Chapter
Chapter:1
Part:55
«ده روز بعد»
10مارس_
مشغول درست کردن دسته گل سفارشی بود.
با صدای زنگوله بالای در متوجه شد کسی وارد شده.
همونطور که پاپیون دسته گلشو مرتب میکرد به روبه روش نگاه کرد.
بازم اون پسر.
تو این ده روز تقریبا هر روز اینجا میومد و گل میخرید.
اسمش مین سوک بود و هروقت میومد کلی حرف میزد.
و حتی فهمیده بود دیار نمیتونه حرف بزنه.
دیار نفسی از رو کلافگی کشید و دوباره مشغول کارش شد.
مین سوک مثل همیشه کلاه قهوهایشو از روی سرش برداشت و رو صندلی نشست.
به دیار نگاه کرد و گفت:سلام
دیار همونطور که چشمش پایین بود سرشو تکون داد.
مین سوک:یه دسته گل با رز های سفید میخوام
دیار بدون واکنشی به سمت قفسه گلها رفت و رز سفید و از توش در آورد.
مشغول شد.
احساس کرد مین سوک دفتری رو ورق میزنه.
به سرعت بهش نگاه کرد.
یادش رفته بود دفتر خاطراتشو از رو میز برداره.
به سمت مین سوک رفتو دفتر و از تو دستش کشید.
مین سوک دستشو به عنوان تسلیم بالا برد و گفت:بخدا هیچی نخوندم..فقط داشتم ورق میزدم
دیار با عصبانیت به سمت میزش رفت و دفترو روش گذاشت.
رو صندلیش نشستو شروع کرد به گریه.
اشکاش یکی پس از دیگری رو صورتش سرازیر میشدن.
و مژه های بلندش و صورت بی نقصش رو خیس میکردن.
مین سوک با تعجب به سمت دیار اومد و روبه روش رو زانوهاش نشست.
مین سوک:دیار لطفاً گریه نکن..گفتم که من هیچی از توش نخوندم..غلط کردم اصن به دفترت دست زدم
اشکای بیشتری از چشماش خارج شدن.
به خاطر دفترش گریه نمیکرد.
بخاطر جونگکوک گریه میکرد.
که یک ماه نبود.
Part:55
«ده روز بعد»
10مارس_
مشغول درست کردن دسته گل سفارشی بود.
با صدای زنگوله بالای در متوجه شد کسی وارد شده.
همونطور که پاپیون دسته گلشو مرتب میکرد به روبه روش نگاه کرد.
بازم اون پسر.
تو این ده روز تقریبا هر روز اینجا میومد و گل میخرید.
اسمش مین سوک بود و هروقت میومد کلی حرف میزد.
و حتی فهمیده بود دیار نمیتونه حرف بزنه.
دیار نفسی از رو کلافگی کشید و دوباره مشغول کارش شد.
مین سوک مثل همیشه کلاه قهوهایشو از روی سرش برداشت و رو صندلی نشست.
به دیار نگاه کرد و گفت:سلام
دیار همونطور که چشمش پایین بود سرشو تکون داد.
مین سوک:یه دسته گل با رز های سفید میخوام
دیار بدون واکنشی به سمت قفسه گلها رفت و رز سفید و از توش در آورد.
مشغول شد.
احساس کرد مین سوک دفتری رو ورق میزنه.
به سرعت بهش نگاه کرد.
یادش رفته بود دفتر خاطراتشو از رو میز برداره.
به سمت مین سوک رفتو دفتر و از تو دستش کشید.
مین سوک دستشو به عنوان تسلیم بالا برد و گفت:بخدا هیچی نخوندم..فقط داشتم ورق میزدم
دیار با عصبانیت به سمت میزش رفت و دفترو روش گذاشت.
رو صندلیش نشستو شروع کرد به گریه.
اشکاش یکی پس از دیگری رو صورتش سرازیر میشدن.
و مژه های بلندش و صورت بی نقصش رو خیس میکردن.
مین سوک با تعجب به سمت دیار اومد و روبه روش رو زانوهاش نشست.
مین سوک:دیار لطفاً گریه نکن..گفتم که من هیچی از توش نخوندم..غلط کردم اصن به دفترت دست زدم
اشکای بیشتری از چشماش خارج شدن.
به خاطر دفترش گریه نمیکرد.
بخاطر جونگکوک گریه میکرد.
که یک ماه نبود.
- ۲۶.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط