زندگیp
زندگی:p³
و منم شروع کردم به خوردن
حدود ۱۵ مین بعد بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و رفتم توی اتاقم
[ویو لونا]
حالم خوب نبود..سردرد،بدن درد،گلودرد،دلدرد،گوش درد و...
چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم و صدای اطرافمو نمیشنیدم
ولی متوجه میشدم یکی میگفت:لونا!لونا!
دستامو گذاشتم روی سرم
با احساس اینکه دستام سِر شدن،سرمو بلند کردم
جیهوپ روبروم بود و داشت هِی صدام میزد
-ببخشید حواسم نبود
جیهوپ:حا..حالت خوبه؟(نگران)
به دورم نگاه کردم و دیدم هیچکس نیست
دوباره نگاهمو دادم به جیهوپ و با بغض گفتم
-نه حالم خوب نیست(بغض)
جیهوپ بغلم کرد که دید چقدر داغم و سریع به دکتر زنگ زد تا بیاد
اروم بردم توی اتاقم که تِمِش مشکی و ابی کلاسیک بود..تاحالا ندیده بودمش!
جیهوپ:دکتر الان میاد،حالا تا بیاد بگو ببینم..سلیقه ی منه، دوسش داری؟(اشاره به اتاق)
-اره(با لبخند بی جون)
چند باری سرفه کردم و بعد ۱۵ مین دکتر اومد
معاینه ام کرد و گفت مریض شدم،ای وای!دیگه بدتر
برام سرم زد و رفت
-هوپی جونم میشه به بابام نگی؟(بغض و کیوت)
جیهوپ:مطمئنی؟آخه...
-اره بهش نگو
جیهوپ:ن...باشه
تشکر کردم و جیهوپ رفت بیرون و منم سریع خوابم برد
(فردا)
چشمامو باز کردم..پس جیهوپ دیشب سرمم رو در آورده
اروم رفتم پایین تا اب بخورم،حالم بهتر از دیروز بود
به ساعت نگاه کردم ۰۵:۳۰ صبح بود..یهو پاهام بی حس شد و افتادم و لیوان روی زمین هزار تیکه شد
نامجون از توی تراس اومد داخل آشپزخونه
نامجون:لونا خوبی؟
با دیدن زانو هام که غرق در شیشه و خون بود گفت
نامجون:فکر نکنم خوب باشی
چرا جدیدا اینجوری شدم
نامجون شیشه هارو در آورد..خب زخم جدی نبوده و شروع کرد به پانسمان کردن
نامجون:حواستو بیشتر جمع کن کوچولوی من!نمیخوام اتفاقی برات بی افته،جیهوپ هم بهم گفت مریضی..نترس به بابات نمیگم(اروم)
-باشه،ممنوم هیونگ..واقعا متاسفم مزاحم شد....
پرید وسط حرفم
نامجون:دیگه این حرفو نزن،حالا هم برو بخواب
-اما ساعت شش شده
نامجون:خب بریم؟
-کجا؟
نامجون:....
---------------------------------
ادامه دارد...
حمایتت؟
و منم شروع کردم به خوردن
حدود ۱۵ مین بعد بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم و رفتم توی اتاقم
[ویو لونا]
حالم خوب نبود..سردرد،بدن درد،گلودرد،دلدرد،گوش درد و...
چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم و صدای اطرافمو نمیشنیدم
ولی متوجه میشدم یکی میگفت:لونا!لونا!
دستامو گذاشتم روی سرم
با احساس اینکه دستام سِر شدن،سرمو بلند کردم
جیهوپ روبروم بود و داشت هِی صدام میزد
-ببخشید حواسم نبود
جیهوپ:حا..حالت خوبه؟(نگران)
به دورم نگاه کردم و دیدم هیچکس نیست
دوباره نگاهمو دادم به جیهوپ و با بغض گفتم
-نه حالم خوب نیست(بغض)
جیهوپ بغلم کرد که دید چقدر داغم و سریع به دکتر زنگ زد تا بیاد
اروم بردم توی اتاقم که تِمِش مشکی و ابی کلاسیک بود..تاحالا ندیده بودمش!
جیهوپ:دکتر الان میاد،حالا تا بیاد بگو ببینم..سلیقه ی منه، دوسش داری؟(اشاره به اتاق)
-اره(با لبخند بی جون)
چند باری سرفه کردم و بعد ۱۵ مین دکتر اومد
معاینه ام کرد و گفت مریض شدم،ای وای!دیگه بدتر
برام سرم زد و رفت
-هوپی جونم میشه به بابام نگی؟(بغض و کیوت)
جیهوپ:مطمئنی؟آخه...
-اره بهش نگو
جیهوپ:ن...باشه
تشکر کردم و جیهوپ رفت بیرون و منم سریع خوابم برد
(فردا)
چشمامو باز کردم..پس جیهوپ دیشب سرمم رو در آورده
اروم رفتم پایین تا اب بخورم،حالم بهتر از دیروز بود
به ساعت نگاه کردم ۰۵:۳۰ صبح بود..یهو پاهام بی حس شد و افتادم و لیوان روی زمین هزار تیکه شد
نامجون از توی تراس اومد داخل آشپزخونه
نامجون:لونا خوبی؟
با دیدن زانو هام که غرق در شیشه و خون بود گفت
نامجون:فکر نکنم خوب باشی
چرا جدیدا اینجوری شدم
نامجون شیشه هارو در آورد..خب زخم جدی نبوده و شروع کرد به پانسمان کردن
نامجون:حواستو بیشتر جمع کن کوچولوی من!نمیخوام اتفاقی برات بی افته،جیهوپ هم بهم گفت مریضی..نترس به بابات نمیگم(اروم)
-باشه،ممنوم هیونگ..واقعا متاسفم مزاحم شد....
پرید وسط حرفم
نامجون:دیگه این حرفو نزن،حالا هم برو بخواب
-اما ساعت شش شده
نامجون:خب بریم؟
-کجا؟
نامجون:....
---------------------------------
ادامه دارد...
حمایتت؟
- ۲.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط