باز بغض زخم های قدیمی گلویم را می فشارد باز در گوشه ای چل
باز بغض زخم های قدیمی گلویم را می فشارد باز در گوشه ای چله نشین میشوم این بار می خواهم راز دل با تو بگویم تویی که از بی انتهای قصه آمدی تویی که برای رنج هایم مرهمی آوردی تویی که ....... تویی که شاید از طرف خدا برای شنیدن غم هایم آمدی ....
ولی افسوس که دیگرنای حرف زدن هم ندارم...
ولی افسوس که دیگرنای حرف زدن هم ندارم...
- ۱.۷k
- ۱۶ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط