ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۲۶
سه روز بعد، سون-هی ناپدید شد.
خانه جنوب شهر خالی بود. ماشین هم نبود. فقط چند تا لباس توی کمد مانده بود. یک عکس روی زمین افتاده بود. عکس سئول. همان عکس باغچه. پشتش نوشته شده بود: «بازی تموم نشده.»
پلیس کل خانه را گشت. چیزی پیدا نکرد. نه مدرک. نه اثر انگشت. نه هیچی. سون-هی رفته بود. مثل دود. مثل سایه.
بازرس لی به تهیونگ زنگ زد: «پیداش نمیکنیم. حرفهای کار میکنه. شاید رفته خارج.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط گوشی را گذاشت.
جونگ کوک کنارش نشسته بود. سئول برگشته بود خونه. توی باغچه میدوید. صداش میآمد تو سالن. می-سوک و سون-اوک کنارش بودند.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«راحت شدی؟»
تهیونگ به بیرون نگاه کرد. به سئول. «نه. تا وقتی سون-هی زنده باشه، راحت نیستم.»
«پس چیکار میکنی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «منتظر میشم. بالاخره یه جا اشتباه میکنه. اون موقع میگیرمش.»
«اگه اشتباه نکنه؟»
«همه اشتباه میکنن. حتی من. حتی تو. فقط کافیه صبر کنی.»
جونگ کوک لبخند زد. «کی یادت داد صبر کنی؟»
تهیونگ نگاهش کرد. «تو. اون روزایی که توی کما بودی. هر روز میومدم بالای سرت. مینشستم. صبر میکردم. تا بیدار بشی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بیدار شدم دیگه. نگاه کن.»
تهیونگ نگاه کرد. به چشمهای جونگ کوک. به لبخندش. به موهایی که باد تکونشان میداد.
«میدونم. به خاطر همینم موندم.»
همان شب، سئول توی بغل جونگ کوک خوابید. تهیونگ کنارشان نشسته بود. تلویزیون روشن بود اما صدا نداشت. فقط تصویر. فقط نور.
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «تهیونگ.»
«ها؟»
«قاتل پیدا شد. بیگناهی من ثابت شد. میتونم ازت طلاق بگیرم.»
تهیونگ نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «این رو قبلاً گفتی.»
«بازم میگم. تا وقتی جواب بدی.»
تهیونگ لبخند زد. «جوابم همینه. نمیذارم بری. حتی اگه بخوای.»
جونگ کوک خندید. «پس بذار بمونم.»
«میذارم. فقط به یه شرط.»
«چی؟»
تهیونگ دستش را برد توی موهای جونگ کوک. «همینطور بمون. عوض نشو. بزرگ نشو. پیر نشو. فقط باش.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «نمیشه. همه چی عوض میشه.»
«میدونم. ولی من عاشق همه جورهاتم. حتی وقتی عوض بشی.»
سئول توی خواب خندید. شاید رویای قشنگی میدید. شاید پروانه بود. شاید بستنی. شاید بابا و مامان کنار هم.
تهیونگ پتو را کشید روی سئول. بعد روی جونگ کوک. چراغ را خاموش کرد.
توی تاریکی، صدای نفس هر سه. یکی شده بود. خانواده. چیزی که سون-هی هیچوقت نداشت. چیزی که پدر تهیونگ هیچوقت نفهمید. چیزی که خود تهیونگ هم باورش نمیشد یک روز داشته باشد.
حالا داشت. نه با زور. نه با قرارداد. با عشق. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. تا ته خط. تا آخر بازی. تا وقتی سون-هی برگردد. اگه برگردد.
[نویسنده: با ۱۵ کامنت و ۲۳ لایک خوشحالم کنید🎀😊]
پارت ۲۶
سه روز بعد، سون-هی ناپدید شد.
خانه جنوب شهر خالی بود. ماشین هم نبود. فقط چند تا لباس توی کمد مانده بود. یک عکس روی زمین افتاده بود. عکس سئول. همان عکس باغچه. پشتش نوشته شده بود: «بازی تموم نشده.»
پلیس کل خانه را گشت. چیزی پیدا نکرد. نه مدرک. نه اثر انگشت. نه هیچی. سون-هی رفته بود. مثل دود. مثل سایه.
بازرس لی به تهیونگ زنگ زد: «پیداش نمیکنیم. حرفهای کار میکنه. شاید رفته خارج.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط گوشی را گذاشت.
جونگ کوک کنارش نشسته بود. سئول برگشته بود خونه. توی باغچه میدوید. صداش میآمد تو سالن. می-سوک و سون-اوک کنارش بودند.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«راحت شدی؟»
تهیونگ به بیرون نگاه کرد. به سئول. «نه. تا وقتی سون-هی زنده باشه، راحت نیستم.»
«پس چیکار میکنی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک. «منتظر میشم. بالاخره یه جا اشتباه میکنه. اون موقع میگیرمش.»
«اگه اشتباه نکنه؟»
«همه اشتباه میکنن. حتی من. حتی تو. فقط کافیه صبر کنی.»
جونگ کوک لبخند زد. «کی یادت داد صبر کنی؟»
تهیونگ نگاهش کرد. «تو. اون روزایی که توی کما بودی. هر روز میومدم بالای سرت. مینشستم. صبر میکردم. تا بیدار بشی.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بیدار شدم دیگه. نگاه کن.»
تهیونگ نگاه کرد. به چشمهای جونگ کوک. به لبخندش. به موهایی که باد تکونشان میداد.
«میدونم. به خاطر همینم موندم.»
همان شب، سئول توی بغل جونگ کوک خوابید. تهیونگ کنارشان نشسته بود. تلویزیون روشن بود اما صدا نداشت. فقط تصویر. فقط نور.
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «تهیونگ.»
«ها؟»
«قاتل پیدا شد. بیگناهی من ثابت شد. میتونم ازت طلاق بگیرم.»
تهیونگ نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «این رو قبلاً گفتی.»
«بازم میگم. تا وقتی جواب بدی.»
تهیونگ لبخند زد. «جوابم همینه. نمیذارم بری. حتی اگه بخوای.»
جونگ کوک خندید. «پس بذار بمونم.»
«میذارم. فقط به یه شرط.»
«چی؟»
تهیونگ دستش را برد توی موهای جونگ کوک. «همینطور بمون. عوض نشو. بزرگ نشو. پیر نشو. فقط باش.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «نمیشه. همه چی عوض میشه.»
«میدونم. ولی من عاشق همه جورهاتم. حتی وقتی عوض بشی.»
سئول توی خواب خندید. شاید رویای قشنگی میدید. شاید پروانه بود. شاید بستنی. شاید بابا و مامان کنار هم.
تهیونگ پتو را کشید روی سئول. بعد روی جونگ کوک. چراغ را خاموش کرد.
توی تاریکی، صدای نفس هر سه. یکی شده بود. خانواده. چیزی که سون-هی هیچوقت نداشت. چیزی که پدر تهیونگ هیچوقت نفهمید. چیزی که خود تهیونگ هم باورش نمیشد یک روز داشته باشد.
حالا داشت. نه با زور. نه با قرارداد. با عشق. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. تا ته خط. تا آخر بازی. تا وقتی سون-هی برگردد. اگه برگردد.
[نویسنده: با ۱۵ کامنت و ۲۳ لایک خوشحالم کنید🎀😊]
- ۲۴۲
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط