{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیست و یک سال پیش منو داداشام

بیست و یک سال پیش منو داداشام
.
.
.
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
دیدگاه ها (۱)

روسری .......همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دخترمن ابراهیم...

قم حرم زیارت

عَلی شاهعَلی ماهعَلی راهعَلی نَصْرُمِن اللهعَلی زِمزِمه ی هَ...

امام زاده صالحامیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشماگر بی ان...

مردی که در کنارم بود

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

《اسیر یک قرارداد》پارت ³یانگ جون: من دوست دارم مامان سومیاو ص...

...My evil angel...پارت¹ فصل سوم مهمان ناخوانده...سه روز از ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۲ صدای خنده اعضا، ف...

007-پنهان در مه - پارت ۸۷

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط