عشق لجباز

🎀💕•عشق لجباز•💕🎀
#part_9

#طاها
دیگ داشتم دیوونه میشدم شکیب و مبین ولم نمیکردن
شکیب: داداش داداش چیشده چت شده
طاها : هیچی نمیگفتم حوصله جواب دادن نداشتم
شکیب: طاها من و مبین و فریال و نازی داریم میریم شمال تو هم باید بیای باهامون حال و هواتم عوض میشه
طاها : نه نمیام
مبین : نه میای با هامون پس فردا
طاها : باش
بچه ها اصرار کردن منم حوصله نداشتم گفتم باشه آخه شمال چیه حوصله نداشتم
سیگار برداشتم و داشتم می‌کشیدم شکیب و مبین دیدن حالم بده پیشم موندن شب رو
#شکیب
در زدیم طاها درو باز کرد
با قیافه طاها ترسیدم
طاها چیشده طاها
جوابی نمی‌داد بهمون منم بیخیال شدم
هیچی نمیگفت منو مبین هم گفتیم پاشه بیاد شمال حالش بهتر شه
اونم بعد چنبار نه گفتن گفت باشه و شب موندیم پیشش

#رها
رسیدم خونه چشمم خورد به عکس مامانم بغضم گرفت
چقدر دلم براش تنگ شده بود وقتی بچه بودم توی تصادف فوت شد
منم یه ساله با اجازه بابام برای خودم خونه مجردی گرفتم
فریال دوست خیلی قدیمی منه خیلی دوسش دارم مثل خواهرم میمونه الان گفته بیا خب نرم زشته باید برم
وسایلم رو جمع کردم و گذاشتم تو چمدون
یه لحظه فکرم رفت سمت اون پسره...🤤


ادامه دارد ... •📕❤•
حمایت کنید🙂🖤
دیدگاه ها (۱)

🎀💕•عشق لجباز•💕🎀#part_10#رهااون پسره ذهنم رو درگیر کرده بود ...

🎀💕•عشق لجباز •💕🎀#part_11#طاهااز خواب بیدار شدم و داشتم با گو...

عشقامون😉🤙

فریال جدیدا خعلی خوشگل شدع نع ؟😍

کاش براتون مهم بودم

برادر بی رحم من💔🥀🖤💫part ۱٠&هق... از رعد و برق میترسم(گریه) "...

Between the Tides³²یک هفته بعد تهیونگتو دفترم بودم تق تق تق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط