رمان گوشت امن سایه ها
#رمان گوشت امن سایه ها
##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد ادکلن
«من چم شده بود؟امکان نداره..سرم دردمیکرد..ناراحت نبودمااا..ولی…چرا من که نمیتونم خودم گول بزنم.امکان داره بخاطر کیم تهیونگ باشه؟نه بابا به اون چه ربطی داره….ولی چرا من چطوری سر خودمو شیره بمالم؟من عاشق کیم تهیونگ شدم.»
*خانم حدودا یک ساعت دیگه کیم تهیونگ مرخص میشه و خواست با شما ملاقات کنه..
+ها..چیز..بله..چیشده…؟باشه الان میرم.
*با اجازه..
«مینا رفت و من موندم با یک عالمه افکار تو ذهنم یعنی چیکار داره،برم؟نه ولش کن پرو میشه،نه میرم.»
«تصمیم گرفتم خودم رو به کیم تهیونگ و سرنوشت بسپارم»
«راهرویی که با فرش مر مر آبی آسمونی بود طی کردم و به اتاق333رسوندم آخرین و ترسناک ترین اتاق که متعلق به کیم تهیونگ بود»
«ساعت آخر یعنی آخر شب بود… قرار بود ساعت تعطیلی مرخص بشه..»
«در باز کردم و رفتم داخل که یهو تا سرم آوردم بالا یکی دستم کشید»
_چطوری لوتوسم؟
«نباید کم میاوردم ولی کی جلوی اون چشم ها میتونست غش نکنه؟»
+بد نیستم…
-چه عجب ما صدای خانوم خانومارو شنیدیم…راستی دیگه این لباس نپوش زیاد خوشم میومد نگهبان بد نگاه کردالبته الان دیگه چشم نداره…
+موردی نداره بپرسم ربطش به تو چیه؟
-گردن نگرفتی؟
+متاسفم گردن گیرم خرابه…
_عجب..
«این گفت و نزدیک تر شد جوری که نفساش به وضوح به پوستم میخورد»
…
##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد ادکلن
«من چم شده بود؟امکان نداره..سرم دردمیکرد..ناراحت نبودمااا..ولی…چرا من که نمیتونم خودم گول بزنم.امکان داره بخاطر کیم تهیونگ باشه؟نه بابا به اون چه ربطی داره….ولی چرا من چطوری سر خودمو شیره بمالم؟من عاشق کیم تهیونگ شدم.»
*خانم حدودا یک ساعت دیگه کیم تهیونگ مرخص میشه و خواست با شما ملاقات کنه..
+ها..چیز..بله..چیشده…؟باشه الان میرم.
*با اجازه..
«مینا رفت و من موندم با یک عالمه افکار تو ذهنم یعنی چیکار داره،برم؟نه ولش کن پرو میشه،نه میرم.»
«تصمیم گرفتم خودم رو به کیم تهیونگ و سرنوشت بسپارم»
«راهرویی که با فرش مر مر آبی آسمونی بود طی کردم و به اتاق333رسوندم آخرین و ترسناک ترین اتاق که متعلق به کیم تهیونگ بود»
«ساعت آخر یعنی آخر شب بود… قرار بود ساعت تعطیلی مرخص بشه..»
«در باز کردم و رفتم داخل که یهو تا سرم آوردم بالا یکی دستم کشید»
_چطوری لوتوسم؟
«نباید کم میاوردم ولی کی جلوی اون چشم ها میتونست غش نکنه؟»
+بد نیستم…
-چه عجب ما صدای خانوم خانومارو شنیدیم…راستی دیگه این لباس نپوش زیاد خوشم میومد نگهبان بد نگاه کردالبته الان دیگه چشم نداره…
+موردی نداره بپرسم ربطش به تو چیه؟
-گردن نگرفتی؟
+متاسفم گردن گیرم خرابه…
_عجب..
«این گفت و نزدیک تر شد جوری که نفساش به وضوح به پوستم میخورد»
…
- ۸.۶k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط