{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۴
_مطهره؟
بهش نگاه کردم که با استرس گفت: زود بیا سرجات
بشین استاد داره میاد.
سریع از جا پریدم و با دو خودمو به صندلیم رسوندم
و روش نشستم.
دستمو روي قلبم گذاشتم و نفس آسودهاي کشیدم.
همین که اون دوتا نشستند گفتم: دمتون گرم که
دیر اومدید، وگرنه اگه مهرداد منو کنار ایمان...
زدم به پیشونیم.
-نمیخوام تصورش کنم.
عطیه: عزیزم؟ عشقم؟
اخم کردم.
-هان؟ باز چی میخواي؟
چهرهی مظلوم به خودش گرفت.
-تو میدونی سوالا چیه؟
_نخیر.
محدثه دستمو گرفت و با التماس گفت: اگه میدونی
بگو.
-بخدا نمیدونم بابا.
قانع شده و با لباي آویزون درست نشستند.
خوب میدونند که هیچوقت قسم خدا رو به دروغ نمیخورم.
مهرداد وارد کارگاه شد که همگی بلند شدیم.
سلام کردیم که جوابمونو داد.
-واسه امتحان آماده باشید امروز درسم میخوام
بدم وقت کمه.
امروز برخلاف دفعهی پیش هیچ کسی اعتراض نکرد
که با تحسین سري تکون دادم.
روي صندلی نشستم.
یه ذره هم استرس نداشتم چون همه چیو بلد بودم.
***
با قیافهی زار به سوال شش نگاه کردم.
آخه این کجاي درس بود؟
چرا یادم نمیاد؟
یه نگاه به عقب انداختم که دیدم مهرداد دور کارگاه
رژه میره.
دستمو بالا بردم.
جون مادرت بیا.
چند ثانیه گذشت تا اینکه حضورشو پشت سر و بعد
کنارم حس کردم.
آروم گفت: چی شده دانشجو کوچولو؟ از شما بعیده!
با حرص بهش نگاه کردم و به سوال شش اشاره
کردم.
-اینو از کجات درآوردي؟
به برگه نگاه کرد.
-از چیزهایی که یاد دادم.
نالیدم: چرا من یادم نمیاد؟ توروخدا تقلب برسون،
خیر سرت شوهرمی.
خندون سشتشو به لبش کشید.
-در عوض تو چیکار برام میکنی؟
کمی فکر کردم و گفتم: ناهار امروز پاي من.
ابروهاشو بالا انداخت.
_مورد
قبول نیست.
خواستم حرفی بزنم که یه دفعه صداي یکی از دخترا
بلند شد.
-استاد، یه لحظه میاین.
انگشتمو تهدیدوار جلوش گرفتم.
-نریا!
لبخند بدجنسی زد.
-اول یه کم فکر کن یه چیز درست و حسابی بذار
تو معامله بعد صدام بزن.
حرص نگاهمو پر کرد و تا خواستم حرفی بزنم رفت
که چشمهامو بستم و دندونهامو روي هم فشار
دادم.
با پوست لبم بازي کردم و باز رو سوال زوم کردم.
همشو انجام داده بودم به غیر از این.
رو به محدثه آروم گفتم: پیس، محی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و آروم گفت: چیه؟
-سوال شش چجو...
با شنیدن صداي مهرداد حرفمو قطع کردم.
-تقلب ممنوع!
نفس پر حرصی کشیدم.
محدثه آروم با خنده گفت: شوهر استادم به درد آدم
نمیخوره.
چرخیدم و نگاهی به مهرداد انداختم.
دست به جیب بهم نزدیک شد و کنارم وایساد.
-خب، میشنوم.
از حرص کمی زبونمو به دندونهام کشیدم و گفتم:
خودت چی میخواي؟
به صندلیم دست گذاشت و خم شد.
-امشب خودت پیش قدم میشی، اونم با کلی عشوه، میخوام دیوونم کنی.
با انگشتهام روي میز ضرب گرفتم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۵نگاه کوتاهی به لبش انداختم و بعد ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۶-دلت براش تنگ شده؟برخلاف همیشه فق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۳-من هشتاد و پنج دوست دارم، چقدر ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۲نالیدم: واي خدا تو دانشگاه پخش نش...

بچه ها ازمون رو احتمالا پاس کردم نبی شوخی خیلی خوب دادم به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط