{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part⁶................

دازای برای فرار از دنیا ، دنیای کوچکی برای خودش ساخت تا به اون پناه ببره ، درست همون طور که تو بچگی هاش آرزو می‌کرد .

کاری که الان خیلی وقت یادش رفته که میتونه انجام بده.

اون موقع این آرزو آرزویی بود که بیشتر شبیه به یه رویای محال بود تا یه آرزو ، حتی فکر کردن بهش فکر کردن بهش هم برای دازای ممنوع بود .

اما اون در خفا برای بچه های دیگه این رویای ممنوع رو عملی کرده بود .

بعد از ایستادن ماشین و باز شدن در توسط راننده ی مو سفید ، دازای پیاده شد کتش رو روی دستش انداخت .

کت سیاه رنگی که با رد های سفید و گل های قرمزی تزئین شده بود .

پیراهن مردانه سفیدی برتن داشت که گوشه ی یقش علامت نقره ای وصل شده بود .

اون خودش انتخاب نکرده بود که چه لوگویی روی علامت باشه پس بی تفاوت بهش هر روز ازش استفاده می‌کرد .

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
دیدگاه ها (۰)

part ⁷ ................بعد از باز شدن در زندان مانند ورودی ،...

part ⁸ ................روی تخت نشست و ارتباط چشمی با مرد مو ...

part⁵..........منتظر راننده ی شخصیش شد تا برسه دم در امارت ....

part⁴........بعد از پایان دادن به صبحانش سر میز صبحانه صندلی...

ادیت خودم کپی رایت ممنوع کپی سناریو ممنوع#سناریوموری: پس یک ...

Arahabaki

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط