{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۳۷
دستشو دور شونم حلقه کرد.
-نکن اینکار رو با من، سرد بودنت بدجور وجودمو
زخمی میکنه.
از لحنش قلبم فشرده شد.
کاش میدونست تصمیم گرفتم حرفهاي قلبمو
نادیده بگیرم و با عقلم پیش برم.
نفس عمیقی کشیدم.
این چند روز آخر فکر کنم بهتر باشه باهاش خوب
باشم.
به زور لبخندي روي لبم نشوندم و بهش نگاه کردم.
-بیخیال این حرفها، چیزیه که گذشته،
همبرگرتو بخور.
لبخندي روي لبش نشست.
-قلبت حسابی مهربونه.
لبخندم کم رنگتر شد اما بازم نگهش داشتم.
کاش میدونست چند روزي هست که دیگه با قلبم
قهرم.
از همون اولش بهت گفتم که از عشق میترسم.
ازت فرار میکنم نه بخاطر اینکه دوست ندارم، بلکه
بخاطر اینه که خودمو از بیشتر آلوده شدن به تو دور
نگه دارم، نمیدونم عشق براي بقیه چجوري
خودشو نشون میده اما براي من بیرحمه.
سرشو جلو آورد و شقیقهمو طولانی بوسید که
چشمهامو با درد قلبم بستم.
نزدیک گوشم گفت: همیشه بدون مال منی، مال
استاد رادمنش.
بغضم گرفت.
کمی چرخیدم و براي آخرین بار خودم واسه بغل
کردنش پیش قدم شدم.
منو ببخش مهرداد.
بغلم کرد و روي موهامو بوسید.
مطمئنم بدون من خوشبخت تري، مطمئنم یکی
بهتر از من پیدا میکنی.
چشمهامو بستم و حلقهی دستهامو تنگتر کردم.
عطرشو با دلتنگی عمیق بو کشیدم.
آروم گفت: خوشحالم که بخشیدیم، خدا میدونه
چند شب خواب راحت ندارم.
لبخند تلخی زدم.
اونقدر تلخ که خودم از طعمش حالم به هم خورد.
یه دفعه یه چیز توي جیبش به لرزش دراومد که
ازش جدا شدم.
لبخندي زد و دستشو کنار صورتم گذاشت و تو
همین حالت یه چیز از جیبش بیرون آورد که دیدم
گوشیمه.
یا دیدن اسم مامان دلم هري ریخت و استرسم باز
شروع شد.
-همونایی که گفتمو بگو.
چیزي نگفتم و گوشیمو ازش گرفتم.
با استرس جواب دادم.
-الو؟
صداي عصبیش توي گوشم پیچید.
-کجایی تو؟
پوست لبمو کندم.
-گوش کن مامان، من الان جاییم، بخاطر یه کاري،
اما تا فردا برمیگردم.
اخمهاي مهرداد به هم گره خوردند و آروم گفت: کی
گفته تا فردا؟
_یعنی چی؟ کجایی؟
با التماس به مهرداد نگاه کردم اما بازم با قاطعیت
گفت: بگو جمعه.
نفسم بند اومد.
-الو؟
-چیزه مامان، بخاطر شرکت مجبور شدم بیام کرج.
زیر لب گفتم: استغفراالله!
باز ادامه دادم: وقتی بخوام بگردم بهت زنگ میزنم.
عصبی گفت: چی داري میگی؟ جمعه...
سریع سرمو عقب کشیدم.
-عروسیته! خانوادهی شوهرت فردا دعوتمون
کردند!
نزدیک بود دیگه بزنم زیر گریه.
-داري میگی فردا، بهم اعتماد کن مامانم، من کاري
نمیکنم که آبروتون بره، باشه قربونت برم؟
صداي نفس عصبیشو شنیدم.
-از دست تو دختر! خیلوخب.
بعدم بدون خداحافظی قطع کرد.
آروم گوشیو پایین آوردم.
خدایا چیکار کنم؟
یه دفعه گوشیمو از دستم چنگ زد که سریع گفتم:
بده...
با اخم گفت: پیش من میمونه.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۸به مبل تکیه دادم و کلافه دو دستمو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۹همونطور که حواسش به فیلم بود انگش...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۶همین که دستش به موهام خورد و پشت ...

حرفای که تو دل مهرداد مونده:)

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۹افتادن فشار تبريك داره؟ دلش...

پارت1:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط