پارت ۱۸
پارت ۱۸
سوناده راحت توی وان بزرگ لم داد.
آب گرم، صابون های معطر، شکوفه های بهار نارنجی که توی گلدان روی یک طاغچه ی کوچک بودند.
بخار حمام با بوی گل مخلوط شده بود، فضا را ارامش بخش میکرد.
لبخند کاملی روی لب های سوناده نشست:"آااخیشش، کمرم. نه جیرایایی هست نه ناروتویی که تر بزنه تو اعصابم."
بیشتر توی وان فرو رفت، موهای طلایی بلندش روی آب شناور شدند:"فقط خودمم و خودم."
بله، فضا شخصی بود. البته پنجره های کوچکی برای تهویه ی هوا وجود داشت.
اب گرمی که گره ی عضلات گرفته را باز میکرد
صابون گیاهی ای که پوست را نرم و خوشبو میکرد.
سوناده نفس عمیقی کشید:"خبببب....وقت چیه؟"
بطری شراب را از روی سرامیک پهن لبه ی وان قاپید.
شرابی گران قیمت و اصیل، برازنده ی خاندان سلطنتی.
نوشیدنی الکلی، از بهترین تاکستان های معروف قلمروی اوچیها چیده شده بود.
انگور هایی که فقط در منطقه ای خاص در سرزمین های اوچیها میرویید.
قطعا چنین چیزی، ارزش نوشیدنی را صد برابر بالا میبرد.
بطری تیره و برچسب زیبای روی ان، فقط سوناده را برای نوشیدنش تحریک میکرد.
سوناده ناخن لاک زده ای را انداخت زیر درپوش چوب پنبه، فشار اورد.
در بطری با صدایی چشمگیر باز شد و بوی نوشیدنی فضای مرطوب حمام را پر کرد.
سوناده مایع را ریخت توی یک گیلاس شیشه ای (به این لیوان خوشگل پایه دارا میگن که نازکه).
رنگ زرشکی شراب، کامل جا افتاده بود. سوناده عاشق جوری بود که لیوان را پر میکرد.
Ts:"به سلامتی خودم و خودم."
و یک نفس کل لیوان را سر کشید.
●
N:'کجاس این ننه سوناده زیر پام علف سبز شدددد."
ناروتو روی تخت بزرگ پادشاهی اش لم داده بود، جایی که قبلا پدرش مینشست.
دست زیر چانه، انگشت هایی که بی صبرانه روی دسته ی جواهرکاری ضرب گرفته بودند، تاجش هم روی سرش کمی کج شده بود.
N:"وای نکنه ساسکه مرده...نه بابا چه حرفیه این، زبونتو گاز بگیر."
البته که زده بود به سرش، دوباره.
دو روز بود نخوابیده بود و زیر چشم هایش حسابی گود افتاده بود. رگ های صورتی و قرمز کوچک روی سفیدی چشم هایش دیده میشد.
جیرایا، فرمانده ی ارتش قصر اوزوماکی کنار صندلی او ایستاده بود. ولی نه با حالت مودبانه ای.
به دیوار تکیه داده بود و دست هایش را ضربدر کرده بود:"سوناده؟ شرط میبندم درگیر کارای زنونه شه."
او گفت و شکلکی برای ناروتو دراورد. پیرمرد، احتمالا سوناده را بهتر از هر شخصی میشناخت.
کمی با ارنجش زد به شانه ی ناروتو، سعی کرد سر حالش بیاورد:"چیههه تو که با ساسکه قهر بودی."
N:"تو دیگه شروع نکنا، یبار گفتم من قهر نیستم اون قهره."
جیرایا خم شد، تا جایی که بتواند ناروتوی روی صندلی نشسته را نگاه کند. ابروهایش را با شیطنت چند بار بالا برد:"نازشو میکشی؟"
ناروتو با اخم به جیرایا نگاه کرد. ولی نمیتوانست چهره ی جدی اش را نگه دارد وقتی پیرمرد روبرویش با مسخره ترین پوزخند قرن زل زده بود بهش:"اون باید نازمو بکشه، من دکتر فرستادم واسش."
بعد قیافه مغرور به خودش گرفت:"منتظر شاهزاده ساسکه خواهم ماند تا با جعبه هایی از جواهرات و هدایای پیشکش به ملاقاتم بیاید."
پوزخند جیرایا از حرف لفظ قلم ناروتو محو شد، با انگشتش تاج او را صاف کرد:"انقد پرنسس نباش دیگه پسر. پاشو بیا برو سر تمرینت."
سوناده راحت توی وان بزرگ لم داد.
آب گرم، صابون های معطر، شکوفه های بهار نارنجی که توی گلدان روی یک طاغچه ی کوچک بودند.
بخار حمام با بوی گل مخلوط شده بود، فضا را ارامش بخش میکرد.
لبخند کاملی روی لب های سوناده نشست:"آااخیشش، کمرم. نه جیرایایی هست نه ناروتویی که تر بزنه تو اعصابم."
بیشتر توی وان فرو رفت، موهای طلایی بلندش روی آب شناور شدند:"فقط خودمم و خودم."
بله، فضا شخصی بود. البته پنجره های کوچکی برای تهویه ی هوا وجود داشت.
اب گرمی که گره ی عضلات گرفته را باز میکرد
صابون گیاهی ای که پوست را نرم و خوشبو میکرد.
سوناده نفس عمیقی کشید:"خبببب....وقت چیه؟"
بطری شراب را از روی سرامیک پهن لبه ی وان قاپید.
شرابی گران قیمت و اصیل، برازنده ی خاندان سلطنتی.
نوشیدنی الکلی، از بهترین تاکستان های معروف قلمروی اوچیها چیده شده بود.
انگور هایی که فقط در منطقه ای خاص در سرزمین های اوچیها میرویید.
قطعا چنین چیزی، ارزش نوشیدنی را صد برابر بالا میبرد.
بطری تیره و برچسب زیبای روی ان، فقط سوناده را برای نوشیدنش تحریک میکرد.
سوناده ناخن لاک زده ای را انداخت زیر درپوش چوب پنبه، فشار اورد.
در بطری با صدایی چشمگیر باز شد و بوی نوشیدنی فضای مرطوب حمام را پر کرد.
سوناده مایع را ریخت توی یک گیلاس شیشه ای (به این لیوان خوشگل پایه دارا میگن که نازکه).
رنگ زرشکی شراب، کامل جا افتاده بود. سوناده عاشق جوری بود که لیوان را پر میکرد.
Ts:"به سلامتی خودم و خودم."
و یک نفس کل لیوان را سر کشید.
●
N:'کجاس این ننه سوناده زیر پام علف سبز شدددد."
ناروتو روی تخت بزرگ پادشاهی اش لم داده بود، جایی که قبلا پدرش مینشست.
دست زیر چانه، انگشت هایی که بی صبرانه روی دسته ی جواهرکاری ضرب گرفته بودند، تاجش هم روی سرش کمی کج شده بود.
N:"وای نکنه ساسکه مرده...نه بابا چه حرفیه این، زبونتو گاز بگیر."
البته که زده بود به سرش، دوباره.
دو روز بود نخوابیده بود و زیر چشم هایش حسابی گود افتاده بود. رگ های صورتی و قرمز کوچک روی سفیدی چشم هایش دیده میشد.
جیرایا، فرمانده ی ارتش قصر اوزوماکی کنار صندلی او ایستاده بود. ولی نه با حالت مودبانه ای.
به دیوار تکیه داده بود و دست هایش را ضربدر کرده بود:"سوناده؟ شرط میبندم درگیر کارای زنونه شه."
او گفت و شکلکی برای ناروتو دراورد. پیرمرد، احتمالا سوناده را بهتر از هر شخصی میشناخت.
کمی با ارنجش زد به شانه ی ناروتو، سعی کرد سر حالش بیاورد:"چیههه تو که با ساسکه قهر بودی."
N:"تو دیگه شروع نکنا، یبار گفتم من قهر نیستم اون قهره."
جیرایا خم شد، تا جایی که بتواند ناروتوی روی صندلی نشسته را نگاه کند. ابروهایش را با شیطنت چند بار بالا برد:"نازشو میکشی؟"
ناروتو با اخم به جیرایا نگاه کرد. ولی نمیتوانست چهره ی جدی اش را نگه دارد وقتی پیرمرد روبرویش با مسخره ترین پوزخند قرن زل زده بود بهش:"اون باید نازمو بکشه، من دکتر فرستادم واسش."
بعد قیافه مغرور به خودش گرفت:"منتظر شاهزاده ساسکه خواهم ماند تا با جعبه هایی از جواهرات و هدایای پیشکش به ملاقاتم بیاید."
پوزخند جیرایا از حرف لفظ قلم ناروتو محو شد، با انگشتش تاج او را صاف کرد:"انقد پرنسس نباش دیگه پسر. پاشو بیا برو سر تمرینت."
- ۴۱۶
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط