「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶
✦.................................
ـ [ 08:53 PM | عمارت جئون ]
ساعت دیواری برای چندمین بار زنگ کوتاهی زد.
نیکی برای شاید صدمین بار از روی تخت بلند شد، چند قدم تا پنجره رفت، پرده را کنار زد و دوباره همان منظرهی همیشگی را دید؛ باغ بزرگ، فوارهی خاموش و نگهبان هایی که مثل مجسمه سر جایشان ایستاده بودند
با کلافگی نفسش را بیرون داد
+ وای...
دست هایش را روی صورتش کشید.
+ آدم اینجا زندانی شه کمتر عذاب میکشه...
چند دقیقه دیگر هم مقاومت کرد اما بالاخره در اتاق را باز کرد؛ راهرو آرام و ساکت بود، فقط نور زرد چراغهای دیواری روی کف چوبی کشیده شده بود.
«فقط یه دور میزنم...»
آرام راه افتاد، هنوز چند متر بیشتر نرفته بود که صدای خندهای از انتهای راهرو بلند شد؛ سولی و دایون هردو کنار پنجره ایستاده بودند تا چشمشان به نیکی افتاد، خنده شان قطع شد
دایون با همان لبخند تمسخرآمیز گفت:
دایون: اوه رئیس زندان اجازه داده از سلولت بیای بیرون؟
نیکی حتی زحمت اخم کردن هم به خودش نداد خواست رد شود که سولی راهش را بست.
سولی: شنیدم خیلی شجاعی
دایون پوزخند زد.
دایون: فکر کنم فقط ادعاست.
نیکی دست به سینه شد
+ منظورتون؟
سولی خیلی آرام با سر به انتهای راهرو اشاره کرد، آخرین اتاق؛ دری سفید با دستگیرهی طلایی که از بقیهی اتاقها فاصله داشت، سولی آهسته گفت:
سولی: اون اتاقو میبینی؟
+ خب؟
دایون لبخندش عمیقتر شد.
دایون: هیچکس حق نداره بره داخلش
+ چرا؟
سولی نگاه معنیداری با دایون رد و بدل کرد
سولی: اتاق مادر جونگکوکه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد نیکی دوباره به در نگاه کرد، دایون ادامه داد:
دایون: بعد از مرگش جونگکوک اجازه نداده حتی یه وسیله از اون اتاق جابهجا بشه.. همه چیز همونجوری مونده هیچ کس هم جرئت نداره واردش بشه.
نیکی شانهای بالا انداخت
+ خب؟
سولی خندید
سولی: معلومه میترسی.
+ از چی؟
دایون: از جونگکوک.
این بار نیکی خندید؛ خندهای کوتاه و از روی ناباوری.
+ از اون؟
سولی با شیطنت گفت:
سولی: پس برو داخل، فقط چند دقیقه اگه جرئت داری.
دایون: البته اگه نمیری، قبول میکنیم ازش میترسی.
نیکی نگاه کوتاهی بین آن دو چرخاند بعد بدون اینکه حتی جوابشان را بدهد، مستقیم به سمت آن اتاق راه افتاد
صدای سولی از پشت سرش آمد:
سولی: واقعاً داره میره...
دایون زیر لب خندید
ـــــــــ
نیکی مقابل در ایستاد، برای لحظهای مکث کرد، دستش روی دستگیره نشست در بی صدا باز شد؛ اولین چیزی که حس کرد عطر بود بوی لطیف لیلیوم.. همان بویی که عجیب آرامش میداد.
چشم هایش آرام داخل اتاق چرخید؛ همه چیز برق میزد، نه ذرهای گردوغبار نه بینظمی تخت سفید با ملحفههای مرتب، کتابخانهی بزرگ، پیانوی مشکی کنار پنجره
گلدانهای تازه.
انگار صاحب اتاق همین چند دقیقه پیش از آنجا بیرون رفته باشد، نیکی آهسته زمزمه کرد:
+ عجیبه...
آرامتر داخل رفت، نگاهش روی قاب عکسی افتاد که روی میز قرار داشت، قاب را برداشت؛ پسربچهای حدود سیزده، چهارده ساله کنار زنی زیبا ایستاده بود، هر دو لبخند میزدند.
نیکی چند ثانیه خیره ماند بعد بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
+ یعنی جونگکوکه؟
دوباره به عکس نگاه کرد، باور کردنش سخت بود آن پسر، همان مرد سرد و بیرحم امروز بود.. چشمهایش همان بود اما لبخندش؛ گرم، واقعی و بیدغدغه.
انگشتش آرام روی تصویر لبخند جونگکوک کشیده شد، زیر لب گفت:
+ عجب... چقد وقتی میخنده خوشگل تره.
قاب را سر جایش گذاشت چند قدم آن طرف تر، کنار یک گلدان کریستالی، گردنبندی نقرهای قرار داشت؛ آویز کوچک لیلیوم، نور چراغ روی آن میدرخشید.
نیکی کنجکاوانه آن را برداشت، زنجیر سرد بین انگشت هایش لغزید همان لحظه حس کرد نور اتاق عوض شده، سایهای بلند روی زمین افتاد.
لبخند از روی لبش محو شد آهسته برگشت و خون در رگ هایش یخ زد؛
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶
✦.................................
ـ [ 08:53 PM | عمارت جئون ]
ساعت دیواری برای چندمین بار زنگ کوتاهی زد.
نیکی برای شاید صدمین بار از روی تخت بلند شد، چند قدم تا پنجره رفت، پرده را کنار زد و دوباره همان منظرهی همیشگی را دید؛ باغ بزرگ، فوارهی خاموش و نگهبان هایی که مثل مجسمه سر جایشان ایستاده بودند
با کلافگی نفسش را بیرون داد
+ وای...
دست هایش را روی صورتش کشید.
+ آدم اینجا زندانی شه کمتر عذاب میکشه...
چند دقیقه دیگر هم مقاومت کرد اما بالاخره در اتاق را باز کرد؛ راهرو آرام و ساکت بود، فقط نور زرد چراغهای دیواری روی کف چوبی کشیده شده بود.
«فقط یه دور میزنم...»
آرام راه افتاد، هنوز چند متر بیشتر نرفته بود که صدای خندهای از انتهای راهرو بلند شد؛ سولی و دایون هردو کنار پنجره ایستاده بودند تا چشمشان به نیکی افتاد، خنده شان قطع شد
دایون با همان لبخند تمسخرآمیز گفت:
دایون: اوه رئیس زندان اجازه داده از سلولت بیای بیرون؟
نیکی حتی زحمت اخم کردن هم به خودش نداد خواست رد شود که سولی راهش را بست.
سولی: شنیدم خیلی شجاعی
دایون پوزخند زد.
دایون: فکر کنم فقط ادعاست.
نیکی دست به سینه شد
+ منظورتون؟
سولی خیلی آرام با سر به انتهای راهرو اشاره کرد، آخرین اتاق؛ دری سفید با دستگیرهی طلایی که از بقیهی اتاقها فاصله داشت، سولی آهسته گفت:
سولی: اون اتاقو میبینی؟
+ خب؟
دایون لبخندش عمیقتر شد.
دایون: هیچکس حق نداره بره داخلش
+ چرا؟
سولی نگاه معنیداری با دایون رد و بدل کرد
سولی: اتاق مادر جونگکوکه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد نیکی دوباره به در نگاه کرد، دایون ادامه داد:
دایون: بعد از مرگش جونگکوک اجازه نداده حتی یه وسیله از اون اتاق جابهجا بشه.. همه چیز همونجوری مونده هیچ کس هم جرئت نداره واردش بشه.
نیکی شانهای بالا انداخت
+ خب؟
سولی خندید
سولی: معلومه میترسی.
+ از چی؟
دایون: از جونگکوک.
این بار نیکی خندید؛ خندهای کوتاه و از روی ناباوری.
+ از اون؟
سولی با شیطنت گفت:
سولی: پس برو داخل، فقط چند دقیقه اگه جرئت داری.
دایون: البته اگه نمیری، قبول میکنیم ازش میترسی.
نیکی نگاه کوتاهی بین آن دو چرخاند بعد بدون اینکه حتی جوابشان را بدهد، مستقیم به سمت آن اتاق راه افتاد
صدای سولی از پشت سرش آمد:
سولی: واقعاً داره میره...
دایون زیر لب خندید
ـــــــــ
نیکی مقابل در ایستاد، برای لحظهای مکث کرد، دستش روی دستگیره نشست در بی صدا باز شد؛ اولین چیزی که حس کرد عطر بود بوی لطیف لیلیوم.. همان بویی که عجیب آرامش میداد.
چشم هایش آرام داخل اتاق چرخید؛ همه چیز برق میزد، نه ذرهای گردوغبار نه بینظمی تخت سفید با ملحفههای مرتب، کتابخانهی بزرگ، پیانوی مشکی کنار پنجره
گلدانهای تازه.
انگار صاحب اتاق همین چند دقیقه پیش از آنجا بیرون رفته باشد، نیکی آهسته زمزمه کرد:
+ عجیبه...
آرامتر داخل رفت، نگاهش روی قاب عکسی افتاد که روی میز قرار داشت، قاب را برداشت؛ پسربچهای حدود سیزده، چهارده ساله کنار زنی زیبا ایستاده بود، هر دو لبخند میزدند.
نیکی چند ثانیه خیره ماند بعد بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
+ یعنی جونگکوکه؟
دوباره به عکس نگاه کرد، باور کردنش سخت بود آن پسر، همان مرد سرد و بیرحم امروز بود.. چشمهایش همان بود اما لبخندش؛ گرم، واقعی و بیدغدغه.
انگشتش آرام روی تصویر لبخند جونگکوک کشیده شد، زیر لب گفت:
+ عجب... چقد وقتی میخنده خوشگل تره.
قاب را سر جایش گذاشت چند قدم آن طرف تر، کنار یک گلدان کریستالی، گردنبندی نقرهای قرار داشت؛ آویز کوچک لیلیوم، نور چراغ روی آن میدرخشید.
نیکی کنجکاوانه آن را برداشت، زنجیر سرد بین انگشت هایش لغزید همان لحظه حس کرد نور اتاق عوض شده، سایهای بلند روی زمین افتاد.
لبخند از روی لبش محو شد آهسته برگشت و خون در رگ هایش یخ زد؛
- ۶.۳k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط