پارت 7
پارت 7
وایتکس رو پس از کلی گشتن پیدا کردم. سرکی کشیدم ببینم وحشی امازونی نگاهم که نمیکنه که دیدم رفته دشوری!
ایشالله ابا قطع شه، لنگ در هوا بمونی!
یکم از وایتکس رو روی ظرف ماکارانی هامان ریختم و زود وایتکس رو جمع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و داد زدم :
- اهالی خونه بیاین گمشین غذا میل کنین!
خداوکیلی من چقدر رو دارم! خونه اوناست من دارم اینجوری باهاشون حرف میزنم! نوچ نوچ
الان اگه مامان اینجا بود میگفت :
- اخه من تو تربیت تو چی کم گذاشتم؟
خندم گرفت، که همون موقع هانی با هامان امدن داخل اشپزخونه هامان سر سفره نشست.
هانی هم گوشیم رو بهم داد وگفت :
- اون کیفه تو داری؟
- مگه چیکارشه ؟
- بیشتر شبیه سطل اشغالی بودتا کیف، برات تمیزش کردم.
اوه پس بگو براچی اینقدر دیر کرد.
-اخه دستت درد بکنه عزیزم .
هانی خندید و گفت:
-دستم درد نکنه دیگه؟!
-نه دیگه گفتم درد بکنه !
-از دست تو !
هانی رو مجبور کردم بشینه که خودم بشقابای ماکارانی رو بیارم.
بشقاب وایتکسی رو جلو هامان گذاشتم و اون یکی رو دادم به هانی، غذا رو خوردیم و من همش زیر چشمی هامان رو نگاه میکردم.
سفره رو جمع کردیم .
داخل اتاق هانی رفتم و هر لحظه منتظر بودم که اخ و اوخِ هامان رو بشنوم!
ولی خب یکم از نقشم مونده ها!
رو به هانی کردم و گفتم :
- هانی؟
-بنال
-اخه تو چرا اینقدر بی ادبی؟
هانی چشماش رو گشاد کرد وگفت:
-من بی ادبم؟
- نه من بی ادبم! حالا اینا رو بیخیال ببین میگم میشه البومای قدیمی تون رو ببینم ؟!
هانی سرش رو تکون داد وگفت :
-اره میشه بزار برم از تو اتاق مامان بابام بیارم.
ایول اینه ! لبخندی زدم که همه دندونام معلوم بود وگفتم :
- برو منتظرم
تا هانی رفت . سراغ کیفم رفتم و اب معدنی رو از توش برداشتم . از اتاق اروم زدم بیرون و چشم چرخوندم که دیدم امازونی تو اتاقشه !
لامصب سگ جون!
در خونه رو باز کردم و نگاهم رو بین کفشا چرخوندم که دیدم یه کفش اسپرت مردانه خیلی چشمک میزد مطمئن بودم مال هامانه، اب معدنی رو زود باز کردم و اب ریختم داخل کفش زود رفتم داخل خونه و در رو اروم بستم.
به اتاق هانی هجوم بردم و اب معدنی رو داخل کیفم گذاشتم. روی زمین نشستم و خودم رو با گوشی سرگرم کردم که ...
(کمر به قتلش بسته!!!خخ)
وایتکس رو پس از کلی گشتن پیدا کردم. سرکی کشیدم ببینم وحشی امازونی نگاهم که نمیکنه که دیدم رفته دشوری!
ایشالله ابا قطع شه، لنگ در هوا بمونی!
یکم از وایتکس رو روی ظرف ماکارانی هامان ریختم و زود وایتکس رو جمع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و داد زدم :
- اهالی خونه بیاین گمشین غذا میل کنین!
خداوکیلی من چقدر رو دارم! خونه اوناست من دارم اینجوری باهاشون حرف میزنم! نوچ نوچ
الان اگه مامان اینجا بود میگفت :
- اخه من تو تربیت تو چی کم گذاشتم؟
خندم گرفت، که همون موقع هانی با هامان امدن داخل اشپزخونه هامان سر سفره نشست.
هانی هم گوشیم رو بهم داد وگفت :
- اون کیفه تو داری؟
- مگه چیکارشه ؟
- بیشتر شبیه سطل اشغالی بودتا کیف، برات تمیزش کردم.
اوه پس بگو براچی اینقدر دیر کرد.
-اخه دستت درد بکنه عزیزم .
هانی خندید و گفت:
-دستم درد نکنه دیگه؟!
-نه دیگه گفتم درد بکنه !
-از دست تو !
هانی رو مجبور کردم بشینه که خودم بشقابای ماکارانی رو بیارم.
بشقاب وایتکسی رو جلو هامان گذاشتم و اون یکی رو دادم به هانی، غذا رو خوردیم و من همش زیر چشمی هامان رو نگاه میکردم.
سفره رو جمع کردیم .
داخل اتاق هانی رفتم و هر لحظه منتظر بودم که اخ و اوخِ هامان رو بشنوم!
ولی خب یکم از نقشم مونده ها!
رو به هانی کردم و گفتم :
- هانی؟
-بنال
-اخه تو چرا اینقدر بی ادبی؟
هانی چشماش رو گشاد کرد وگفت:
-من بی ادبم؟
- نه من بی ادبم! حالا اینا رو بیخیال ببین میگم میشه البومای قدیمی تون رو ببینم ؟!
هانی سرش رو تکون داد وگفت :
-اره میشه بزار برم از تو اتاق مامان بابام بیارم.
ایول اینه ! لبخندی زدم که همه دندونام معلوم بود وگفتم :
- برو منتظرم
تا هانی رفت . سراغ کیفم رفتم و اب معدنی رو از توش برداشتم . از اتاق اروم زدم بیرون و چشم چرخوندم که دیدم امازونی تو اتاقشه !
لامصب سگ جون!
در خونه رو باز کردم و نگاهم رو بین کفشا چرخوندم که دیدم یه کفش اسپرت مردانه خیلی چشمک میزد مطمئن بودم مال هامانه، اب معدنی رو زود باز کردم و اب ریختم داخل کفش زود رفتم داخل خونه و در رو اروم بستم.
به اتاق هانی هجوم بردم و اب معدنی رو داخل کیفم گذاشتم. روی زمین نشستم و خودم رو با گوشی سرگرم کردم که ...
(کمر به قتلش بسته!!!خخ)
- ۱۴.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط