「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۵
✦.................................
چند ثانیه سکوت بینشان نشست، جونگکوک آرام نفسش را بیرون داد
_ اگه برنامهم بهم نخوره میام.
تهیونگ لبخند محوی زد
تهیونگ: یعنی میای.
جونگکوک چیزی نگفت، همین سکوت برای تهیونگ جواب کافی بود، دو مرد کنار در خروجی باشگاه ایستادند جکسون از دور، با دیدن جونگکوک سریع درِ ماشین را باز کرد
تهیونگ دستش را جلو آورد، جونگکوک بدون حرف محکم دستش را فشرد؛ هیچکدام اهل بغل کردن یا خداحافظی های طولانی نبودند، تهیونگ فقط گفت:
تهیونگ: مراقب خودت باش.
جونگکوک همانطور که سمت ماشین میرفت، کوتاه جواب داد:
_ تو هم.
درِ رولزرویس بسته شد، ماشین آرام از محوطهی باشگاه خارج شد
چند ثانیه بعد، جکسون هدفون کوچکی را از جیب کت بیرون آورد و به گوشش زد.
جکسون: رئیس...
_ بگو.
جکسون نگاهش را به جاده ندوخت؛مستقیم از آینه به جونگکوک نگاه کرد.
جکسون: یکی از انبارای بندر... لو رفته.
_ چند نفر؟
جکسون: چهار نفر کشته شدن دو نفرم-
قبل از اینکه حرفش تمام شود، جونگکوک آرام گفت:
_ از داخل بوده
جکسون مکث کرد
جکسون: دقیقاً.. یه نفر مختصات محموله رو فروخته.
فضای داخل ماشین سردتر شد، جونگکوک سیگارش را روشن کرد اولین پک را عمیق گرفت
_ اسم.
جکسون تبلتش را روشن کرد، چند تصویر روی صفحه ظاهر شد
جکسون: هنوز قطعی نیست ولی رد پول رسیده به حساب یکی از افراد داخلی.
جونگکوک فقط یک نگاه انداخت، همان یک نگاه برای حفظ کردن تمام اطلاعات کافی بود.
_ زندهست؟
جکسون سر تکان داد
جکسون: آره.
جونگکوک سیگار را از بین انگشتهایش برداشت.
_ ببریدش پایین.
جکسون دیگر چیزی نپرسید، فقط کوتاه جواب داد.
جکسون: چشم، رئیس.
ــــــــــ
بیست دقیقه بعد...
ماشین مقابل ساختمانی متروکه در حاشیهی شهر ایستاد؛ از بیرون فقط یک انبار قدیمی دیده میشد اما پشت آن دیوار های زنگزده قلب واقعی امپراتوری جئون قرار داشت.
جونگکوک با قدمهای آرام وارد شد، همین که نگهبانها او را دیدند، همگی همزمان سر خم کردند هیچکس حرف نمیزد هیچ کس حتی جرئت نفس کشیدن بلند نداشت.
جکسون جلوتر رفت، درِ فولادی عظیمی با اثر انگشت جونگکوک باز شد؛ راهرویی باریک با دیوارهای بتنی، در انتهای راهرو، دری سیاهرنگ دیده میشد بالای آن، فقط یک تابلوی فلزی نصب شده بود:
「 NEWTON'S LAW 」
نه توضیحی، نه هشدار دیگری فقط همین دو کلمه، جکسون زیر لب گفت:
جکسون: سه نفر جدید از صبح فقط با دیدن این تابلو بیهوش شدن.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، در را هل داد پشت در زیرزمینی وسیع قرار داشت نور سفید و سرد، دیوارهای سیمانی اتاق هایی با درهای فولادی هیچ صدای فریادی شنیده نمیشد همین سکوت از هر چیزی ترسناکتر بود.
مردی که دستهایش بسته شده بود، با دیدن جونگکوک رنگش پرید پاهایش بیاختیار عقب رفت
مرد: ر... رئیس... قسم میخورم مجبورم کردن...
جونگکوک آرام نزدیکش شد، فاصلهشان فقط چند قدم بود؛ نه داد زد نه تهدید کرد، فقط پرسید:
_ قانون نیوتون رو بلدی؟
مرد شروع کرد به لرزیدن، اشک در چشم هایش جمع شد.
مرد: یه... یه فرصت دیگه... خواهش میکنم...
جونگکوک نگاهش را از او گرفت، رو به جکسون گفت:
_ قانون اول.
جکسون بدون کوچک ترین تغییر در چهره اش سر خم کرد.
جکسون: اجرا میشه.
همه افراد حاضر، ناخودآگاه صاف ایستادند؛ هیچکس سؤال نپرسید، هیچ کس اعتراض نکرد، در این باند همه میدانستند «قانون اول نیوتون» یعنی:
«خیانت، فقط یک بار اتفاق میافتد؛ اما خیانتکار، دیگر هرگز به دنیای قبلش برنمیگردد.»
این قانون آنقدر بدنام بود که حتی دشمن های جئون هم اسمش را آهسته به زبان میآوردند.
جونگکوک بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، از زیرزمین خارج شد، جکسون همانجا ماند تا دستور را اجرا کند.
وقتی درِ فولادی دوباره بسته شد، یکی از افراد جوان که تازه چند ماه بود وارد باند شده بود، نفسش را با لرزش بیرون داد و آرام زمزمه کرد:
«خودِ زیرزمین ترسناک نیست...»
نگاهش روی تابلوی فلزی ثابت ماند.
«ترسناک اینه که رئیس، هیچوقت موقع صادر کردن حکم حتی عصبانی هم نمیشه...»
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۵
✦.................................
چند ثانیه سکوت بینشان نشست، جونگکوک آرام نفسش را بیرون داد
_ اگه برنامهم بهم نخوره میام.
تهیونگ لبخند محوی زد
تهیونگ: یعنی میای.
جونگکوک چیزی نگفت، همین سکوت برای تهیونگ جواب کافی بود، دو مرد کنار در خروجی باشگاه ایستادند جکسون از دور، با دیدن جونگکوک سریع درِ ماشین را باز کرد
تهیونگ دستش را جلو آورد، جونگکوک بدون حرف محکم دستش را فشرد؛ هیچکدام اهل بغل کردن یا خداحافظی های طولانی نبودند، تهیونگ فقط گفت:
تهیونگ: مراقب خودت باش.
جونگکوک همانطور که سمت ماشین میرفت، کوتاه جواب داد:
_ تو هم.
درِ رولزرویس بسته شد، ماشین آرام از محوطهی باشگاه خارج شد
چند ثانیه بعد، جکسون هدفون کوچکی را از جیب کت بیرون آورد و به گوشش زد.
جکسون: رئیس...
_ بگو.
جکسون نگاهش را به جاده ندوخت؛مستقیم از آینه به جونگکوک نگاه کرد.
جکسون: یکی از انبارای بندر... لو رفته.
_ چند نفر؟
جکسون: چهار نفر کشته شدن دو نفرم-
قبل از اینکه حرفش تمام شود، جونگکوک آرام گفت:
_ از داخل بوده
جکسون مکث کرد
جکسون: دقیقاً.. یه نفر مختصات محموله رو فروخته.
فضای داخل ماشین سردتر شد، جونگکوک سیگارش را روشن کرد اولین پک را عمیق گرفت
_ اسم.
جکسون تبلتش را روشن کرد، چند تصویر روی صفحه ظاهر شد
جکسون: هنوز قطعی نیست ولی رد پول رسیده به حساب یکی از افراد داخلی.
جونگکوک فقط یک نگاه انداخت، همان یک نگاه برای حفظ کردن تمام اطلاعات کافی بود.
_ زندهست؟
جکسون سر تکان داد
جکسون: آره.
جونگکوک سیگار را از بین انگشتهایش برداشت.
_ ببریدش پایین.
جکسون دیگر چیزی نپرسید، فقط کوتاه جواب داد.
جکسون: چشم، رئیس.
ــــــــــ
بیست دقیقه بعد...
ماشین مقابل ساختمانی متروکه در حاشیهی شهر ایستاد؛ از بیرون فقط یک انبار قدیمی دیده میشد اما پشت آن دیوار های زنگزده قلب واقعی امپراتوری جئون قرار داشت.
جونگکوک با قدمهای آرام وارد شد، همین که نگهبانها او را دیدند، همگی همزمان سر خم کردند هیچکس حرف نمیزد هیچ کس حتی جرئت نفس کشیدن بلند نداشت.
جکسون جلوتر رفت، درِ فولادی عظیمی با اثر انگشت جونگکوک باز شد؛ راهرویی باریک با دیوارهای بتنی، در انتهای راهرو، دری سیاهرنگ دیده میشد بالای آن، فقط یک تابلوی فلزی نصب شده بود:
「 NEWTON'S LAW 」
نه توضیحی، نه هشدار دیگری فقط همین دو کلمه، جکسون زیر لب گفت:
جکسون: سه نفر جدید از صبح فقط با دیدن این تابلو بیهوش شدن.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، در را هل داد پشت در زیرزمینی وسیع قرار داشت نور سفید و سرد، دیوارهای سیمانی اتاق هایی با درهای فولادی هیچ صدای فریادی شنیده نمیشد همین سکوت از هر چیزی ترسناکتر بود.
مردی که دستهایش بسته شده بود، با دیدن جونگکوک رنگش پرید پاهایش بیاختیار عقب رفت
مرد: ر... رئیس... قسم میخورم مجبورم کردن...
جونگکوک آرام نزدیکش شد، فاصلهشان فقط چند قدم بود؛ نه داد زد نه تهدید کرد، فقط پرسید:
_ قانون نیوتون رو بلدی؟
مرد شروع کرد به لرزیدن، اشک در چشم هایش جمع شد.
مرد: یه... یه فرصت دیگه... خواهش میکنم...
جونگکوک نگاهش را از او گرفت، رو به جکسون گفت:
_ قانون اول.
جکسون بدون کوچک ترین تغییر در چهره اش سر خم کرد.
جکسون: اجرا میشه.
همه افراد حاضر، ناخودآگاه صاف ایستادند؛ هیچکس سؤال نپرسید، هیچ کس اعتراض نکرد، در این باند همه میدانستند «قانون اول نیوتون» یعنی:
«خیانت، فقط یک بار اتفاق میافتد؛ اما خیانتکار، دیگر هرگز به دنیای قبلش برنمیگردد.»
این قانون آنقدر بدنام بود که حتی دشمن های جئون هم اسمش را آهسته به زبان میآوردند.
جونگکوک بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، از زیرزمین خارج شد، جکسون همانجا ماند تا دستور را اجرا کند.
وقتی درِ فولادی دوباره بسته شد، یکی از افراد جوان که تازه چند ماه بود وارد باند شده بود، نفسش را با لرزش بیرون داد و آرام زمزمه کرد:
«خودِ زیرزمین ترسناک نیست...»
نگاهش روی تابلوی فلزی ثابت ماند.
«ترسناک اینه که رئیس، هیچوقت موقع صادر کردن حکم حتی عصبانی هم نمیشه...»
- ۴۹۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط