{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم چرا چشمهایم میسوزد... مادر که مدام غر میزند و میگ

نمیدانم چرا چشمهایم میسوزد... مادر که مدام غر میزند و میگوید :" از خیره ماندن به پنجره است"ولی او چه میداند عزیزی مرا پشت پنجره جا گذاشته است...
دیدگاه ها (۵)

گاهی وقتا خواب برای رفعِ خستگی کافی نیست، باید مُرد!

نبار باران... عاشقانه اش نکن... من و او ما نشدیم...

با چشمان خیس دنبال قبرم میگشت! یادش نبود روزی راکه گفت :گورت...

امروز عکس هایش را میسوزانم... کاری که سالهست عکسش با من میکن...

عاشقانه های شبنم

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

من از ڪجا بايد مى‌دانستم چقدر بايد بڪَذرد تا باور ڪنمڪَاهى ي...

پارت شش

عاشقانه های شبنم

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط