{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۸
✦.................................

او چانه‌ی نیکی را رها کرد و با پشتِ دست، به آرامی و با تحقیر، گونه‌ی نیکی را لمس کرد

نیکی ناخودآگاه سرش را عقب کشید، اما جونگکوک سریع‌تر بود؛ دستش را پشتِ گر៸دنِ نیکی قفل کرد و او را به سمتِ خودش کشید، فاصله به قدری کم شد که نیکی گرمایِ نفس‌هایِ تند و عصبیِ جونگکوک را روی پوستش حس می‌کرد.

_ اونا مُردن چون توی دنیای من، اشتباه مجازاتش مرگِ، تو باعث شدی اونا اشتباه کنن

نگاهش را روی صورتِ رنگ‌پریده‌ی نیکی چرخاند و با لحنی تهدیدآمیز ادامه داد:

_ اون نگهبانِ احمقو میبینی؟ میدونی چرا هنوز زنده‌ست؟ چون می‌خوام وقتی دارم تاوان گندی که زدی رو ازت می‌گیرم اون ببینه.. می‌خوام ببینه چه بهایی قراره برایِ اون یک لحظه «لجبازیِ» تو پرداخت بشه.

نیکی با وحشت به مردِ روی صندلی نگاه کرد که نا៸له‌هایِ ضعیفش فضا را پر کرده بود او می‌دانست جونگکوک بلوف نمی‌زند دنیایِ او، دنیایِ منطق نبود؛ دنیایِ «قانونِ نیوتن» بود: هر کنشی، واکنشی به همان اندازه دردناک داشت.

نیکی نفس‌نفس می‌زد؛ ترس و نفرت در وجودش می‌جنگیدند

جونگکوک به سمتِ میزِ کوچکی که کنارِ دیوار بود رفت و یکی از ابزارهایِ فلزیِ رویِ آن را برداشت، صدایِ برخوردِ سردِ فلز با هم، در زیرزمین پیچید.

_ راه برو

جونگکوک با سر به سمتِ صندلیِ نگهبان اشاره کرد

_ برو اونجا و بشین... قراره یاد بگیری وقتی با من حرف میزنی، لرزشِ صدات از سرِ ترس باشه.

نیکی، در حالی که پاهای لرزانش زیر بدنش خالی می‌شد، با تمام توان باقی‌مانده‌اش، خود را به سمت صندلی آن مرد نیمه‌جان کشاند، با صدایی لرزان فریاد زد:

+ چه غلطی میخوای بکنی؟ فکر کردی با این کارا منو میترسونی ؟

جونگکوک، که با آن ابزارِ فلزی، آرامشِ مرگباری داشت، ایستاد او حتی با شنیدنِ آن کلمات، پلک هم نزد، سکوتِ او سنگین‌تر از هر فریادی بود، قدمی به جلو برداشت

نیکی، با غریزه‌ی دفاعی‌اش، عقب کشید. او عقب رفت تا زمانی که کمر៸ش به سردیِ دیوارِ سنگی برخورد کرد، گویی دیوارِ پشتِ سرش تنها تکیه‌گاهِ تنها او در این جهنم بود.

جونگکوک، در حالی که فاصله‌ی میانِ آن‌ها را با قدم‌هایی حساب‌شده از بین می‌برد، با صدایی که حالا از حدِ نجوا هم پایین‌تر رفته بود، زمزمه کرد:

_ زیادی بهت رو دیدم

او به آن نزدیکی رسید که نیکی میتوانست تپشِ رگ‌هایِ گر៸دنِ او را ببیند، چشمانِ جونگکوک سیاه و بی‌اعتنا به هیچ مثلِ دو حفره‌ی تاریک در صورتش می‌درخشید.

_ تو فکر کردی دنیای من، جای دختراییه که با گریه و لجبازی، میتونن قانون رو تغییر بدن؟

جونگکوک ناگهان دستش را بالا آورد و با خشونتِ بی‌رحمانه‌ای گلویش را فشرد

نیکی چنگ زد به مچِ دستِ او، در حالی که چشمانش از شدتِ فشار درشت شده بود و سعی می‌کرد هوا را به ریه‌هایِ ملتهبش برساند

جونگکوک صورتش را آنقدر نزدیک برد که ل៸ب‌ هایشان تقریباً به هم می‌خورد، نگاهش از آن خشمِ سرد به یک تحقیرِ عمیق تغییر کرد، با لحنی که انگار از تهِ یک چاهِ تاریک می‌آمد، پچ‌پچ کرد:

_ فکر کردی چون یه ذره بهت اجازه دادم دور و برم بچرخی، دیگه می‌تونی واسه من کله‌شق باشی؟

نیکی، در حالی که صورتش به دیوار کوبیده شده بود، با تمامِ توانِ صدایش، با وجودِ دردی که در گلو داشت، هق‌هق‌کنان اما با کینگی تمام گفت:

+ تو فقط یه عو៸ضیِ روانی هستی که فکر می‌کنه با کشتنِ بقیه می‌تونه واسه خودش کسی باشه...

جونگکوک نیشخندی زد؛ نیشخندی که بیشتر شبیه به دریدنِ پوست بود تا لبخند فشارِ دستش را بیشتر کرد.

_ زیادی مقاومت میکنی توله کوچولو.

او ل៸بش را به گوشِ نیکی چسباند، طوری که نفس‌های داغش پوستِ سردِ او را می‌ سوزاند و با لحنی که لرزه بر اندامِ نیکی انداخت، ادامه داد:

_ میخوام وقتی داری زیرِ من می‌لرزی، یادت باشه که همش بخاطر بچه بازی‌های خودته.

+ دیوونه شدی؟ معلوم هس-

_ کاری میکنم حتی از خودت هم متنفر بشی، پس اون اشکی که توی چشماته رو نگه دار... چون قراره خیلی بیشتر از اینا از گا៸ییده‌ شدن توسطِ یه هیولا لذت ببری.

او ناگهان دستش را رها کرد، نیکی با سرفه و هق‌هق، روی زمین افتاد و به شدت به گلویش دست کشید

جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کند به سمتِ میزِ ابزارها رفت و با آرامشی که از یک درنده‌یِ سیر شده می‌آمد، یکی از لبه‌ های تیز و براقِ فلزی را میانِ انگشتانش چرخاند
دیدگاه ها (۳۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط