پارت ۲۳
پارت ۲۳
مردم همگی یکجا جمع شده بودند، مثل همیشه.
کوچه های سرزمین اوزوماکی پهن و جادار بود و سرسبز، جایی که همه جا میتوانستی یک دسته چمن پیدا کنی.
ولی اینبار بنظر نمیرسید حواس مردم زیاد به منظره باشد، انها همگی دور مردی سیاه پوش که کلاه شنلش را روی سرش کشیده بود گوش میدادند.
مردی که قصد خوبی نداشت، هویت خوبی نداشت و از همه بدتر...قلب پاکی هم نداشت.
ولی مردم که این را نمیدانستند، مگه نه؟
D:"این توی قلب های ما خلاصه میشه، ما ملکه و پادشاه مهربونمون رو از دست دادیم. به دست کی؟"
مردم داد زدند:"اوچیها!"
D:"ما زندگی راحت و تجارتی که قبل داشتیم رو از دست دادیم. بخاطر چی؟"
مردم یکصدا داد زدند:"اوچیها!"
D:"و این وسط پادشاه اوزوماکی چیکار میکنه؟ میگه جنگو متوقف کنیم. اون به گذشته اهمیتی نمیده در حالی که تمام دلیل حضور ما در این مکان، گذشته ست"
مردم گوش کردند، انگار کلمات مرد غریبه را پیامی مهم میدانستند. خشم و کینه ی انها پابرجا بود، چون انها از ته قلب پادشاه میناتو و همسرش ملکه کوشینا را دوست داشتند.
ولی این وسط مشکلی بود.
انها پادشاه ناروتو را هم خیلی دوست داشتند، همان شاهزاده ی مهربان که حالا جانشین پدرش بود.
هیچ کس از بین مردم نبود که از ناروتو شکایت داشته باشد و اینجا....کار دانزو خلاصه میشد.
او دنبال جنگ بود، نه صلح.
دنبال خون بود، نه ارامش.
و دلایل شخصی خودش را به جای راحتی مردم ترجیح میداد و حرص و طمع، چشم های گناه الودش را کور کرده بود.
D:"گوش کنید مردم. پادشاه ناروتو دنبال راه حل خرج و مخارج کشور نیست، اون فقط یه جوونک کوچیکه. احتمالا هنوز به دوستی بچگانه ش با پادشاه ساسکه ایمان داره."
روی سکویی ایستاد:"در صورتی که ما اینجا در حال زجر کشیدن از غم شدید از دست دادن پادشاه و ملکه مون هستیم. و پادشاه؟ اون خونخواهی ما رو نادیده میگیره."
D:"اگه وضع اینطوری پیش بره همگی فقیر خواهیم شد. اگه زودتر به این بلاتکلیفی خاتمه ندیم اینده ی همهمون جز تباهی چیز دیگه ای نخواهد بود."
(اسپری خفه شو در این قسمت موجود است اگر به دنبال ساکت کردن دانزو میباشید:🧴(پ.ن: میدونم مایع دسشویی عه به روم نیارید🗿))
و مردم که محرک خودشان را پیدا کرده بودند همگی مشت هایشان را بالا گرفتند و فریاد هایشان کوچه و خیابان را پر کرد.
میخواستند انقلاب کنند.
●
در این میان که ناروتو رفته بود، قصرش را به جیرایا و سوناده سپرده بود تا مراقبت کنند.
چون جیرایا و سوناده خیلی با تجربه بودند و احتمالا از پسش بر میامدند. ناروتو با انها عهد بسته بود که مراقب سرزمین و قلمرو باشند و بهشان اعتماد کرده بود.
ولی جیرایا و سوناده....
J:"هاهاهاا، باریکلا واقعا حال کردم."
Ts:"خودت که لیاقت نداری همش من باید جمعت کنم."
سوناده و جیرایا بعد از حدود دو بطری شراب خوردن و از غذاهای قصر استفاده کردن، توی دفتر سوناده لم داده بودند.
بوی دارو و اسکلت های نوی اناتومی های اطراف اتاق سوناده با شراب گران قیمت مخلوط شده بود.
شراب هایی که احتمالا پادشاه میناتو برای سالم نگه داشتنشان خودش از انها مراقبت کرده بود.
و حالا در یک چشم به هم زدن؟
همه ش به درک واصل- باباااااععععع یبار دیگه تر بزنم تو این پارت بخدا خودمو خفه میکنم
اهم...حالا همه اش در ثانیه ای به نیستی و پوچی تبدیل شده بود.
و سوناده و جیرایا دقیقا متوجه نبودند که داشتند چیکار میکردند، احتمالا سرشان بابت اثر های ان الکل قوی، زیادی داغ شده بود.
و دقیقا در همان لحظه؟ صدایی مثل فریاد و ضربه ی 'بَنگ!' مانندی سکوت قصر را خرد کرد.
زن و مرد لم داده روی کاناپه سریع از جا پریدند.
J:"چی بود؟"
جیرایا بلند شد تا نگاه کند در حالی که سوناده پرده را کنار زد.
صدای فریاد مردم کل باغ را پر کرده بود و نگهبان ها داشتند سعی میکردند از وارد شدن مردم به داخل حیاط قصر جلوگیری کنند.
مشخص بود اعتراض دارند.
و صدای شعار های 'درخواست ملاقات با پادشاه' حتی از شیشه های ضخیم قصر هم به گوش جیرایا و سوناده میرسید.
ولی ناروتو که توی قصر نبود.
سوناده و جیرایا با عرق سرد روی پیشانی شان به هم نگاه کردند:"چرا مردم جمع شدن؟"
مردم همگی یکجا جمع شده بودند، مثل همیشه.
کوچه های سرزمین اوزوماکی پهن و جادار بود و سرسبز، جایی که همه جا میتوانستی یک دسته چمن پیدا کنی.
ولی اینبار بنظر نمیرسید حواس مردم زیاد به منظره باشد، انها همگی دور مردی سیاه پوش که کلاه شنلش را روی سرش کشیده بود گوش میدادند.
مردی که قصد خوبی نداشت، هویت خوبی نداشت و از همه بدتر...قلب پاکی هم نداشت.
ولی مردم که این را نمیدانستند، مگه نه؟
D:"این توی قلب های ما خلاصه میشه، ما ملکه و پادشاه مهربونمون رو از دست دادیم. به دست کی؟"
مردم داد زدند:"اوچیها!"
D:"ما زندگی راحت و تجارتی که قبل داشتیم رو از دست دادیم. بخاطر چی؟"
مردم یکصدا داد زدند:"اوچیها!"
D:"و این وسط پادشاه اوزوماکی چیکار میکنه؟ میگه جنگو متوقف کنیم. اون به گذشته اهمیتی نمیده در حالی که تمام دلیل حضور ما در این مکان، گذشته ست"
مردم گوش کردند، انگار کلمات مرد غریبه را پیامی مهم میدانستند. خشم و کینه ی انها پابرجا بود، چون انها از ته قلب پادشاه میناتو و همسرش ملکه کوشینا را دوست داشتند.
ولی این وسط مشکلی بود.
انها پادشاه ناروتو را هم خیلی دوست داشتند، همان شاهزاده ی مهربان که حالا جانشین پدرش بود.
هیچ کس از بین مردم نبود که از ناروتو شکایت داشته باشد و اینجا....کار دانزو خلاصه میشد.
او دنبال جنگ بود، نه صلح.
دنبال خون بود، نه ارامش.
و دلایل شخصی خودش را به جای راحتی مردم ترجیح میداد و حرص و طمع، چشم های گناه الودش را کور کرده بود.
D:"گوش کنید مردم. پادشاه ناروتو دنبال راه حل خرج و مخارج کشور نیست، اون فقط یه جوونک کوچیکه. احتمالا هنوز به دوستی بچگانه ش با پادشاه ساسکه ایمان داره."
روی سکویی ایستاد:"در صورتی که ما اینجا در حال زجر کشیدن از غم شدید از دست دادن پادشاه و ملکه مون هستیم. و پادشاه؟ اون خونخواهی ما رو نادیده میگیره."
D:"اگه وضع اینطوری پیش بره همگی فقیر خواهیم شد. اگه زودتر به این بلاتکلیفی خاتمه ندیم اینده ی همهمون جز تباهی چیز دیگه ای نخواهد بود."
(اسپری خفه شو در این قسمت موجود است اگر به دنبال ساکت کردن دانزو میباشید:🧴(پ.ن: میدونم مایع دسشویی عه به روم نیارید🗿))
و مردم که محرک خودشان را پیدا کرده بودند همگی مشت هایشان را بالا گرفتند و فریاد هایشان کوچه و خیابان را پر کرد.
میخواستند انقلاب کنند.
●
در این میان که ناروتو رفته بود، قصرش را به جیرایا و سوناده سپرده بود تا مراقبت کنند.
چون جیرایا و سوناده خیلی با تجربه بودند و احتمالا از پسش بر میامدند. ناروتو با انها عهد بسته بود که مراقب سرزمین و قلمرو باشند و بهشان اعتماد کرده بود.
ولی جیرایا و سوناده....
J:"هاهاهاا، باریکلا واقعا حال کردم."
Ts:"خودت که لیاقت نداری همش من باید جمعت کنم."
سوناده و جیرایا بعد از حدود دو بطری شراب خوردن و از غذاهای قصر استفاده کردن، توی دفتر سوناده لم داده بودند.
بوی دارو و اسکلت های نوی اناتومی های اطراف اتاق سوناده با شراب گران قیمت مخلوط شده بود.
شراب هایی که احتمالا پادشاه میناتو برای سالم نگه داشتنشان خودش از انها مراقبت کرده بود.
و حالا در یک چشم به هم زدن؟
همه ش به درک واصل- باباااااععععع یبار دیگه تر بزنم تو این پارت بخدا خودمو خفه میکنم
اهم...حالا همه اش در ثانیه ای به نیستی و پوچی تبدیل شده بود.
و سوناده و جیرایا دقیقا متوجه نبودند که داشتند چیکار میکردند، احتمالا سرشان بابت اثر های ان الکل قوی، زیادی داغ شده بود.
و دقیقا در همان لحظه؟ صدایی مثل فریاد و ضربه ی 'بَنگ!' مانندی سکوت قصر را خرد کرد.
زن و مرد لم داده روی کاناپه سریع از جا پریدند.
J:"چی بود؟"
جیرایا بلند شد تا نگاه کند در حالی که سوناده پرده را کنار زد.
صدای فریاد مردم کل باغ را پر کرده بود و نگهبان ها داشتند سعی میکردند از وارد شدن مردم به داخل حیاط قصر جلوگیری کنند.
مشخص بود اعتراض دارند.
و صدای شعار های 'درخواست ملاقات با پادشاه' حتی از شیشه های ضخیم قصر هم به گوش جیرایا و سوناده میرسید.
ولی ناروتو که توی قصر نبود.
سوناده و جیرایا با عرق سرد روی پیشانی شان به هم نگاه کردند:"چرا مردم جمع شدن؟"
- ۳۲۸
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط