. او روی چیزی بسیار نرم و عریض دراز کشیده بود، چیزی که به وضوح یک تخت معمولی نبود.

نفس عمیقی کشید تا ذهنش را متمرکز کند، اما همین کار باعث شد سردردش تشدید شود و خاطرات شب گذشته، مانند یک فیلم کوتاه و آشفته، از مقابل چشمانش رد شوند: درگیری خفیف، صدای لاستیک، بوی باران روی آسفالت داغ... و بعد، یک خلأ سیاه.

وقتی میو بالاخره توانست تمرکز کند و بفهمد کجاست، وحشت واقعی آغاز شد.

او در یک اتاق بسیار بزرگ و مجلل بود. گوشه‌های اتاق در تاریکی گم شده بودند و پنجره‌های عظیم با پرده‌های ضخیم کاملاً پوشانده شده بودند. این یک اتاق خواب بود، اما حس یک اتاق پرو شخصی یا یک گاوصندوق بسیار شیک را می‌داد. او در محاصره بود.

وحشت وقتی به اوج رسید که میو فهمید او تنها نیست.

یک حجم عظیم در کنارش بود. او آنجا خوابیده بود، در فاصله‌ای کمتر از چند سانتی‌متر. با توجه به سایه و فرم، میو مطمئن بود که آن مرد **مانجیرو سانو** است. مایکی.

او بدون هیچ حرکتی، حتی بدون پلک زدن، برای چند ثانیه به آن توده تاریک خیره شد. نفس‌های مایکی سنگین، منظم و عمیق بود؛ نشانه‌ای از خوابی که هیچ نگرانی‌ای در آن راه ندارد. این آرامش، به طرز وحشتناکی، بیشتر از هر تهدید دیگری برای میو آزاردهنده بود. او در امن‌ترین حالت ممکن، در کنار کسی بود که او را دزدیده بود.

میو سعی کرد به آرامی بدن خود را به سمت لبه تخت بکشد، اما دست سنگین مایکی که روی شکم او قرار داشت، مانع شد. این دست، دست یک نگهبان نبود؛ بیشتر شبیه به تملک بود. یک بار که میو کمی بیشتر تلاش کرد، دست مایکی بدون اینکه او بیدار شود، کمی پایین‌تر آمد و او را محکم‌تر به سمت خود فشرده کرد، انگار که حضور میو در آن نزدیکی یک ضرورت فیزیکی برای خواب اوست.

"من کجا هستم؟" این سؤال در ذهنش تکرار می‌شد، اما پاسخی نداشت. او اسیر شده بود، در مکانی که ثروت زیادی در آن دیده می‌شد، و نگهبان او مردی بود که در بیرون از این چهار دیوار، قدرت مطلق توکیو محسوب می‌شد.

او حالا در زیر نظر مستقیم اوست، و در این تاریکی، اولین قدم برای تصمیم‌گیری در مورد زنده ماندن یا فرار باید برداشته شود، قبل از اینکه نور صبح فرا برسد و واقعیت این وضعیت روشن‌تر شود.


لایک کننن زحمت کشیدم و کامنت بذار و نظرتو بگو خوشگلم💔😍
دیدگاه ها (۲)

اس دوم میو میوزاکی (همون دختره تو فن فیک می باشد) "معرفی "در...

[سناریو ران و ریندو و توکا] 🌸پارت سوم – «تصمیمِ آخر»صبح فردا...

عاشقش شده بود اما حتی به خود هم نمی توانست بگوید که عاشقِ او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط