{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم

یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم
واسه همین رفتم تو اتاق و درو رو خودم بستم
بعد از یه ساعت صدام کردن که بیا شام بخور داره سرد میشه
گفتم: من دیگه هیچی نمیخورم ، میخوام بمیــــــــرم
گفتن : شام ماکارونیه ، ته دیگ سیب زمینی هم داره که دوس داری
یعنی اونو بیشتر از ماکارونی دوست داشتی؟
نامردا نقطه ضعفِ منو پیدا کرده بودن
دیدگاه ها (۵)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:27یونگی:باید ببریمش بیما...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

زیبای کوچک فریبکار

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

debt (part 6)

پارت ۳۳ یونا:آخ سرم لعنتی اینجا کجاست ؟تانر :بالاخره بیدار ش...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

پارت: 3 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*فراموش کرده بودم که پای راس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط