رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۸
به مبل تکیه دادم و کلافه دو دستمو توي صورتم
کشیدم.
یه دستشو دور شونهم و یه دستشو دور بدنم حلقه
کرد.
-واسه چی اینقدر میخواي برگردي تهران؟ بذار
چند روزي اینجا باشیم خوش بگذرونیم.
خوش بگذرونیم؟! واقعا؟!
شیطونه میگه برم بهش بگم ولی مطمئنم زندم نمی
ذاره.
با فکري که به ذهنم رسید شدید استرسم کمتر شد.
مجبورم همین کار رو بکنم اما فعلا باید خودمو آروم
کنم.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندي زدم.
_باشه.
لبخندي زد و لبشو روي لبم گذاشت و عمیق بوسیدم.
دلم واسه بوسههاتم تنگ میشه.
عقب کشید و گفت: آفرین قربونت برم.
**
داشتم چایی میخوردم و فیلم میدیدم که با دیدن
اینکه با چه لباسی توي دستش از پلهها پایین اومد
چایی توي گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن.
با ترس بهم نزدیک شد و دستشو چندبار به کمرم
کوبید.
درحالی که اشک توي چشمهام حلقه زده بود و تک
سرفه میکردم لیوانو که کمی از چایی روي مانتوم
ریخته بود رو روي میز گذاشتم.
یکی دیگه هم زد و با نگرانی گفت: خوبی؟
نفس زنان چشمهامو بستم و سري تکون دادم.
حس کردم کنارم نشست.
تک سرفهی دیگه هم کردم و چشمهامو باز کردم.
تاپو جلوي روم گرفت.
-بپوش.
با اخم گفتم: عمرا!
ابروهاش بالا پریدند.
-تو خونه همیشه از اینها میپوشیدي!
لباسو از دستش چنگ زدم و با حرص بالا بردم.
-به نظرت این لباسه؟ این تور توري لباسه؟!
نگاهش شیطون شد: جون! خوبه که، هات میشی.
دندونهامو روي هم فشار دادم و لباسو پرت کردم.
-من نمیپوشمش.
با حرص لباسو از روي زمین برداشت.
تهدیدوار گفت: خودت میپوشی یا خودم تنت کنم؟
شاکی گفتم: اصلا تو چیکار به لباس تو تن من
داري؟
لبخند شیطونی زد و دستشو دور گردنم انداخت.
-میخوام زن خوشگلم، خوشگل لباس بپوشه.
نفس پر حرصی کشیدم.
لباسو تکون داد.
_حالا میپوشیش؟ یا خودم تنت کنم
با حرص نگاهش کردم و لباسو از دستش چنگ زدم.
خواستم بلند بشم و برم توي اتاق اما نذاشت و گفت:
همینجا!
اینبار عصبی گفتم: برو گمشو، نمیخوام.
چشمهاشو کمی ریز کرد.
-نمیخواي؟
آب دهنمو با زحمت قورت دادم.
-کاري نکن دکمههاتو از جا بکنم بعد مجبور بشی
بدوزیشون.
-وحشی!
سعی کرد نخنده.
-زود باش خانمم.
با حرص لبمو با زبونم تر کردم و مشغول باز کردن
دکمههام شدم.
خدایا خودت یه کاري بکن آمپرش نزنه بالا.
دستشو از دور گردنم برداشت که مانتومو درآوردم.
نگاه خیرشو روي بدنم میدیدم و همین استرس به
جونم مینداخت.
تاپو تنم کردم.
اونقدر چسبون بود که نگو! تازشم کلش تور توري
بود!
-آهان، حالا شد.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
پا روي پا انداختم و سعی کردم حواسمو به تلوزیون جمع کنم.
دستش که دور کمرم حلقه شد لبمو گزیدم.
#پارت_۲۳۸
به مبل تکیه دادم و کلافه دو دستمو توي صورتم
کشیدم.
یه دستشو دور شونهم و یه دستشو دور بدنم حلقه
کرد.
-واسه چی اینقدر میخواي برگردي تهران؟ بذار
چند روزي اینجا باشیم خوش بگذرونیم.
خوش بگذرونیم؟! واقعا؟!
شیطونه میگه برم بهش بگم ولی مطمئنم زندم نمی
ذاره.
با فکري که به ذهنم رسید شدید استرسم کمتر شد.
مجبورم همین کار رو بکنم اما فعلا باید خودمو آروم
کنم.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندي زدم.
_باشه.
لبخندي زد و لبشو روي لبم گذاشت و عمیق بوسیدم.
دلم واسه بوسههاتم تنگ میشه.
عقب کشید و گفت: آفرین قربونت برم.
**
داشتم چایی میخوردم و فیلم میدیدم که با دیدن
اینکه با چه لباسی توي دستش از پلهها پایین اومد
چایی توي گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن.
با ترس بهم نزدیک شد و دستشو چندبار به کمرم
کوبید.
درحالی که اشک توي چشمهام حلقه زده بود و تک
سرفه میکردم لیوانو که کمی از چایی روي مانتوم
ریخته بود رو روي میز گذاشتم.
یکی دیگه هم زد و با نگرانی گفت: خوبی؟
نفس زنان چشمهامو بستم و سري تکون دادم.
حس کردم کنارم نشست.
تک سرفهی دیگه هم کردم و چشمهامو باز کردم.
تاپو جلوي روم گرفت.
-بپوش.
با اخم گفتم: عمرا!
ابروهاش بالا پریدند.
-تو خونه همیشه از اینها میپوشیدي!
لباسو از دستش چنگ زدم و با حرص بالا بردم.
-به نظرت این لباسه؟ این تور توري لباسه؟!
نگاهش شیطون شد: جون! خوبه که، هات میشی.
دندونهامو روي هم فشار دادم و لباسو پرت کردم.
-من نمیپوشمش.
با حرص لباسو از روي زمین برداشت.
تهدیدوار گفت: خودت میپوشی یا خودم تنت کنم؟
شاکی گفتم: اصلا تو چیکار به لباس تو تن من
داري؟
لبخند شیطونی زد و دستشو دور گردنم انداخت.
-میخوام زن خوشگلم، خوشگل لباس بپوشه.
نفس پر حرصی کشیدم.
لباسو تکون داد.
_حالا میپوشیش؟ یا خودم تنت کنم
با حرص نگاهش کردم و لباسو از دستش چنگ زدم.
خواستم بلند بشم و برم توي اتاق اما نذاشت و گفت:
همینجا!
اینبار عصبی گفتم: برو گمشو، نمیخوام.
چشمهاشو کمی ریز کرد.
-نمیخواي؟
آب دهنمو با زحمت قورت دادم.
-کاري نکن دکمههاتو از جا بکنم بعد مجبور بشی
بدوزیشون.
-وحشی!
سعی کرد نخنده.
-زود باش خانمم.
با حرص لبمو با زبونم تر کردم و مشغول باز کردن
دکمههام شدم.
خدایا خودت یه کاري بکن آمپرش نزنه بالا.
دستشو از دور گردنم برداشت که مانتومو درآوردم.
نگاه خیرشو روي بدنم میدیدم و همین استرس به
جونم مینداخت.
تاپو تنم کردم.
اونقدر چسبون بود که نگو! تازشم کلش تور توري
بود!
-آهان، حالا شد.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
پا روي پا انداختم و سعی کردم حواسمو به تلوزیون جمع کنم.
دستش که دور کمرم حلقه شد لبمو گزیدم.
- ۲.۳k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط