پارت ۲۴
پارت ۲۴
اینطور نبود که کاکاشی متوجه باشد کارش چقدر خشنانه بنظر رسیده، او در ان موقع به چیز دیگری فکر نمیکرد.
محکم دست نگهبان قطار را کنار زد و دوید جلو، بدون اینکه برای بار دوم فکر کند.
چه ملاحظه ای وقتی فقط چند دقیقه دیگر فرصت داشت؟
قطعا یک نگهبان قطار نمیتوانست جلوی او را بگیرد.
اوبیتو تا لحظه ی اخر فقط داشت صفحه تماسش را چک میکرد، به امید اینکه شاید یکبار دیگر هم زنگ بخورد.
مسافرین از کنارش رد میشدند و وارد قطار میشدند، ولی اوبیتو فعلا حواسش نبود.
بالاخره وقتی میخواست گوشی را خاموش کند...
ناگهان شخصی از پشت محکم به او خورد. دوتا بازوی خیس و لرزان از سرما سفت دور شکمش حلقه شدند.
K:"چرا داری کلا میری؟ کدوم احمقی انقد یهویی میره."
صدای کاکاشی [لطیف تر از همیشه، تا حدودی اسیب پذیر] توی گوشش پیچید و چشم های اوبیتو کامل گشاد شد، برای یک لحظه حس کرد زبانش گرفته.
کاکاشی اینجا چیکار میکرد؟
K:"من هنوز جوابتو ندادم، با هم بیرون نرفتیم. حتی کتابایی که بهت دادمو نخوندی که راجبش حرف بزنیم."
اوبیتو منقبض مانده بود، ولی هنوز جرئت نداشت چیز دیگری بگوید. دهانش باز و بسته شد و کلمه ای خارج نشد.
K:"باشه اوبیتو اصن تو بردی، من دوست دارم خیلی وقته. انقد طولش دادم تا اخر سر رفتی."
خودش هم باورش نمیشد که دارد اینجور چیزها را بلند میگوید، گونه هایش از سرما و خجالت زیر ماسکش میسوخت.
ولی فعلا فقط دلش میخواست اوبیتو سنگینی داخل سینه اش را بداند.
چند لحظه گذشت، باران اطرافشان میبارید.
تا اینکه شانه های اوبیتو شروع کردند به لرزیدن.
کاکاشی اول فکر کرد او گریه میکند ولی در واقع قهقهه اش بلند شد:"کی بهت گفته من دارم تا ابد میرم؟ گای؟ خاک بر سرش."
کاکاشی پلک زد. چی؟ بازوهایش شل شد و نگاه کرد که اوبیتو میچرخد طرف او. در حدی تعجب کرده بود که انگار همین الان یک زرافه در حال پرواز دیده:"یعنی چی؟"
اوبیتو با ناامیدی سرش را تکان داد و با تمسخر زد به پیشانی کاکاشی:"یکم فکر کن. اخه چرا باید یهویی پاشم برم یه شهر دیگه بمونم؟"
او جلو خم شد و لبه ی سوییشرتش را باز کرد، ان را پیچید دور کاکاشی و او را کشید نزدیک:"نمیرم سفر قندهار که. مامانبزرگم مریض شده دارم میرم یه سر بهش بزنم."
او با لبخند گفت و لبه ی دیگر سوییشرتش را هم پیچید دور کاکاشی، اجازه نداد او زیر باران خیس شود:"ولی مثل اینکه مامانبزرگم این وسط به اعترافت کمک کرد. دیگه داشت زیر پام علف سبز میشد."
او گفت و اینبار وقتی به کاکاشی نگاه میکرد لبخند روی لب هایش بود. نه ان پوزخند ازاردهنده، نه اخم جدی. فقط لبخند.
احتمالا اگر هر موقع دیگری بود کاکاشی محکم میکوبید تو سر اوبیتو، ولی فعلا؟ اجازه داد دست هایش زیر پارچه ی سوییشرت، دور شانه های اوبیتو حلقه شوند:"به هر حال تو که میدونستی."
اوبیتو قیافه مغرور گرفت:"صددرصد. میدونستم یه ادم جذاب خوشتیپ مثل منو رد نمیکن-"
ولی حرفش قطع شد وقتی پیشانی کاکاشی محکم خورد توی سرش:"ااااخ."
K:"اینهمه راه نیومدم اینجا اینا رو بشنوم ازت."
اوبیتو چند لحظه اخم کرد، بعد نیشخندی زد:"خب حالا چرا با این لباسا اومدی همه جات خیسه. منم خیس کردی."
"تو خیس بودی" کاکاشی یاداوری کرد، بعد شانه بالا انداخت:"انتظار داشتی چیکار کنم وقتی نیم ساعت وقت داشتم برسم بهت."
و تماشا کرد که اوبیتو دوباره نمایش دراماتیک مزخرفش را اجرا میکند:"وای قلبم چقد رومانتیک. کاکاشی اینهمه راهو زیر بارون دنبال من دویده."
ولی وقتی چشم های بی انگیزه کاکاشی که رسما میگفت 'توروخدا خفه شو' را دید، تصمیم گرفت واقعا دهانش را ببندد:"اهم...چشم."
●
کاکاشی دنبال اوبیتو راه افتاد توی قطار.
در واقع نه برنامه ای برای سفر رفتن داشت، نه چیزی با خودش اورده بود.
ولی اوبیتو که اجازه نمیداد او اینهمه راه را زیر ان باران برگردد خانه، میداد؟ نه.
پس برای کاکاشی بلیط گرفت و بدون اینکه او فرصتی برای اعتراض داشته باشد، با هم سوار قطار شدند.
قطرات آب از لباس و شلوارک و موهای کاکاشی میچکید و او پشت سر اوبیتو میرفت. هر چند داشت سعی میکرد از نگاه خیره ی مردم دور بماند.
K:"قطارش کابین داره؟"
اوبیتو نگاهی به او انداخت، متوجه شده بود که کاکاشی کمی احساس معذب بودن دارد.
دستش رفت عقب تا دست کاکاشی را پیدا کند، انگشت هایش توی انگشت های او گره خورد:"نگران نباش کابین داره. بهت لباس میدم عوض کن."
و لبخند اطمینان بخشی به او زد:"یکم قدیمیه حداقل از زیر بارون وایسادن بهتره."
کاکاشی نشست روی صندلی روکش دار کابین و سعی کرد به چاله ی اب کوچکی که اطرافش تشکیل میشد توجه نکند. تا وقتی توی قطار نیامده بود متوجه نشده بود چقدر خیس شده:"حتما لازم نبود باهات بیام، میدونی؟ هیچی هم نیاوردم اخه."
اینطور نبود که کاکاشی متوجه باشد کارش چقدر خشنانه بنظر رسیده، او در ان موقع به چیز دیگری فکر نمیکرد.
محکم دست نگهبان قطار را کنار زد و دوید جلو، بدون اینکه برای بار دوم فکر کند.
چه ملاحظه ای وقتی فقط چند دقیقه دیگر فرصت داشت؟
قطعا یک نگهبان قطار نمیتوانست جلوی او را بگیرد.
اوبیتو تا لحظه ی اخر فقط داشت صفحه تماسش را چک میکرد، به امید اینکه شاید یکبار دیگر هم زنگ بخورد.
مسافرین از کنارش رد میشدند و وارد قطار میشدند، ولی اوبیتو فعلا حواسش نبود.
بالاخره وقتی میخواست گوشی را خاموش کند...
ناگهان شخصی از پشت محکم به او خورد. دوتا بازوی خیس و لرزان از سرما سفت دور شکمش حلقه شدند.
K:"چرا داری کلا میری؟ کدوم احمقی انقد یهویی میره."
صدای کاکاشی [لطیف تر از همیشه، تا حدودی اسیب پذیر] توی گوشش پیچید و چشم های اوبیتو کامل گشاد شد، برای یک لحظه حس کرد زبانش گرفته.
کاکاشی اینجا چیکار میکرد؟
K:"من هنوز جوابتو ندادم، با هم بیرون نرفتیم. حتی کتابایی که بهت دادمو نخوندی که راجبش حرف بزنیم."
اوبیتو منقبض مانده بود، ولی هنوز جرئت نداشت چیز دیگری بگوید. دهانش باز و بسته شد و کلمه ای خارج نشد.
K:"باشه اوبیتو اصن تو بردی، من دوست دارم خیلی وقته. انقد طولش دادم تا اخر سر رفتی."
خودش هم باورش نمیشد که دارد اینجور چیزها را بلند میگوید، گونه هایش از سرما و خجالت زیر ماسکش میسوخت.
ولی فعلا فقط دلش میخواست اوبیتو سنگینی داخل سینه اش را بداند.
چند لحظه گذشت، باران اطرافشان میبارید.
تا اینکه شانه های اوبیتو شروع کردند به لرزیدن.
کاکاشی اول فکر کرد او گریه میکند ولی در واقع قهقهه اش بلند شد:"کی بهت گفته من دارم تا ابد میرم؟ گای؟ خاک بر سرش."
کاکاشی پلک زد. چی؟ بازوهایش شل شد و نگاه کرد که اوبیتو میچرخد طرف او. در حدی تعجب کرده بود که انگار همین الان یک زرافه در حال پرواز دیده:"یعنی چی؟"
اوبیتو با ناامیدی سرش را تکان داد و با تمسخر زد به پیشانی کاکاشی:"یکم فکر کن. اخه چرا باید یهویی پاشم برم یه شهر دیگه بمونم؟"
او جلو خم شد و لبه ی سوییشرتش را باز کرد، ان را پیچید دور کاکاشی و او را کشید نزدیک:"نمیرم سفر قندهار که. مامانبزرگم مریض شده دارم میرم یه سر بهش بزنم."
او با لبخند گفت و لبه ی دیگر سوییشرتش را هم پیچید دور کاکاشی، اجازه نداد او زیر باران خیس شود:"ولی مثل اینکه مامانبزرگم این وسط به اعترافت کمک کرد. دیگه داشت زیر پام علف سبز میشد."
او گفت و اینبار وقتی به کاکاشی نگاه میکرد لبخند روی لب هایش بود. نه ان پوزخند ازاردهنده، نه اخم جدی. فقط لبخند.
احتمالا اگر هر موقع دیگری بود کاکاشی محکم میکوبید تو سر اوبیتو، ولی فعلا؟ اجازه داد دست هایش زیر پارچه ی سوییشرت، دور شانه های اوبیتو حلقه شوند:"به هر حال تو که میدونستی."
اوبیتو قیافه مغرور گرفت:"صددرصد. میدونستم یه ادم جذاب خوشتیپ مثل منو رد نمیکن-"
ولی حرفش قطع شد وقتی پیشانی کاکاشی محکم خورد توی سرش:"ااااخ."
K:"اینهمه راه نیومدم اینجا اینا رو بشنوم ازت."
اوبیتو چند لحظه اخم کرد، بعد نیشخندی زد:"خب حالا چرا با این لباسا اومدی همه جات خیسه. منم خیس کردی."
"تو خیس بودی" کاکاشی یاداوری کرد، بعد شانه بالا انداخت:"انتظار داشتی چیکار کنم وقتی نیم ساعت وقت داشتم برسم بهت."
و تماشا کرد که اوبیتو دوباره نمایش دراماتیک مزخرفش را اجرا میکند:"وای قلبم چقد رومانتیک. کاکاشی اینهمه راهو زیر بارون دنبال من دویده."
ولی وقتی چشم های بی انگیزه کاکاشی که رسما میگفت 'توروخدا خفه شو' را دید، تصمیم گرفت واقعا دهانش را ببندد:"اهم...چشم."
●
کاکاشی دنبال اوبیتو راه افتاد توی قطار.
در واقع نه برنامه ای برای سفر رفتن داشت، نه چیزی با خودش اورده بود.
ولی اوبیتو که اجازه نمیداد او اینهمه راه را زیر ان باران برگردد خانه، میداد؟ نه.
پس برای کاکاشی بلیط گرفت و بدون اینکه او فرصتی برای اعتراض داشته باشد، با هم سوار قطار شدند.
قطرات آب از لباس و شلوارک و موهای کاکاشی میچکید و او پشت سر اوبیتو میرفت. هر چند داشت سعی میکرد از نگاه خیره ی مردم دور بماند.
K:"قطارش کابین داره؟"
اوبیتو نگاهی به او انداخت، متوجه شده بود که کاکاشی کمی احساس معذب بودن دارد.
دستش رفت عقب تا دست کاکاشی را پیدا کند، انگشت هایش توی انگشت های او گره خورد:"نگران نباش کابین داره. بهت لباس میدم عوض کن."
و لبخند اطمینان بخشی به او زد:"یکم قدیمیه حداقل از زیر بارون وایسادن بهتره."
کاکاشی نشست روی صندلی روکش دار کابین و سعی کرد به چاله ی اب کوچکی که اطرافش تشکیل میشد توجه نکند. تا وقتی توی قطار نیامده بود متوجه نشده بود چقدر خیس شده:"حتما لازم نبود باهات بیام، میدونی؟ هیچی هم نیاوردم اخه."
- ۴۰۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط