{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 73
سرشو رو میز گذاشته بود و تنها یک کلمه رو با خودش تکرار می‌کرد
_ چرا؟
اونقدری مست بود که حتی جون نداشت سرشو بلند کنه و فقط پیک به پیک ساکی مینوشید ( ساکی یه نوع الکله ژاپنیه ) هیچکس جرعت نزدیک شدن بهش رو نداشت چون در طی روز سه نفر به دست همین آدم کشته شده بودن...چویا نبود و دازای نتونست تلافیشو سر خودش در بیاره...کلی راه واسه بدست آوردن اون لعنتی بود...چرا اینکارو کرد؟
این سوال ها مدام تو ذهنش تکرار می‌شدن و دازای جوابی براشون پیدا نمی‌کرد...ساعت یک بامداد بود و حتی جون نداشت به عمارت برگرده...از لحاظ روحی خیلی خسته بود...
صاحب بار سمتش رفت و گفت
" حالتون خوبه؟ "
دازای حرفی نزد و همونطور سرش رو میز بود.
لیوان خالی رو روی میز گذاشت و مردی که اونجا کار می‌کرد خواست دوباره بریزه که صاحب بار گفت
" کافیه "
دازای نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت و با سکسکه گفت
_ گورتو...گم کن!
" ولی شما دارید زیاد روی میکنید "
دازای به زور از جاش بلند شد و تلو تلو خوران عقب رفت و انگشت اشاره اش رو تهدیدوار بالا آورد
_ این...خراب...شده...چرا باید...انقدر ک...کثیف باشه؟
صاحب بار با کنجکاوی نگاهش کرد
_ چرا...دو...دوست دختر من...باید ای...اینجا هر&زه...بازی در بیاره؟
صاحب بار با لحن شاکی ای گفت
" جناب بار برای همین کاراست...شما باید کنترلش می‌کردید که همچین جایی نیاد "
_ خفه شو
اسلحه شو در آورد و گفت
_ دوست دختر من...مج...مجبور شد
" ما کسیو مجبور به انجام کاری نمی‌کنیم "
_ تک تکتونو...م...میکشم
تیری حروم صاحب بار کرد و همه شروع به جیغ داد کردن...
دازای بی توجه سر جاش نشست و دوباره سرشو رو میز گذاشت و بی صدا گریه کرد
_ هر&زه بازی...بهت نمیومد چویا...این حق من نبود
................................
چشماشو باز کردو با سردرد عجیبی سرشو از رو میز برداشت و به لیوانش نگاه کرد...
بار خالی بود و هوا هم تقریبا صبح شده بود.
لیوانو برداشت و همون یکم رو سر کشید و بلند شد از بار بیرون رفت...سرش اونقدر درد میکرد که نمیتونست رانندگی کنه پس تاکسی گرفت و سمت مافیا رفت...
دم در پیاده شد و وارد مافیا شد سمت دفتر کار خودش رفت و روی صندلیش لم داد
اکوتاگاوا با یه کوه برگه وارد اتاق شد و گفت
" صبح بخیر دازای ساما...اینا رو رئیس دادن گفتن که باید همه شون رو امضا کنید "
_ بزار رو میز
اکوتاگاوا برگه ها رو روی میز گذاشت و تعظیم کرد خواست بره که دازای گفت
_ یه مسکن برام بیار...با یه قهوه
" چشم "
اکوتاگاوا رفت و دازای سرشو بین دستاش گرفت
_ کابوس بود؟‌ آره چویا که همچین کاری نمیکنه سر مدارک بی ارزش
اکوتاگاوا بعد مدت کوتاهی با یه مسکن و قهوه وارد اتاق شد و دازای اول مسکن رو خورد و مشغول برگه ها شد تا یکم از این قضیه دوری کنه.
تقریبا دو ماهی از مرگش میگذشت و دازای دیگه مثل قبل نبود...با لویی رفت آمد داشت اما لمسش فقط اون دفعه آخر بود...دازای به اینکه هیچکس جز چویا حق دست زدن بهش رو نداشت وفادار بود ار چند اون دیگه نیست. تو این مدت هیچی پیدا نکرده بود و اون ویدئو هنوز از ذهنش بیرون نمی‌رفت و همون موضوع باعث می‌شد دازای نسبت به چویا و پیدا کردنو انتقام سرد بشه...دیگه براش مهم نبود مدیر پیدا میشه یا نه و از طرفی براش بی اهمیت بود که چه بلایی سر بدنش میارن...چون اون بدن فقط مال دازای نبود‌‌‌...فردی بود که جز خودش بهش دست زده باشه
فئودور بهش زنگ زد و گفت
" دازای...بهم خبر رسید یه چیزی پیدا شده سریع بیا "
دازای اخم کمرنگی کرد و صفحه چت رو باز کردو نگاهی به آدرس انداخت و بلند شد...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۷)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط