{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:⁴²
از وقتی جنا برگشته بود تهیونگ بیشتر مراقب بود بعد از کلی صحبت کردن با پدربزرگش تونست اجازه این رو بگیره که بره و با جنا توی خونه ی خودش زندگی کنن
تهیونگ و جنا از ماشین پیاده شدن تهیونگ بوسه ای روی سر جنا گذاشت و لبخند زد
تهیونگ: خوش اومدی به عمارت من خوشگلم
جنا: فکر نمی‌کردم آنقدر بزرگ باشه
تهیونگ: اتاقت از قبل آماده هست وسایلت هم جا بجا شده میتونی کلی عمارت رو بگردی
جنا: واقعا؟
تهیونگ: آره تازه نگران چیزی نباش اینجا کلیک نگهبان و بادیگارد هست هیچ کس نمیتونه نزدیکت بشه
جنا: باشه ممنون
باهم وارد عمارت شدن همه چیز عالی بود جنا با ذوق همه جا رو نگاه میکرد و لبخند میزد تهیونگ توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن شد
جنا رفت توی اتاق خودش شلوارت کوتاهی پوشید و تیشرت اش مشکی هم تنش کرد دستی به مو هاش کشید و رفت توی آشپزخونه تهیونگ درحال آشپزی بود که دست های جنا از پشت دور کمرش حلقه شد
جنا: آقای مهربون من می‌خوام تا فردا همین طوری بهت بچسبم
تهیونگ: آقای مهریون؟
جنا: آره خب تو تونستی پدربزرگ رو راضی کنی که از اون عمارتی که هر روزش عذاب بود بیرون بیایم
تهیونگ شروع کرد به چیدن میز و لبخند زد جنا ازش جدا شد تهیونگ وقتی نشست سر میز جنا دست هاش رو باز کرد و چرخید
جنا: اینجا پر از آرامشه
تهیونگ لبخند زد و برای جنا غذا کشید
تهیونگ: بیا بیا غذاتو بخور
جنا یا لبخند نشست سر میز و هر دو مشغول خوردن شدن
تهیونگ: دیگه لازم نیست کار کنی؟
جنا: چرا؟
تهیونگ: خب همه کار ها با منه دیگه مرد این خونه‌ام
جنا: من کار کردن رو دوست دارم
تهیونگ: به هر حال اجازه نمیدم مخصوصا حالا که باید بیشتر مراقب باشی
جنا: خب چه ربطی به کار داره
تهیونگ: جنا کافیه نمی‌خوام بحث کنم
جنا اخم کرد و هیچی نگفت به غذا خوردن ادامه داد
چند روز عالی گذشت همه چیز خوب بود جنا توی عمارت به گل ها و خونه رسیدگی می‌کرد و تهیونگ شب بعد از کار میومد خونه جنا خودش از اینکه این همه تغییر کرده بود شوکه شده بود اون دختر سرد و جدی اون دختری که حتی لبخند نمی‌زد حالا تبدیل به یه دختر سر زنده و شوخ طبع و شاد بود و الان بیشتر احساس واقعی بودن بهش دست می‌داد
⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩
خوشگلااااااااااا من زنده امممممممم ببخشید چند روز مشغول بودم چند روز هم که خونمون دیوانه خونه شده بود و هست 🥲✨😁
صبر کنین یه پارت دیگه بنویسم براتون بزارم✨😁❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۲)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴³شب تهیونگ برگشت خونه جنا توی آشپزخونه مشغ...

خوشگلای من می‌خوام بگم که کم کم داره این داستانمون تموم میشه...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴¹جنا وقتی چشم هاش رو باز کرد متوجه شد به ص...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁵فردا صبح جنا بلند شد حموم رفت به خودش حسا...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:³⁷تهیونگ فرمون رو محکم تر گرفته بود و هیچ ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط