فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۵۴
تهیونگ: چون تو مثل یک جواهر اومدی تو زندگی تاریک منو مادرت ... وقتی تازه آشنا شده بودیم خانواده مادرت اصلا از من خوششون نمیومد فکر میکردن من یه پسر لاشی هستم و میخواستن مادرت رو به زور به یکی دیگه بدن ولی ... من نمیتونستم که ولش کنم خواهر کوچیک ایل سونگ تو آب شنا میکرد میدونی همه فکر میکردن که غرق شده ولی مادرت جلو همه اون رو نجات داد و خودش رو به غرق شدن انداخت همه اونا داشتن گریه میکردن که دخترشون غرق شده ولی این فقد نقشه منو مادرت بود ....
اشکش را پاک کرد و دوباره ادامه داد ..
تهیونگ : همه فکرمیکردن که اون مرده و قبر ساختی رو براش درست کردیم جونکوک یعنی دایی تو خیلی به خواهرش یعنیمادرت وابسته بود خیلی دوستش داشت .. دیگه بعد از رفتن من و مادرت همه چی عوض شده بود و هیچی از اون موقع نمیدونیم تا اینکه... فهمیدیم که جیمین پسر دایی تو هست
دخترک گیچ بهش خیره شد یعنی واقعا اون پسر دایی اش بود بارو کردن براش خیلی سخت بود مردی که این همه مدت اذیتش میکرد و باعث گریه هایش بود ویا حال که شوهرش محسوب میشد نگرانی و بغض در چشم هایش موج میزد ....
تهیونگ : واقعا نمیدونم دایی تو با مادر جیمین بخاطر سوجین چیکار کرده که جیمین اینقدر عصبی شده که همچنین کاری کرده ولی میدونی .. ناگهانی سکوت کرد و نخواست سخن بگه پس به راحتی لبخند غمگینی رو لب هایش نقش بست ..
تهیونگ: اولین دفعه وقتی دیدمش فهمیدم که چه پسره به قلب مهربونی هستش من اون نگاه رو دیدم مطمئنم که تو هم دیدی چون وقتی زخمی شده بود داشتی دیونه میشدی .... دخترش برای لحظه ای صورتش به رنگ قرمز تبدیل شد و حس میکرد کل صورت اش مثل قلبش میتپید ...
تهیونگ: تو وقتی بچه بودی ازم پرسیدی پدر بچه ها چجوری درست میشن از کجا میان. ؟ دقیقه همون روز خندم گرفت آخه یه بچه چرا همچنین چیزی به ذهنش میرسید میدونی الان اگه بهت بگم یعنی ... میخواهی بهت بگم ؟
ات فقد به زمین خیره بود تا وقتی که تهیونگ این حرف را گفت. و سرش را با لپ های مثال داغ خیره شد زود مشغول نوشتن شد ... و سمته تهیونگ گرفت
_ نه پدر چجوری میخواهی بگی نگو ..
تهیونگ: خجالت میکشی ؟
پارت ۲۵۴
تهیونگ: چون تو مثل یک جواهر اومدی تو زندگی تاریک منو مادرت ... وقتی تازه آشنا شده بودیم خانواده مادرت اصلا از من خوششون نمیومد فکر میکردن من یه پسر لاشی هستم و میخواستن مادرت رو به زور به یکی دیگه بدن ولی ... من نمیتونستم که ولش کنم خواهر کوچیک ایل سونگ تو آب شنا میکرد میدونی همه فکر میکردن که غرق شده ولی مادرت جلو همه اون رو نجات داد و خودش رو به غرق شدن انداخت همه اونا داشتن گریه میکردن که دخترشون غرق شده ولی این فقد نقشه منو مادرت بود ....
اشکش را پاک کرد و دوباره ادامه داد ..
تهیونگ : همه فکرمیکردن که اون مرده و قبر ساختی رو براش درست کردیم جونکوک یعنی دایی تو خیلی به خواهرش یعنیمادرت وابسته بود خیلی دوستش داشت .. دیگه بعد از رفتن من و مادرت همه چی عوض شده بود و هیچی از اون موقع نمیدونیم تا اینکه... فهمیدیم که جیمین پسر دایی تو هست
دخترک گیچ بهش خیره شد یعنی واقعا اون پسر دایی اش بود بارو کردن براش خیلی سخت بود مردی که این همه مدت اذیتش میکرد و باعث گریه هایش بود ویا حال که شوهرش محسوب میشد نگرانی و بغض در چشم هایش موج میزد ....
تهیونگ : واقعا نمیدونم دایی تو با مادر جیمین بخاطر سوجین چیکار کرده که جیمین اینقدر عصبی شده که همچنین کاری کرده ولی میدونی .. ناگهانی سکوت کرد و نخواست سخن بگه پس به راحتی لبخند غمگینی رو لب هایش نقش بست ..
تهیونگ: اولین دفعه وقتی دیدمش فهمیدم که چه پسره به قلب مهربونی هستش من اون نگاه رو دیدم مطمئنم که تو هم دیدی چون وقتی زخمی شده بود داشتی دیونه میشدی .... دخترش برای لحظه ای صورتش به رنگ قرمز تبدیل شد و حس میکرد کل صورت اش مثل قلبش میتپید ...
تهیونگ: تو وقتی بچه بودی ازم پرسیدی پدر بچه ها چجوری درست میشن از کجا میان. ؟ دقیقه همون روز خندم گرفت آخه یه بچه چرا همچنین چیزی به ذهنش میرسید میدونی الان اگه بهت بگم یعنی ... میخواهی بهت بگم ؟
ات فقد به زمین خیره بود تا وقتی که تهیونگ این حرف را گفت. و سرش را با لپ های مثال داغ خیره شد زود مشغول نوشتن شد ... و سمته تهیونگ گرفت
_ نه پدر چجوری میخواهی بگی نگو ..
تهیونگ: خجالت میکشی ؟
- ۲۰.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط