part⁴........

part⁴........

بعد از پایان دادن به صبحانش سر میز صبحانه صندلی رو عقب داد مبل هاهی راحتی رو رد کرد و از در عمارت خارج شد .

به حیاطی که هیچ خاطره ی بچگی ای توش نکاشته بود نگاه کرد ، بعد از طی کردن طول حیاط در خروج عمارت رو باز کرد و از عمارت خارج شد .

هر روز و هر شب مجبور بود یه عده کار رو تکرار کنه ، زندگی یک نواخت براش رنگ و روحی نداشت .

تغریباً همه ی روز ها همین طوری می گذشت و دازای تاریک تر و دور تر از دنیای واقعی می شد .

حتی خودشم فکر می‌کرد که هیچی نمی تونه از از تاریکی الانش درش بیاره و اگه بیشتر از این داخل خودش فرو بره دیگه راه برگشتی نداره اما چاره ی کار چیه ؟


________-------------_________
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۱

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

🌷 ۵ عادت صبحگاهی برای شروع یک روز بهتر 🎀قرار نیست صبح‌هات سخ...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

قسمت دوم: فاجعه‌ای به نام صبحانهبعد از نیم ساعت دعوا، تصمیم ...

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀معشوقه‌ی مخفیات با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ات...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط