رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۹
همونطور که حواسش به فیلم بود انگشتشو توي
تور فرو کرد و روي دلم کشید که از قلقلک شدنم از
جا پریدم و مچشو گرفتم.
-قلقلکم میشه، نکن.
خندید و بهم نگاه کرد.
-راستش دلم واسه اینطوري دیدنت تنگ شده بود.
به بدنم نگاه کرد.
_واسه لمس کردنت.
سرشو زیر گلوم برد و بوسهاي زد که کل وجودم
لرزید و شدت ضربان قلبمو بیشتر کرد.
نفس عمیقی کشید و لبشو روي گردنم گذاشت که
معترضانه و نفس بریده گفتم: مهرداد، برو عقب،
اصلا حوصله ندارم.
بوسهاي زد و کنار گوشم گفت: چند شبه خودتو
ازم محروم کردي.
سعی کردم به عقب ببرمش.
-نکن، وگرنه مثل اون دفعه بد عصبی میشم.
-زنمی، حق نداري ازم فرار کنی.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
خدایا من اینو نمیخوام.
سرشو بالا آورد که به چشمهاش نگاه کردم.
لبشو با زبونش تر کرد و به لبم چشم دوخت.
-حالا که هیچ محدودیتی بینمون نیست دوست
دارم بازم حست کنم.
نفس تو سینم حبس شد.
-نه، من نمیخوام.
به چشمهام نگاه کرد.
-اونوقت چرا؟
خیره به چشمهاش فقط سکوت کردم.
دستشو روي رونم کشید.
سعی کردم ضعفمو نشون ندم.
دستشو بالاتر کشید که نفس زنان چشمهامو بستم.
زیر رون و کمرمو گرفت و روي مبل خوابوندم.
با التماس گفتم: مهرداد، لطفا بیخیال شو، من نمی...
انگشتهاشو روي لبم گذاشت.
عطش خواستن توي چشمهاش موج میزد.
_بیرحم نباش.
لبشو روي لبم گذاشت و همینطور که میبوسیدم
تاپمو پایین کشید.
چون کشی بود راحت تا شکمم پایین کشیده شد.
حتی اونقدر تشنه بود که اهمیت نمیداد باهاش
همراهی نمیکنم.
خودمم از طرفی میخواستم و از طرفی هم نه.
لبشو برداشت و مشغول بوسیدن گردنم شد که
دستمو مشت کردم.
کبود نشه صلوات وگرنه بدبخت میشم.
******
دستشو دور کمرم انداخت و موهامو پشت گوشم
برد اما بهش نگاه نکردم.
با اخم گفت: باز چرا اخمهات توي همه؟ بهت حال
ندادم؟
پوزخندي زدم و بهش نگاه کردم.
_گاهی وقتها اینقدر وحشی میشی که شک می کنم قبلا ناتوانی داشتی! حالا هم ولم کن که از روت
بلند بشم.
-تقصیر خودته که چند شب پیشم نبودي.
عصبی خندیدم.
-آقا رو باش! یهو رو دل نکنی که هر شب میخواي.
نیشخندي زد.
-نترس، رو دل نمیکنم.
نفس پر حرصی کشیدم.
به لبم نگاه کرد.
_اینجوري بیشتر حال میده، گاهی فکر میکنم نادیده گرفتن قولم زیادم بد نبوده چون حسابی خوش میگذره.
با یه دنیا دلخوري نگاه ازش گرفتم.
_عوض معذرت خواهیته؟
-معذرت خواهی واسهی چی؟ معذرت خواهی واسه
زن کردن زنم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد.
یه دفعه جاي خودشو باهام عوض کرد.
-این اخلاق تندت عاقبت خوبی نداره عزیزم، یه کم
با شوهرت خوش رفتار باش.
پوزخندي زدم.
_تو شوهر من نی...
تازه فهمیدم چی میگم که سریع سکوت کردم و
لبمو گزیدم.
نمیخواستم عصبیش کنم.
#پارت_۲۳۹
همونطور که حواسش به فیلم بود انگشتشو توي
تور فرو کرد و روي دلم کشید که از قلقلک شدنم از
جا پریدم و مچشو گرفتم.
-قلقلکم میشه، نکن.
خندید و بهم نگاه کرد.
-راستش دلم واسه اینطوري دیدنت تنگ شده بود.
به بدنم نگاه کرد.
_واسه لمس کردنت.
سرشو زیر گلوم برد و بوسهاي زد که کل وجودم
لرزید و شدت ضربان قلبمو بیشتر کرد.
نفس عمیقی کشید و لبشو روي گردنم گذاشت که
معترضانه و نفس بریده گفتم: مهرداد، برو عقب،
اصلا حوصله ندارم.
بوسهاي زد و کنار گوشم گفت: چند شبه خودتو
ازم محروم کردي.
سعی کردم به عقب ببرمش.
-نکن، وگرنه مثل اون دفعه بد عصبی میشم.
-زنمی، حق نداري ازم فرار کنی.
اشک توي چشمهام حلقه زد.
خدایا من اینو نمیخوام.
سرشو بالا آورد که به چشمهاش نگاه کردم.
لبشو با زبونش تر کرد و به لبم چشم دوخت.
-حالا که هیچ محدودیتی بینمون نیست دوست
دارم بازم حست کنم.
نفس تو سینم حبس شد.
-نه، من نمیخوام.
به چشمهام نگاه کرد.
-اونوقت چرا؟
خیره به چشمهاش فقط سکوت کردم.
دستشو روي رونم کشید.
سعی کردم ضعفمو نشون ندم.
دستشو بالاتر کشید که نفس زنان چشمهامو بستم.
زیر رون و کمرمو گرفت و روي مبل خوابوندم.
با التماس گفتم: مهرداد، لطفا بیخیال شو، من نمی...
انگشتهاشو روي لبم گذاشت.
عطش خواستن توي چشمهاش موج میزد.
_بیرحم نباش.
لبشو روي لبم گذاشت و همینطور که میبوسیدم
تاپمو پایین کشید.
چون کشی بود راحت تا شکمم پایین کشیده شد.
حتی اونقدر تشنه بود که اهمیت نمیداد باهاش
همراهی نمیکنم.
خودمم از طرفی میخواستم و از طرفی هم نه.
لبشو برداشت و مشغول بوسیدن گردنم شد که
دستمو مشت کردم.
کبود نشه صلوات وگرنه بدبخت میشم.
******
دستشو دور کمرم انداخت و موهامو پشت گوشم
برد اما بهش نگاه نکردم.
با اخم گفت: باز چرا اخمهات توي همه؟ بهت حال
ندادم؟
پوزخندي زدم و بهش نگاه کردم.
_گاهی وقتها اینقدر وحشی میشی که شک می کنم قبلا ناتوانی داشتی! حالا هم ولم کن که از روت
بلند بشم.
-تقصیر خودته که چند شب پیشم نبودي.
عصبی خندیدم.
-آقا رو باش! یهو رو دل نکنی که هر شب میخواي.
نیشخندي زد.
-نترس، رو دل نمیکنم.
نفس پر حرصی کشیدم.
به لبم نگاه کرد.
_اینجوري بیشتر حال میده، گاهی فکر میکنم نادیده گرفتن قولم زیادم بد نبوده چون حسابی خوش میگذره.
با یه دنیا دلخوري نگاه ازش گرفتم.
_عوض معذرت خواهیته؟
-معذرت خواهی واسهی چی؟ معذرت خواهی واسه
زن کردن زنم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد.
یه دفعه جاي خودشو باهام عوض کرد.
-این اخلاق تندت عاقبت خوبی نداره عزیزم، یه کم
با شوهرت خوش رفتار باش.
پوزخندي زدم.
_تو شوهر من نی...
تازه فهمیدم چی میگم که سریع سکوت کردم و
لبمو گزیدم.
نمیخواستم عصبیش کنم.
- ۲.۴k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط