{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۲۷

دو هفته از ناپدید شدن سون-هی گذشت.

زندگی برگشته بود به روال معمول. تهیونگ می‌رفت دفتر. برمی‌گشت. با سئول بازی می‌کرد. با جونگ کوک شام می‌خورد. با می-سوک چای عصر می‌نوشید. سون-اوک هر روز صبحانه درست می‌کرد. با عشق. با همان دستهایی که چروک شده بود اما گرم بود.

اما جونگ کوک می‌دید. چیزی توی تهیونگ عوض شده بود. نه بد. نه خوب. فقط ساکت‌تر از قبل. انگار داشت فکر می‌کرد. به چیزی که نمی‌گفت.

یک شب، بعد از اینکه سئول خوابید، جونگ کوک رفت توی اتاق نشیمن. تهیونگ پشت میز نشسته بود. نقشه پهن کرده بود. شهر. اطراف شهر. چند نقطه با خودکار قرمز علامت زده بود.

«چیه این؟»

تهیونگ سرش را بلند کرد. «جاهایی که سون-هی می‌تونه باشه.»

«هنوز دنبالشی؟»

«آره. تا وقتی پیداش نکنم، راحت نیستم.»

جونگ کوک رفت کنارش نشست. به نقشه نگاه کرد. «کجاها رو چک کردی؟»

«شمال. جنوب. غرب. شرق. همه جا. اثری نیست. انگار خاک خورده.»

«شاید رفته خارج.»

تهیونگ خودکار را گذاشت زمین. «نه. نمی‌ره. سون-هی بدون تماشاگر نمی‌تونه زندگی کنه. ما تماشاگریم. تا ما اینجاییم، اون نزدیک ما می‌مونه.»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «پس منتظر می‌مونیم. مثل همیشه.»

تهیونگ دستش را برگرداند. انگشتانشان را در هم قفل کرد. «خسته شدم جون دلم.»

«خسته شدی؟ از چی؟»

«از این بازی. از این ترس. از اینکه هر لحظه منتظر باشم یه اتفاق بیفته.»

جونگ کوک بلند شد. رفت پشت تهیونگ ایستاد. دستهاش را گذاشت روی شانه‌هایش. ماساژ داد. آرام. «می‌دونی من چیکار می‌کنم وقتی خسته می‌شم؟»

«چی؟»

«نگاه می‌کنم به سئول. به تو. به می-سوک. به سون-اوک. یادم میاد چی دارم. بعد خستگی تموم می‌شه.»

تهیونگ دستش را برد و گرفت دست جونگ کوک را. کشیدش جلو. جونگ کوک رفت بغلش. نشست روی پاهاش. تهیونگ بغلش کرد.

«جونگ کوک.»

«ها؟»

«قول بده هیچوقت نمی‌ری.»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «قول دادم. یادت رفته؟»

«یادم نمیاد. فقط دوست دارم بشنوم.»

جونگ کوک لبخند زد. «نمی‌رم. هیچوقت. تا تو باشی. تا سئول باشه. تا این خونه باشه. می‌مونم.»

تهیونگ بوسیدش. روی لب. آرام. طولانی. وقتی جدا شدند، جونگ کوک نفسش بند آمده بود.

«چی شد؟»

تهیونگ خندید. «هیچی. فقط می‌خواستم ببینم هنوز بلدی نفس بکشی یا نه.»

جونگ کوک زد به شانه‌اش. «کوفتی.»

همان شب، سئول خواب بود. می-سوک و سون-اوک هم. عمارت ساکت. فقط صدای باد که به پنجره می‌خورد.

تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. پتو روی پاهاشان. چای داغ توی دستشان.

«تهیونگ.»

«ها؟»

«فردا می‌خوام برم پیش مادرم.»

تهیونگ نگاه کرد. «کجاست؟»

«بوسان چند ساله ندیدمش. دلم براش تنگ شده.»

تهیونگ فنجان را گذاشت زمین. «چند روز؟»

«یه هفته. شاید دو هفته. می‌خوام سئول رو هم ببرم. نشونش بدم به مادرم.»

تهیونگ سکوت کرد. به آسمان نگاه کرد. پرستاره بود.

«باشه. برو. ولی قول بده هر روز زنگ بزنی.»

«هر روز. هر ساعت. هر وقت بخوای.»

«قول بده برگردی.»

جونگ کوک دستش را گرفت. «همیشه برمی‌گردم. تو که می‌دونی.»

تهیونگ بغلش کرد. محکم. توی ایوان. زیر ستاره‌ها. زیر سقفی که یک سال پیش، سرد بود. حالا گرم. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند. از روزهایی که هیچکس بهشان امید نداشت. از شبهایی که فقط خودشان بودند. از قراردادی که اجباری بود. ولی عشق شد.
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۸جونگ کوک یک هفته بعد رفت.مقصدش...

خانومی حمایت شه⭐️🎀@diana4994

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۶سه روز بعد، سون-هی ناپدید شد.خ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۵سه هفته از آمدن سئول گذشت.تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط