#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_26
رفتم اشپزخونه
نگاهی به اطراف انداختم هیچکس نبود
ی لیوان آب رو سر کشیدم
و به کل. اشپزخونه نگاهی کردم
ته دلم ی چیزی میخواستم. آخرش تحملم به سر رسید و رفتم سر وقت یخچال ولی هر چی گشتم نبود
چراغا خاموش بود و به حد کافی میترسیدم تا اینکه اون صدا رو شنیدم....
صدای بم کوک توی گوشم پیچید: ساعت سه شب دنبال چی میگردی
با جیغ عقب رفتم تا کوک رو دیدم
از زبان راوی :
کوک شاکی گفت : چتههه
ا.ت : تــــــــــــــــرسیــــــــــــــــــــــــــــــــدم خــــــــــــــــــــــــبــــــــ
که کوک نزاشت حرفشو کامل کنه و گفت : باشه بابا دنبال چی هستی
ا.ت : نمیدونم. یهو دلم ی چیزی
که کوک یکم رفت تو فکر
یاد حرفای دکتر افتاد
یعنی اینم واسه اینکه بارداره اره؟؟
یکم رفت جلو و با لحنی تند گفت: آها بگو .. چی دلت میخواد هوم. بگو چرا برنداشتی ؟
که ا.ت متعجب گفت : چــــــــت....چت شد
که کوک. مکثی طولانی به سر داد بعد خودشو جمع کرد و گفت : هیچی. حالا چی میخواستی
ات انگشت هاش رو توی هم قفل کرد و گفت : خب....من..من توت فرنگی میخواستم
کوک : هاا؟؟
ا.ت : ولی تو یخچال نبود. پس میرم بخوابم
و رفت تا از اشپزخونه بره بیرون
که کوک بازوشو گرفت و گفت : وایسا....
کوک زیر لب جوری که ا.ت نشنوه گفت: نصفه شبی از کجا. الان...اههه
چندی بعد >>
ا.ت خیره به ظرف جلوش
که کوک دستاش رو تو هم داد و گفت : چیه نگاه میکنی مگه نگفتی دلت میخواست بخوری خب بخور
ا.ت : آ...آره. ولی_
کوک: زیاد حرف نزن بخور
ا.ت لبخند زد و اولین توت فرنگی رو توی دهنش گذاشت ولی افکار مریضش. آرومش نزاشتن
با فکر به اینکه همه محبت ها بخاطر بچه هست و وقتی. بچه به دنیا بیاد. محبت که هیچ کوک منو میکشه
بغضش گرفت
کوک متعجب به ا.ت نگاه کرد و گفت : چرا نمیخوری
ا.ت : دیگه نمیخوام
کوک. عصبی گفت : ساعت سه شب میگی اینو میخوام. بعد که برات میارم. میگی نمیخورم بخور. تا تموم نشده نمیری
ا.ت با همون بغض : یااا
کوک دستاش رو توی هم داد و گفت : بخور
ا.ت همینطور. توت فرنگی ها رو توی دهنش میبرد ولی بغضش حتی نمیزاشت. قورتشون بده
کوک به چهره ناز ا.ت نگاه کرد. لبخندی که ا.ت ندید روی لبش نشست
و واسه اذیت ا.ت گفت : چند تا دیگه هم هست اونا رو یادت نره
که ا.ت. خیره به نقطه ای نامعلوم
کوک متعجب گفت : چیه خب. چرا ناراحت... من واسه خودت میگم بخوری.
ا.ت با بغضی گفت : باشه باشه. میخورم. تو هم نگاهم نکن
کوک. خندش گرفت از این کارای ا.ت نمیدونست. الان ا.ت دقیقا چشه ولی از این لحظه لذت میبرد
صورتشو. چرخوند ی طرف دیگه و گفت: بیا نگاه نمیکنم
#پارت_26
رفتم اشپزخونه
نگاهی به اطراف انداختم هیچکس نبود
ی لیوان آب رو سر کشیدم
و به کل. اشپزخونه نگاهی کردم
ته دلم ی چیزی میخواستم. آخرش تحملم به سر رسید و رفتم سر وقت یخچال ولی هر چی گشتم نبود
چراغا خاموش بود و به حد کافی میترسیدم تا اینکه اون صدا رو شنیدم....
صدای بم کوک توی گوشم پیچید: ساعت سه شب دنبال چی میگردی
با جیغ عقب رفتم تا کوک رو دیدم
از زبان راوی :
کوک شاکی گفت : چتههه
ا.ت : تــــــــــــــــرسیــــــــــــــــــــــــــــــــدم خــــــــــــــــــــــــبــــــــ
که کوک نزاشت حرفشو کامل کنه و گفت : باشه بابا دنبال چی هستی
ا.ت : نمیدونم. یهو دلم ی چیزی
که کوک یکم رفت تو فکر
یاد حرفای دکتر افتاد
یعنی اینم واسه اینکه بارداره اره؟؟
یکم رفت جلو و با لحنی تند گفت: آها بگو .. چی دلت میخواد هوم. بگو چرا برنداشتی ؟
که ا.ت متعجب گفت : چــــــــت....چت شد
که کوک. مکثی طولانی به سر داد بعد خودشو جمع کرد و گفت : هیچی. حالا چی میخواستی
ات انگشت هاش رو توی هم قفل کرد و گفت : خب....من..من توت فرنگی میخواستم
کوک : هاا؟؟
ا.ت : ولی تو یخچال نبود. پس میرم بخوابم
و رفت تا از اشپزخونه بره بیرون
که کوک بازوشو گرفت و گفت : وایسا....
کوک زیر لب جوری که ا.ت نشنوه گفت: نصفه شبی از کجا. الان...اههه
چندی بعد >>
ا.ت خیره به ظرف جلوش
که کوک دستاش رو تو هم داد و گفت : چیه نگاه میکنی مگه نگفتی دلت میخواست بخوری خب بخور
ا.ت : آ...آره. ولی_
کوک: زیاد حرف نزن بخور
ا.ت لبخند زد و اولین توت فرنگی رو توی دهنش گذاشت ولی افکار مریضش. آرومش نزاشتن
با فکر به اینکه همه محبت ها بخاطر بچه هست و وقتی. بچه به دنیا بیاد. محبت که هیچ کوک منو میکشه
بغضش گرفت
کوک متعجب به ا.ت نگاه کرد و گفت : چرا نمیخوری
ا.ت : دیگه نمیخوام
کوک. عصبی گفت : ساعت سه شب میگی اینو میخوام. بعد که برات میارم. میگی نمیخورم بخور. تا تموم نشده نمیری
ا.ت با همون بغض : یااا
کوک دستاش رو توی هم داد و گفت : بخور
ا.ت همینطور. توت فرنگی ها رو توی دهنش میبرد ولی بغضش حتی نمیزاشت. قورتشون بده
کوک به چهره ناز ا.ت نگاه کرد. لبخندی که ا.ت ندید روی لبش نشست
و واسه اذیت ا.ت گفت : چند تا دیگه هم هست اونا رو یادت نره
که ا.ت. خیره به نقطه ای نامعلوم
کوک متعجب گفت : چیه خب. چرا ناراحت... من واسه خودت میگم بخوری.
ا.ت با بغضی گفت : باشه باشه. میخورم. تو هم نگاهم نکن
کوک. خندش گرفت از این کارای ا.ت نمیدونست. الان ا.ت دقیقا چشه ولی از این لحظه لذت میبرد
صورتشو. چرخوند ی طرف دیگه و گفت: بیا نگاه نمیکنم
- ۷۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط