{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب بسم الله، این پارت مخصوصه. که اگه اونجوری که گفتم پایا

خب بسم الله، این پارت مخصوصه. که اگه اونجوری که گفتم پایانش بد بود چجوری میشد.

Sa:"چرا بهم نگفتی، ها؟ مگه قرار نبود همه چیو بهم بگی؟"
N:"خو اونموقع یجوری برگشتی تو ماشین گفتی 'پسره' که سکته کردم گفتم ولش"
Sa:"چند وقته اذیتت میکرده؟"
N:"تقریبا ۲ هفته ای میشه."
ساسکه خیلی عصبانی بود و قشنگ ام مشخص بود. رگ پیشانی اش زده بود بیرون:"دو هفته و تو به من نگفتی."
ناروتو هم که بی اعصاب، فقط اتیش را بیشتر کرد:"لابد یه دلیل داشته که به 'تو' نگفتم."
و همین کافی بود تا ساسکه...
N:"اااخ چرا هل میدی؟"
Sa:"خودت با دست خودت رانندگی میکنی منو میبری پیش اون پسره."
ناروتو با جسارت زل زد تو چشم های ساسکه:"نمیکنم."
ساسکه با تمسخر گفت:"عه؟ مجبورت میکنم."

ساسکه از شدت عصبانیت، یک کار خطرناک کرد. نه روی ناروتو، بلکه تهش برای خودش بد شد. ناروتو داشت با گریه رانندگی میکرد و...خب اگر یک فرد که مشکل روانی داشته و توی کل عمرش دست به فرمان نزده رانندگی کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ساسکه این را میدانست، ولی فکر کرد میتواند ناروتو را کنترل کند. و خب...نتوانست.
Sa:"*بپیچ راست، گفتم بپیچ *راست."
ناروتو با گریه فقط یه کاری برای خودش میکرد:"نمیدونم چجوریه، نمیدونمممم."
Sa:"احمق نشو ناروتو گفتم راست."
و دقیقا موقعی که دعوا شد و ساسکه فرمان را گرفت تا بپیچند راست، ماشین رفت توی جدول. جدول سوراخ شد و چون اتوبان بود یک راست از دره رفتند پایین. شیشه جلویی خورد شد و خورد توی صورت ناروتو. ساسکه محکم خورد توی داشبورد و ماشین حتی دو سه دور دور خودش غلتید.

N:"نه بذارین ببینمش ولم کنین."
ناروتو، چیزیش نشد. خوشبختانه کیسه ی هوای صندلی راننده برای او به موقع فعال شده بود. ولی ساسکه...
ناروتو عقلش را از دست داده بود و معلوم بود دوباره دارد فروپاشی میکند:"ساسکه، بذارین ببینمششش."
و اینکه پرستار ها را کتک زد تا برود توی اتاق عمل، برایش سابقه ی بدتری درست کرد.
ساسکه، بخاطر فرو رفتن شیشه توی سرش، فوت کرد. اول، به ناروتو نگفتند. ولی وقتی او فهمید، چنان فروپاشی ای کرد که با روزهای اولش فرقی نداشت.
کوراما بدتر شد، روز به روز و او بدون ساسکه، از خوب بودن دور شد. پدر و مادرش تمام سعیشان را کردند، اقوام هم همینطور و حتی اوبیتو و کاکاشی، ولی جواب نمیداد. یک تکه از ناروتو، برای همیشه با ساسکه رفت.

دختر کوچولو با چشم های پر ذوق سرش را روی پاهای ناروتو که روی ویلچر نشسته بود گذاشت:"بابا بزرگ بابابزرگ، اولین عشقت کی بوده؟"
ناروتو کمی فکر کرد، مردمک های چشم های ابی اش تمام این سال ها گشاد ماندند. برای دیدن توهم، برای دیدن ساسکه.
ناروتو دستی روی موهای نوه اش کشید:"بابابزرگ خیلی خوب یادش نمیاد، ولی اول اسمش 'س' داشت."
دخترک خندید:"اون چه شکلی بود بابا بزرگ؟"
ناروتو به روبرویش نگاه کرد، به تصویر تخیلی ای که از ساسکه ساخته بود:"بابابزرگ اینم درست یادش نمیاد. چشماشو یادم نیست. ولی موهای صاف و مشکی و پوست خیلی سفیدی داشت عزیزم."
و او، ته قلبش میدانست که توهم ها واقعی نیستند. ولی توی خیالش، ساسکه را بوسید. فرض کرد که یکبار دیگر با هم هستند، بدون اینکه غیرواقعی باشد.
دیدگاه ها (۴۲)

خواز اونجایی که ساسوناروعه تموم شد ولی من هنوز ایده هام ته ن...

پارت اول: مدرسه راهنمایی، مرکز شهرSa:"حتی نمیتونی از خودت دف...

فکت های چرت و پرت. نمیدونم چرا دارم میذارم، همینجوری.اون اول...

پارت ۴۳Sa:"هااااااااانننن؟ بعد تو نزدیشون؟"N:"چرا زدم ولی از...

پارت ۳۷ (هشدار: خاک تو سری سگی. نمیخوای بخونی نخون)مرض ساسکه...

پارت ۱۹(عکس انفرادیو گذاشتم واستون. با تشکر از گپ جی پی تی ک...

پارت ۳۴N:"مطمئنی اشکال نداره امشب بخوابم اینجا؟"ناروتو ایستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط