رمان عشق در اولین نگاه
رمان عشق در اولین نگاه
پارت پنجم
.....
اسانسور ایستاد در و باز کردم عسل دم در بود
_شرمنده خیلی منتظر موندی؟
_عسل_نه گلم همین الان رسیدم بریم دیگه
خونشون ردیف اول مجتمع بود میخواستیم بریم داخل که یه پسری عسل صدا زد برگشتنم همانا خشک شدنم همانا
خدایی خدا هیچی واسه این بشر کم نزاشته بود
هم خوشتیپ بود
هم خوشگل
هم جذاب و ....
ی لحظه به خودم امدم دیدم خیلی بد دارم نگاش میکنم سرم انداختم پایین
پسره _سلام
ی سلام دادم که خودمم بزور شنیدم کلافه شده بودم دوست داشتم زودتر از اونجا برم
_عسل_اتفاقی افتاده مثل اینکه حالت خوب نیست نه؟
_نه خوبم فقط یکم سرم درد میکنه
.عسل.باشه اجی الان میریم
بعد رو کرد سمت پسره که داشت مارو نگا میکرد و گفت
.عسل.کاری داشتی امیر؟
پسرم که انگار نه انگار باش حرف زده برو بر داشت مارو نگاه میکرد
عسل رفت جلوش و دستش و جلو صورت پسر که تازه فهمیده بودم اسمش امیره ایستاد و دستش و جلو صورت امیر تکون داد و صداش زد
.امیر.بله جانم؟
.عسل.معلومه کجایی که صدات میزنم متوجه نمیشی؟
.امیر.حالا چی پرسیدی؟
.عسل.گفتم کاری داشتی؟
.امیر.اره میخواستم به مامان بگی شام نمیام
.عسل.اکی دیگه کاری نداری؟
امیرم که انگار اصلا به عسل گوش نمیداد رو کرد سمت من و گفت
.امیر.اهل این مجتمعی تا الان ندیدمت
_اره تازه امدیم این مجتمع
.عسل.امیر تو دیگه میخوای برو دیرت میشه
.امیر.اره باشه باشه خوشبختم خدافظ
هردو جوابش و دادیم و رفتیم بالا
چطوره؟ نظر یادتون نره
خواهش دیگه گزارشش ندییننن
پارت پنجم
.....
اسانسور ایستاد در و باز کردم عسل دم در بود
_شرمنده خیلی منتظر موندی؟
_عسل_نه گلم همین الان رسیدم بریم دیگه
خونشون ردیف اول مجتمع بود میخواستیم بریم داخل که یه پسری عسل صدا زد برگشتنم همانا خشک شدنم همانا
خدایی خدا هیچی واسه این بشر کم نزاشته بود
هم خوشتیپ بود
هم خوشگل
هم جذاب و ....
ی لحظه به خودم امدم دیدم خیلی بد دارم نگاش میکنم سرم انداختم پایین
پسره _سلام
ی سلام دادم که خودمم بزور شنیدم کلافه شده بودم دوست داشتم زودتر از اونجا برم
_عسل_اتفاقی افتاده مثل اینکه حالت خوب نیست نه؟
_نه خوبم فقط یکم سرم درد میکنه
.عسل.باشه اجی الان میریم
بعد رو کرد سمت پسره که داشت مارو نگا میکرد و گفت
.عسل.کاری داشتی امیر؟
پسرم که انگار نه انگار باش حرف زده برو بر داشت مارو نگاه میکرد
عسل رفت جلوش و دستش و جلو صورت پسر که تازه فهمیده بودم اسمش امیره ایستاد و دستش و جلو صورت امیر تکون داد و صداش زد
.امیر.بله جانم؟
.عسل.معلومه کجایی که صدات میزنم متوجه نمیشی؟
.امیر.حالا چی پرسیدی؟
.عسل.گفتم کاری داشتی؟
.امیر.اره میخواستم به مامان بگی شام نمیام
.عسل.اکی دیگه کاری نداری؟
امیرم که انگار اصلا به عسل گوش نمیداد رو کرد سمت من و گفت
.امیر.اهل این مجتمعی تا الان ندیدمت
_اره تازه امدیم این مجتمع
.عسل.امیر تو دیگه میخوای برو دیرت میشه
.امیر.اره باشه باشه خوشبختم خدافظ
هردو جوابش و دادیم و رفتیم بالا
چطوره؟ نظر یادتون نره
خواهش دیگه گزارشش ندییننن
- ۲.۳k
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط