چند پارتی از مایکی پارت سوم
🌸چند پارتی از مایکی پارت سوم🌸🌈
میو به آرامی دست راست مایکی را که روی کمرش سنگینی میکرد، کنار زد. او از تخت پایین آمد. کف اتاق چوبی تیره بود. نور کمی از پنجرههای بزرگ میآمد.
او لباس شب بلندی پوشیده بود که مایکی روز قبل روی او انداخته بود.
«لباس من کجاست؟» میو پرسید.
مایکی روی تخت نشسته بود و او را نگاه میکرد. «لباس تو اینجا نیست.»
«من نمیتونم اینو بپوشم.»
مایکی بلند شد و به سمت کمد دیواری رفت. در را باز کرد. داخل کمد پر بود از لباسهای زنانه جدید، همه برندهای گرانقیمت، اما هیچ کدام مال میو نبودند.
مایکی یک پیراهن ابریشمی را بیرون کشید. «اینا مال تو هستن، میو. از امروز.» او پیراهن را به سمت میو گرفت. «لباسای قبلیات رفتن. سوزانده شدن.»
میو خشکش زد. «تو چیکار کردی؟»
«من آینده تو رو مرتب کردم.» مایکی پیراهن را داخل کمد برگرداند. «تو دیگه نیازی به دنیای قبلی نداری. اونجا امن نبود.»
میو به سمت پنجره رفت و سعی کرد بیرون را ببیند. شیشهها تیره بودند. او نمیتوانست چیزی جز بازتاب خودش را ببیند.
«من هیچکدوم از اینا رو نمیخوام. من میخوام برم خونه.» میو با صدایی که سعی میکرد قوی باشد، گفت.
مایکی از پشت سر به میو نزدیک شد و دستهایش را روی شانههای او گذاشت. لمس او سنگین بود.
«تو خونهای، میو. خونه جاییه که من هستم. و من جایی نمیرم.» مایکی گونه چپ میو را بوسید. این یک بوسه مالکانه بود.
«قانون اول: اینجا هیچ بیرون رفتنی نیست، مگر با من. قانون دوم: هرچیزی که لازم داری، همینجاست. قانون سوم: تو به من تعلق داری. اینا رو قبول کن.»
مایکی کمی شانههای میو را فشار داد. فشار کم بود، اما دستور بود.
«و اگه قبول نکنم؟» میو پرسید.
مایکی لحظهای مکث کرد. «اون وقت مجبور میشم قانون چهارم رو اضافه کنم. و تو اون قانون رو دوست نداری.» او به آرامی دستش را از روی شانه میو برداشت. «پس لطفا همکاری کن.»
پارت بعدی؟ 🌸👻
۲٠لایک❤
۲٠کامنت 🎀
میو به آرامی دست راست مایکی را که روی کمرش سنگینی میکرد، کنار زد. او از تخت پایین آمد. کف اتاق چوبی تیره بود. نور کمی از پنجرههای بزرگ میآمد.
او لباس شب بلندی پوشیده بود که مایکی روز قبل روی او انداخته بود.
«لباس من کجاست؟» میو پرسید.
مایکی روی تخت نشسته بود و او را نگاه میکرد. «لباس تو اینجا نیست.»
«من نمیتونم اینو بپوشم.»
مایکی بلند شد و به سمت کمد دیواری رفت. در را باز کرد. داخل کمد پر بود از لباسهای زنانه جدید، همه برندهای گرانقیمت، اما هیچ کدام مال میو نبودند.
مایکی یک پیراهن ابریشمی را بیرون کشید. «اینا مال تو هستن، میو. از امروز.» او پیراهن را به سمت میو گرفت. «لباسای قبلیات رفتن. سوزانده شدن.»
میو خشکش زد. «تو چیکار کردی؟»
«من آینده تو رو مرتب کردم.» مایکی پیراهن را داخل کمد برگرداند. «تو دیگه نیازی به دنیای قبلی نداری. اونجا امن نبود.»
میو به سمت پنجره رفت و سعی کرد بیرون را ببیند. شیشهها تیره بودند. او نمیتوانست چیزی جز بازتاب خودش را ببیند.
«من هیچکدوم از اینا رو نمیخوام. من میخوام برم خونه.» میو با صدایی که سعی میکرد قوی باشد، گفت.
مایکی از پشت سر به میو نزدیک شد و دستهایش را روی شانههای او گذاشت. لمس او سنگین بود.
«تو خونهای، میو. خونه جاییه که من هستم. و من جایی نمیرم.» مایکی گونه چپ میو را بوسید. این یک بوسه مالکانه بود.
«قانون اول: اینجا هیچ بیرون رفتنی نیست، مگر با من. قانون دوم: هرچیزی که لازم داری، همینجاست. قانون سوم: تو به من تعلق داری. اینا رو قبول کن.»
مایکی کمی شانههای میو را فشار داد. فشار کم بود، اما دستور بود.
«و اگه قبول نکنم؟» میو پرسید.
مایکی لحظهای مکث کرد. «اون وقت مجبور میشم قانون چهارم رو اضافه کنم. و تو اون قانون رو دوست نداری.» او به آرامی دستش را از روی شانه میو برداشت. «پس لطفا همکاری کن.»
پارت بعدی؟ 🌸👻
۲٠لایک❤
۲٠کامنت 🎀
- ۲۰۰
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط