{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:94

جونگ‌کوک :اوه!

یعنی چی؟ یعنی خوب شدم؟! بد شدم؟ ... دستای یخ زدمو گرفت و دوباره سر تا پامو نگاه کرد و چشماش دوباره برق زد و بالاخره لحن آرومی که فقط مال من بود پدیدار شد

جونگ‌کوک:اینجا رو ببین! خوشگل کردی منو دق بدی؟!

خجالت زده چشمای خمار و خستشو نگاه کردم و لبخند غمگینی زدم ... چند ثانیه سکوت شد سرمو پایین انداختم ... کیفمو باز کردم و جعبه رو از توش دراوردم

هیزل :این ... کادوی تولدته ... البته ... فکر نکنم قابل بدونی...

جعبه رو ازم گرفت و نگاهش کرد ... چقد تو اون دستای درشت و مردونه کادوم کوچیک به نظر میرسید ...
تو یه حرکت درشو داد بالا و با دیدن گردنبند توش نیشخند زد

جونگ‌کوک:دروازه ... تراژیکه

چشمامو نگاه کرد

جونگ‌کوک :و با معنی.... ممنونم..

لبخند زدم و سرمو با حالت احترام براش خم کردم.

کارت پستال کاهی رنگی که تو جعبه گذاشته بودمو از توش بیرون آورد و من هول شدم ...

هیزل:چیزه ... وقتی رفتم بخونش .

بی اهمیت به حرفم بازش کرد و قلبم لرزید .

چشمای آرومش که به غم همیشگی تو اعماقشون موج میزد ، رو کلماتم سر خورد...

" تمام آرزوی من و رویای شبای تارم حالا جلوی چشماته ... تمام چیزی که از این دنیا میخواستم و محاله که داشته باشمش ... یه دروازه که میتونستیم با هم ازش بگذریم.
دست توی دست هم قدم به قدم پیش بریم .... و وارد دنیایی بشیم که من توی شب تولدت با یه لباس بلند از پارچه های دانتل و تور مثل دوران ویکتوریا برات پیانو میزنم .
و تو با کت و شلوار تویید و اصیل خوش رنگت ..... ازم میخوای باهات برقصم .... موزیک از گرامافون قدیمی پخش میشه و هر قدمی که موقع رقص برمیداریم روی شیشه خوردههای روح زخم خوردمون نیست ..... روی قوانین ستمگر این دنیای نامرد نیست. چوبی و امن کلبه ایه که ،شومینه حسابی گرمش کرده ... اونجا مامانامون هستن .
و تو پختن کیک تولدت بهم کمک میکنن ... باباهامون خاطرات خنده دار و خجالت آور دوران کودکیمونو برای هم تعریف میکنن و ما در حالی که سرخ و سفید میشیم کلی میخندیم وقت آرزو کردنه و ما هیچ چیز اضافه تری نمیخوایم .
شمعاتو فوت میکنیم.
فقط میخوایم . همه چی همینطور باقی بمونه ... با و دیگه سایه ی ترس رو شونه های من سنگینی نمیکنه که عمق دلتنگی هزاران سالمو ...
...با بوسیدنت به تو نشون بدم محبوب من تو این دنیا که نشد اما شاید بتونیم.
تو یه دنیای دیگه با هم باشیم. مگه نه ...؟ "

نفس پر درد و بمش که آزاد شد سکوت اتاقو شکست ... کارت پستالو تا زد و توی جعبه گذاشت
گردنبند و بیرون آورد و چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد اونو به گردنش رسوند و رو به روی چشمای متعجب من دور گردنش قفلش کرد

هیزل :تو .... از کادوم خوشت اومده؟

چشمای آروم و غم گرفته ش رو به چشمام دوخت و آسوده اما مطمئن گفت :

جونگ‌کوک:میخوام امشب فکر کنم باهات تو به دنیای دیگم

نه .. نباید تو شب تولدش گریه کنم ... با اینکه هجوم فشار غم توی صورتمو حس میکردم که تلاش میکرد از چشمام بزنه بیرون لبخند زدم و سرمو پایین انداختم .

دستاشو به دو طرف کمرم رسوند و یهو بدنمو چرخوند تا پشت بهش بایستم. بلافاصله بازو و ساعد قدرتمندش دور بالاتنم حلقه شد بین بازوهاش فشارم داد و سرشو سمت شونه ی راستم خم کرد ... قلب بی تابم بین بی قراری و آرامش آغوشش دست و پا میزد

دستمو به دستش رسوندم و اون انگشتاشو بین انگشتام گره زد صورتشو به گردنم نزدیک کرد .

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۲۷)

My professor Part:95و بعد صدای بمش تو گوشم پیچید :جونگ‌کوک ؛...

My professor Part:96دوباره رفتم سراغ اطلاعات دقیقی که درباره...

My professor Part:93جلوی عمارت خشکم زد ... حیاط پر بود از ما...

My professor Part:92تهیونگ : همه ی این کارا رو کردم تو فقط ب...

پلیس من...p10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط