بعد از ظهر بود
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸⁰
بعد از ظهر بود...
بارون شلاقی به شیشه های اتاقم برخورد میکرد..
روی تخت نشسته بودم، گم شده بودم...
تو تارکی اتاق افکارم.
و زل زدن به نقطه ای نامعلوم..
سکوت عمیقی بود تا اینکه... در زده شد.
شوگا: ا/ت... میتونم بیام داخل؟
ا/ت: بیا تو.
در اروم باز شد و شوگا وارد شد..
لبخند کم رنگی زده بود...
شوگا چند قدم نزدیک تخت شد و..
شوگا: حالت چطوره؟ دیشب..
پریدم وسط حرفش.. نمیخواستم که از دیشب بگه.. دیشب رو باید دفن میکردم نه تکرار...
ا/ت: چیزی نیست شوگا.. من خوبم. اتفاقی افتاده؟
چشماش یه لحظه رد نگاهش رو از زمین گرفت مستقیم رو نگاهم کرد..
شوگا: میتونی بیا طبقه پایین؟ یه هدیه داری..
کلمه "هدیه" مثل گلوله ای سرد از ذهنم رد شد..
خاطراتم از جلو چشمم گذشتن..
نفس هام سنگین شدن.. لرزیدم.
هدیه.. از طرف کی؟ به چه مناسبت؟..
ا/ت: از طرف کیه؟ شوگا.. چیشده؟!
شوگا: خودت میفهمی..
دستشو سمتم دراز کرد. لحظه ای تردید کردم.. اما بالاخره دستشو گرفتم..
گرمای کف دستش با سرمای پوست من قاطی شده بود.. مثل ارامش قبل از طوفان بود..
با قدم های اهسته از پله ها پایین رفتیم. احساس میکردم دارم به سمت چیزی میرم که نباید برم..
پایین... سکوت همه جارو گرفته بود.
جیهوپ دنیز روی صندلی نشسته بودن..
نگاهشون سرد و خسته بود.. بقیه تکیه داده بودن به دیوار.. همه غرق فکر..
صدای بارون از پشت شیشه میومد..
ولی حسی که داشت مثل صدای گریه اخر دنیا بود..
نگاهم روی جونگکوک قفل شد.. سرش رو گرفته بود.. چشم ها بسته. انگار با خودش در حال جنگ بود..
رسیدم پایین... شوگا دستم رو اروم رها کرد کنار گوشم گفت.. برو در جعبه رو باز کن..
نفس کشیدن سخت شده بود..
جعبه جلوی چشمم بود..
همون شکل.. همون جعبه لعنتی...
با لباس خواب سفیدم.. با قدم های لرزون به سمت جعبه رفتم.. دستم رو بالا اوردم.. خواستم بردارمش اما.. نتونستم..
عقب رفتم.. بغض گلوم رو چنگ میزد..
نفس هام بریده بریده شده بودن..
یه دست گرم نشست روی شونم..
جونگکوک با صدای اروم خسته گفت...
جونگکوک: برو بازش کن، نترس دختر...
دستاش که روی شونم بود فشار ارومی روبه جلو داد..
باهام هم قدم شد منو سمت جعبه برد..
نفس عمیقی کشیدم... و با لرزدر جعبه رو باز کردم..
تو همون لحظه.. دنیا وایساد.
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸⁰
بعد از ظهر بود...
بارون شلاقی به شیشه های اتاقم برخورد میکرد..
روی تخت نشسته بودم، گم شده بودم...
تو تارکی اتاق افکارم.
و زل زدن به نقطه ای نامعلوم..
سکوت عمیقی بود تا اینکه... در زده شد.
شوگا: ا/ت... میتونم بیام داخل؟
ا/ت: بیا تو.
در اروم باز شد و شوگا وارد شد..
لبخند کم رنگی زده بود...
شوگا چند قدم نزدیک تخت شد و..
شوگا: حالت چطوره؟ دیشب..
پریدم وسط حرفش.. نمیخواستم که از دیشب بگه.. دیشب رو باید دفن میکردم نه تکرار...
ا/ت: چیزی نیست شوگا.. من خوبم. اتفاقی افتاده؟
چشماش یه لحظه رد نگاهش رو از زمین گرفت مستقیم رو نگاهم کرد..
شوگا: میتونی بیا طبقه پایین؟ یه هدیه داری..
کلمه "هدیه" مثل گلوله ای سرد از ذهنم رد شد..
خاطراتم از جلو چشمم گذشتن..
نفس هام سنگین شدن.. لرزیدم.
هدیه.. از طرف کی؟ به چه مناسبت؟..
ا/ت: از طرف کیه؟ شوگا.. چیشده؟!
شوگا: خودت میفهمی..
دستشو سمتم دراز کرد. لحظه ای تردید کردم.. اما بالاخره دستشو گرفتم..
گرمای کف دستش با سرمای پوست من قاطی شده بود.. مثل ارامش قبل از طوفان بود..
با قدم های اهسته از پله ها پایین رفتیم. احساس میکردم دارم به سمت چیزی میرم که نباید برم..
پایین... سکوت همه جارو گرفته بود.
جیهوپ دنیز روی صندلی نشسته بودن..
نگاهشون سرد و خسته بود.. بقیه تکیه داده بودن به دیوار.. همه غرق فکر..
صدای بارون از پشت شیشه میومد..
ولی حسی که داشت مثل صدای گریه اخر دنیا بود..
نگاهم روی جونگکوک قفل شد.. سرش رو گرفته بود.. چشم ها بسته. انگار با خودش در حال جنگ بود..
رسیدم پایین... شوگا دستم رو اروم رها کرد کنار گوشم گفت.. برو در جعبه رو باز کن..
نفس کشیدن سخت شده بود..
جعبه جلوی چشمم بود..
همون شکل.. همون جعبه لعنتی...
با لباس خواب سفیدم.. با قدم های لرزون به سمت جعبه رفتم.. دستم رو بالا اوردم.. خواستم بردارمش اما.. نتونستم..
عقب رفتم.. بغض گلوم رو چنگ میزد..
نفس هام بریده بریده شده بودن..
یه دست گرم نشست روی شونم..
جونگکوک با صدای اروم خسته گفت...
جونگکوک: برو بازش کن، نترس دختر...
دستاش که روی شونم بود فشار ارومی روبه جلو داد..
باهام هم قدم شد منو سمت جعبه برد..
نفس عمیقی کشیدم... و با لرزدر جعبه رو باز کردم..
تو همون لحظه.. دنیا وایساد.
- ۸۹۱
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط