{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷
✦.................................

جونگکوک در چهارچوب در ایستاده بود کت مشکی هنوز روی تنش بود موهایش کمی به هم ریخته بود اما چیزی که نفس نیکی را برید... چشم‌هایش بود.

آن چشم‌های سیاه... برای اولین بار شبیه طوفان شده بودند، خشم در نگاهش موج نمی‌زد، می‌سوخت.

نیکی هول شد بی‌اختیار خواست گردنبند را سر جایش بگذارد، دستش لرزید آستین هودی‌اش به گلدان کریستالی کنار میز گیر کرد... همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد گلدان از لبه‌ی میز سر خورد.

نیکی با وحشت دستش را دراز کرد.

اما دیر شده بود، گلدان با صدایی تیز روی زمین افتاد؛ صدای شکستن کریستال، تمام سکوت عمارت را درید تکه‌های شیشه روی کف اتاق پخش شدند.

نفس نیکی بند آمد، هیچ حرکتی نکرد، هیچ صدایی هم از جونگکوک نیامد همین سکوت.. از هر فریادی ترسناک‌تر بود.

جونگکوک فقط یک قدم داخل اتاق گذاشت، بعد قدم دوم... کفش‌های چرمی‌ اش از کنار خرده‌شیشه‌ها رد شدند نگاهش حتی یک لحظه هم از صورت نیکی جدا نشد.

وقتی روبه‌رویش ایستاد، با صدایی پایین، کنترل‌شده و به طرز وحشتناکی آرام گفت:

_ می‌دونی این گلدون... آخرین هدیه‌ای بود که مادرم قبل از مرگش بهم داد؟

نیکی آب دهانش را به سختی قورت داد، صدایش در گلویش شکست:

+ من... من از قصد...

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دستِ بزرگ و استخوانیِ جونگکوک، مثل یک انبرِ فولادی دورِ مچِ دستش قفل شد

نیکی فرصتِ حتی یک پلک زدن هم نداشت؛ با فشاری ناگهانی، به دنبالِ جونگکوک کشیده شد

+ آخ! ولم کن... جونگکوک دستم...

جونگکوک انگار که صدایش را نشنود، با قدم‌های بلند و تند، نیکی را در راهروهای تاریک عمارت به دنبالِ خود می‌کشید

نیکی با هر قدمِ لرزان روی کفِ سنگی، پایش به لبه‌ی فرش‌ها می‌گرفت، اما کششِ دستِ جونگکوک آنقدر بی‌رحمانه بود که چاره‌ای جز دنبال آمدن نداشت

آن‌ها به انتهای راهرو رسیدند، جونگکوک تابلوی بزرگ روی دیوار را کنار زد، کدِ روی پنل را وارد کرد و درِ مخفیِ سنگین با صدایِ ناهنجاری باز شد.

پله‌های مارپیچ و تاریکِ زیرزمین بویِ تندِ خو៸ن، آهن و نمِ دیوارها، راهِ نفسِ نیکی را بست، حالش به هم خورد، سعی کرد عقب بکشد اما جونگکوک او را به درونِ تاریکیِ مطلقِ زیرزمین پرت کرد.

_ لامپو روشن کنین!

صدایِ بمِ جونگکوک در فضایِ سردِ زیر زمین طنین انداخت صدایِ تلق‌تلقِ کلید؛ و بعد، نورِ زرد و لرزانِ لامپِ سقفی تمام اتاق را روشن کرد.

نیکی چشم‌ هایش را بست و دوباره باز کرد، قلبش از حرکت ایستاد رویِ زمین، سه جسدِ بی‌جان در خو៸نِ خود غوطه‌ور بودند؛ نگهبان‌ هایی که آن روز با آن‌ها درگیر شده بود.

در مرکزِ اتاق، چهارمین نفر روی صندلی فلزی بسته شده بود، صورتش از شدتِ ضربات آنقدر متورم و خو៸نی بود که چهره‌ اش قابل شناسایی نبود

مردِ نیمه‌جان با دیدنِ جونگکوک، فقط توانست نا៸له‌ای از سرِ التماس بکند؛ صدایی ضعیف که بویِ مرگ می‌داد.

جونگکوک با خشو៸نت دستِ نیکی را رها کرد نیکی تعادلش را از دست داد و به زانو روی زمین افتاد، مچِ دستش می‌سوخت اما دردِ تنشِ فضا، عمیق‌تر بود

جونگکوک بالای سرش ایستاد، سایه‌اش تمامِ وجودِ نیکی را پوشاند، با انگشت به جنازه‌ها اشاره کرد و با صدایی که از خشمِ خالص می‌لرزید، غرید:

_ نگاه کن! اینا همه‌شون بخاطر حماقتِ تو اینجوری شدن.

نیکی با چشم‌هایِ گشاد شده به جنا៸زه‌ ها خیره مانده بود... بد៸نش می‌لرزید

جونگکوک خم شد چانه‌ی او را با قدرت در مشتش گرفت و صورتش را به صورتِ نیکی چسباند:

_ فکر میکنی قانون من فقط یه شوخیه؟

نیکی تمام توانش را جمع کرد تا لرزشِ صدایش را پنهان کند، نگاهش به خو៸نِ لخته‌ شده روی زمین بود، بویِ تعفن و آهن ریه‌ هایش را می‌سوزاند او به سختی سرش را بلند کرد و مستقیم در چشم‌های سیاه و بی‌رحم جونگکوک خیره شد

+ تو... تو یه هیولایی

نیکی با صدایی که حالا از سرِ استیصال، کمی اوج گرفته بود، ادامه داد:

+ اینارو کشتی که چی رو ثابت کنی؟ که قدرتمندی؟

جونگکوک نیشخندِ تلخ و کوتاهی زد انگشتانش دور چانه‌ی نیکی سفت‌تر شد، طوری که پوستش زیر فشارِ انگشتانِ او درد گرفت.

_ هیولا؟

جونگکوک صدایش را تا حدِ یک نجوا پایین آورد؛ صدایی که از هر فریادی کشنده‌تر بود:

_ من هیولام چون بهت اجازه دادم نفس بکشی؟ یا اون زبونِ سرکشت رو برای من باز کنی؟
دیدگاه ها (۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۸✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۵✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط