「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۴
✦.................................
_ نه.
سکوت کوتاهی بینشان نشست
جونگکوک بطری آب را برداشت و طرفش پرت کرد، تهیونگ گرفت، درش را باز کرد و چند جرعه نوشید، جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ ذهنت اینجا نیست..
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ: زیادی تحلیل میکنی.
جونگکوک اخم کرد
_ از صبح سه بار جاخالی رو اشتباه رفتی دو بار تعادلت بههم خورد یه بارم مُشتم خورد به شونهت.. این تو نیستی.
تهیونگ چند ثانیه به زمین خیره ماند بعد آرام خندید... خندهای که بیشتر شبیه آه بود.
تهیونگ: هنوزم همون آدمی هیچی از چشمت دور نمیمونه.
جونگکوک منتظر ماند، هیچ عجلهای برای شنیدن نداشت، تهیونگ بالاخره روی نیمکت نشست آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و برای چند لحظه فقط به کف سالن خیره شد بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: یادته... دوسال پیش گفتم یه دختر هست ازش خوشم میاد؟
جونگکوک کوتاه جواب داد:
_ آره.
تهیونگ لبخند تلخی زد
تهیونگ: همون
جونگکوک چیزی نگفت، تهیونگ نفسش را با مکث بیرون داد
تهیونگ: چندروز پیش عروس شد.
سکوت... این بار حتی صدای دستگاههای باشگاه هم انگار دور شده بود، تهیونگ با انگشت شست گوشهی بطری آب را فشار داد
تهیونگ: جالبه... همیشه فکر میکردم وقت دارم، فکر میکردم یه روز بالاخره بهش میگم اما اون یه روز هیچوقت نرسید.
جونگکوک به دیوار روبهرو خیره شده بود
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: حالا قراره با یکی دیگه زندگی کنه... با یکی که احتمالاً حتی نصف چیزایی که من دربارهش میدونستم رو هم نمیدونه.
لبخند زد... اما چشمهایش خسته بود
تهیونگ: آدم بعضی وقتا... همهی جنگ هاشو میبره فقط همون یکی رو میبازه که بیشترین اهمیتو داشته.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد بعد دستکش هایش را درآورد و کنار گذاشت
_ چرا بهش نگفتی؟
تهیونگ: از چی؟
_ از اینکه دوستش داشتی.
تهیونگ نگاهش را به سقف دوخت
تهیونگ: چون میترسیدم.. نه از جواب رد از اینکه بعدش دیگه حتی نتونم از دور ببینمش.
جونگکوک آرام سرش را پایین انداخت برای لحظهای بیاختیار تصویر دختری با موهای مشکی و بوی لیلیوم از ذهنش گذشت همان دختری که صبح، خوابآلود گوشهی تخت نشسته بود...
جونگکوک خیلی سریع آن تصویر را از ذهنش بیرون راند، تهیونگ متوجه تغییر کوتاه نگاهش شد اما چیزی نگفت فقط زیر لب زمزمه کرد:
تهیونگ: بعضی آدما... تا وقتی نزدیکت هستن، نمیفهمی چقدر مهمن وقتی از دستشون بدی... دیگه هیچ کاری ازت برنمیاد
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت برای اولین بار در آن روز چیزی نگفت فقط سکوت کرد.
تهیونگ: راستی...
_ هوم؟
تهیونگ دستهایش را داخل جیب شلوار ورزشیاش برد.
تهیونگ: جمعه شب یه مهمونیه
جونگکوک حتی سرش را هم بلند نکرد
_ نمیرم.
تهیونگ گوشهی لبش بالا رفت
تهیونگ: هنوز نگفتم چیه
جونگکوک دستکش دوم را هم درآورد و روی نیمکت انداخت.
_ هر چی باشه، نمیرم.
تهیونگ آرام خندید
تهیونگ: همون جمعهای همیشگیه... خانوادههای قدیمی، سرمایهدارها، رئیسای شرکتها، چند نفر از آدمای بانفوذ دولت.
جونگکوک با بیحوصلگی ساعتش را بست
_ حوصلهی کتوشلوار پوشیدن و دست دادن با آدمای چاپلوسو ندارم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد
تهیونگ: این یکی فرق داره.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد
_ چه فرقی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
تهیونگ: چون بعد از مدتها قراره همه ببیننت.
مکث کوتاهی کرد و بعد با لحن کاملاً عادی ادامه داد:
تهیونگ: ...با زنت بیا.
ابروی جونگکوک خیلی آرام بالا رفت چند ثانیه فقط به تهیونگ خیره ماند
_ نه.
جوابش آنقدر قاطع بود که انگار از قبل آمادهاش کرده باشد، تهیونگ انتظار همین را داشت
تهیونگ: چرا؟
_ نمیخوام.
تهیونگ نفس کوتاهی کشید
تهیونگ: یا چون نمیخوای اونو بیاری؟
جونگکوک نگاهش را تیزتر کرد
_ فضولی نکن.
تهیونگ بیتفاوت خندید
تهیونگ: من فقط گفتم بیارش، لازم نیست عاشقش شده باشی.
جونگکوک پوزخند خیلی کمرنگی زد
_ خیالبافی نکن.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد، بعد جدیتر شد.
تهیونگ: جونگکوک، تو الان ازدواج کردی چه واقعی، چه قراردادی، چه هر اسم دیگهای که روش بذاری همه دارن نگاه میکنن اگه تنها بری.. حرف درمیارن، اگه باهاش بری ک៸ص شعراشون کمتر میشه.
جونگکوک دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد؛ فکش برای لحظهای منقبض شد منطق تهیونگ را میفهمید و دقیقاً همین حرصش میداد
تهیونگ قدم آخر را برداشت
تهیونگ: ضمن اینکه کنجکاوم ببینم دختری که تونسته سه روز بیشتر زیر سقف تو دوم بیاره، چه شکلیه.
جونگکوک با نگاه سردی به او خیره شد
_ لا៸شی.
تهیونگ این بار واقعاً خندید
تهیونگ: به خودت رفتم، هیونگ.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۴
✦.................................
_ نه.
سکوت کوتاهی بینشان نشست
جونگکوک بطری آب را برداشت و طرفش پرت کرد، تهیونگ گرفت، درش را باز کرد و چند جرعه نوشید، جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ ذهنت اینجا نیست..
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد
تهیونگ: زیادی تحلیل میکنی.
جونگکوک اخم کرد
_ از صبح سه بار جاخالی رو اشتباه رفتی دو بار تعادلت بههم خورد یه بارم مُشتم خورد به شونهت.. این تو نیستی.
تهیونگ چند ثانیه به زمین خیره ماند بعد آرام خندید... خندهای که بیشتر شبیه آه بود.
تهیونگ: هنوزم همون آدمی هیچی از چشمت دور نمیمونه.
جونگکوک منتظر ماند، هیچ عجلهای برای شنیدن نداشت، تهیونگ بالاخره روی نیمکت نشست آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و برای چند لحظه فقط به کف سالن خیره شد بعد خیلی آرام گفت:
تهیونگ: یادته... دوسال پیش گفتم یه دختر هست ازش خوشم میاد؟
جونگکوک کوتاه جواب داد:
_ آره.
تهیونگ لبخند تلخی زد
تهیونگ: همون
جونگکوک چیزی نگفت، تهیونگ نفسش را با مکث بیرون داد
تهیونگ: چندروز پیش عروس شد.
سکوت... این بار حتی صدای دستگاههای باشگاه هم انگار دور شده بود، تهیونگ با انگشت شست گوشهی بطری آب را فشار داد
تهیونگ: جالبه... همیشه فکر میکردم وقت دارم، فکر میکردم یه روز بالاخره بهش میگم اما اون یه روز هیچوقت نرسید.
جونگکوک به دیوار روبهرو خیره شده بود
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: حالا قراره با یکی دیگه زندگی کنه... با یکی که احتمالاً حتی نصف چیزایی که من دربارهش میدونستم رو هم نمیدونه.
لبخند زد... اما چشمهایش خسته بود
تهیونگ: آدم بعضی وقتا... همهی جنگ هاشو میبره فقط همون یکی رو میبازه که بیشترین اهمیتو داشته.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد بعد دستکش هایش را درآورد و کنار گذاشت
_ چرا بهش نگفتی؟
تهیونگ: از چی؟
_ از اینکه دوستش داشتی.
تهیونگ نگاهش را به سقف دوخت
تهیونگ: چون میترسیدم.. نه از جواب رد از اینکه بعدش دیگه حتی نتونم از دور ببینمش.
جونگکوک آرام سرش را پایین انداخت برای لحظهای بیاختیار تصویر دختری با موهای مشکی و بوی لیلیوم از ذهنش گذشت همان دختری که صبح، خوابآلود گوشهی تخت نشسته بود...
جونگکوک خیلی سریع آن تصویر را از ذهنش بیرون راند، تهیونگ متوجه تغییر کوتاه نگاهش شد اما چیزی نگفت فقط زیر لب زمزمه کرد:
تهیونگ: بعضی آدما... تا وقتی نزدیکت هستن، نمیفهمی چقدر مهمن وقتی از دستشون بدی... دیگه هیچ کاری ازت برنمیاد
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت برای اولین بار در آن روز چیزی نگفت فقط سکوت کرد.
تهیونگ: راستی...
_ هوم؟
تهیونگ دستهایش را داخل جیب شلوار ورزشیاش برد.
تهیونگ: جمعه شب یه مهمونیه
جونگکوک حتی سرش را هم بلند نکرد
_ نمیرم.
تهیونگ گوشهی لبش بالا رفت
تهیونگ: هنوز نگفتم چیه
جونگکوک دستکش دوم را هم درآورد و روی نیمکت انداخت.
_ هر چی باشه، نمیرم.
تهیونگ آرام خندید
تهیونگ: همون جمعهای همیشگیه... خانوادههای قدیمی، سرمایهدارها، رئیسای شرکتها، چند نفر از آدمای بانفوذ دولت.
جونگکوک با بیحوصلگی ساعتش را بست
_ حوصلهی کتوشلوار پوشیدن و دست دادن با آدمای چاپلوسو ندارم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد
تهیونگ: این یکی فرق داره.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد
_ چه فرقی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
تهیونگ: چون بعد از مدتها قراره همه ببیننت.
مکث کوتاهی کرد و بعد با لحن کاملاً عادی ادامه داد:
تهیونگ: ...با زنت بیا.
ابروی جونگکوک خیلی آرام بالا رفت چند ثانیه فقط به تهیونگ خیره ماند
_ نه.
جوابش آنقدر قاطع بود که انگار از قبل آمادهاش کرده باشد، تهیونگ انتظار همین را داشت
تهیونگ: چرا؟
_ نمیخوام.
تهیونگ نفس کوتاهی کشید
تهیونگ: یا چون نمیخوای اونو بیاری؟
جونگکوک نگاهش را تیزتر کرد
_ فضولی نکن.
تهیونگ بیتفاوت خندید
تهیونگ: من فقط گفتم بیارش، لازم نیست عاشقش شده باشی.
جونگکوک پوزخند خیلی کمرنگی زد
_ خیالبافی نکن.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد، بعد جدیتر شد.
تهیونگ: جونگکوک، تو الان ازدواج کردی چه واقعی، چه قراردادی، چه هر اسم دیگهای که روش بذاری همه دارن نگاه میکنن اگه تنها بری.. حرف درمیارن، اگه باهاش بری ک៸ص شعراشون کمتر میشه.
جونگکوک دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد؛ فکش برای لحظهای منقبض شد منطق تهیونگ را میفهمید و دقیقاً همین حرصش میداد
تهیونگ قدم آخر را برداشت
تهیونگ: ضمن اینکه کنجکاوم ببینم دختری که تونسته سه روز بیشتر زیر سقف تو دوم بیاره، چه شکلیه.
جونگکوک با نگاه سردی به او خیره شد
_ لا៸شی.
تهیونگ این بار واقعاً خندید
تهیونگ: به خودت رفتم، هیونگ.
- ۶۶۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط