فصل اول-پارت۹#
فصل اول-پارت۹#
#ساسکه
مردم نجات پیدا کرده بودن اما خیلی از مردم مرده بودن و بعضی از خونه ها کمی آسیب دیده بودن،به ساکورا گفتم سارادا رو ببره به جای امن و خودم رفتم سمت منما که روی زمین بیهوش افتاده بود
روباه نه دم زخماش رو ترمیم کرده بود اما هنوزم نفس هاش نامنظم بودن،دستم رو زیر زانوهاش بردم و بلندش کردم و سمت دفتر هوکاگه رفتم و وقتی وارد شدم ناروتو پشت میزش نشسته بود و سرش رو بین دستاش گذاشته بود و آشفته بود و شیکامارو گوشه ای وایستاده بود و سکوت کرده بود
با صدایی آهسته گفتم: ناروتو،باید صحبت کنیم
ناروتو سریع سرش رو بالا نیاورد و آروم سرش رو بالا آورد و بعد گفت: راجب چی؟
نگاهی به منما انداختم و بعدش دوباره ناروتو رو نگاه کردم که خودش فهمید و به شیکامارو گفت بره بیرون و شیکامارو هم رفت،وقتی شیکامارو رفت ناروتو کاملاً بلند شد و دور و برم راه رفت و دستاش رو پشتش قلاب کرد
ناروتو با صدایی سرد و بی اعتنا گفت: ساسکه تو چی فکر کردی؟ چرا همش مواظب این بچه ای؟ نکنه فکر کردی می تونیم دوباره باهم باشیم
کمی مکث کرد و بعد به منما اشاره کرد و گفت: با اون بچه؟ فکر کردی اون باعث میشه من دوباره بهت اهمیت بدم؟ نه ساسکه تو اشتباه می کنی،زندگی من الان با هیناتا و بوروتو و هیماواری شروع شده و من کنار اونا خوشحالم می فهمی؟؟
منما رو روی کاناپه ی توی دفتر گذاشتم و سیلی محکمی به ناروتو زدم که صورتش کاملا برگشت،با صدایی سرد و تهدید آمیز گفتم: فکر کردی من می خوام برگردم پیشت؟ من خودم گفتم رابطمون رو تموم کنیم اونوقت فکر کردی الان پشیمونم؟ کسی که اشتباه می کنه تویی،روباه نه دم توی بدن منماست و حالا چجوری باید مخفیش کنیم،ها؟
ناروتو هنوز از سیلی توی شوک بود و دستش رو گونش بود و با این حرفم نزدیک بود نفسش بند بیاد،اون می ترسید زندگی جدیدش رو از دست بده،ولی برای من مهم نبود ناروتو الان چه احساسی داره و با بی رحمی و سردی گفتم: دستور چیه؟ **نانادایمه ی بزرگ**
روی کلمه ی "نانادایمه ی بزرگ" تاکید داشتم چون دلیل جدایی من و ناروتو همین هوکاگه بودنش بود
#ساسکه
مردم نجات پیدا کرده بودن اما خیلی از مردم مرده بودن و بعضی از خونه ها کمی آسیب دیده بودن،به ساکورا گفتم سارادا رو ببره به جای امن و خودم رفتم سمت منما که روی زمین بیهوش افتاده بود
روباه نه دم زخماش رو ترمیم کرده بود اما هنوزم نفس هاش نامنظم بودن،دستم رو زیر زانوهاش بردم و بلندش کردم و سمت دفتر هوکاگه رفتم و وقتی وارد شدم ناروتو پشت میزش نشسته بود و سرش رو بین دستاش گذاشته بود و آشفته بود و شیکامارو گوشه ای وایستاده بود و سکوت کرده بود
با صدایی آهسته گفتم: ناروتو،باید صحبت کنیم
ناروتو سریع سرش رو بالا نیاورد و آروم سرش رو بالا آورد و بعد گفت: راجب چی؟
نگاهی به منما انداختم و بعدش دوباره ناروتو رو نگاه کردم که خودش فهمید و به شیکامارو گفت بره بیرون و شیکامارو هم رفت،وقتی شیکامارو رفت ناروتو کاملاً بلند شد و دور و برم راه رفت و دستاش رو پشتش قلاب کرد
ناروتو با صدایی سرد و بی اعتنا گفت: ساسکه تو چی فکر کردی؟ چرا همش مواظب این بچه ای؟ نکنه فکر کردی می تونیم دوباره باهم باشیم
کمی مکث کرد و بعد به منما اشاره کرد و گفت: با اون بچه؟ فکر کردی اون باعث میشه من دوباره بهت اهمیت بدم؟ نه ساسکه تو اشتباه می کنی،زندگی من الان با هیناتا و بوروتو و هیماواری شروع شده و من کنار اونا خوشحالم می فهمی؟؟
منما رو روی کاناپه ی توی دفتر گذاشتم و سیلی محکمی به ناروتو زدم که صورتش کاملا برگشت،با صدایی سرد و تهدید آمیز گفتم: فکر کردی من می خوام برگردم پیشت؟ من خودم گفتم رابطمون رو تموم کنیم اونوقت فکر کردی الان پشیمونم؟ کسی که اشتباه می کنه تویی،روباه نه دم توی بدن منماست و حالا چجوری باید مخفیش کنیم،ها؟
ناروتو هنوز از سیلی توی شوک بود و دستش رو گونش بود و با این حرفم نزدیک بود نفسش بند بیاد،اون می ترسید زندگی جدیدش رو از دست بده،ولی برای من مهم نبود ناروتو الان چه احساسی داره و با بی رحمی و سردی گفتم: دستور چیه؟ **نانادایمه ی بزرگ**
روی کلمه ی "نانادایمه ی بزرگ" تاکید داشتم چون دلیل جدایی من و ناروتو همین هوکاگه بودنش بود
- ۱۱۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط