تومطعلقبهمنی
#تو_مطعلق_به_منی
پارت_25
خیلی گشنم بود ولی هنوز ساعت ۳ و نیمه باید پاشم برم پیش آجوما رفتم با دیدن حال آجوما ترسیدم یوی بود کنارش اون اون عموم بود به دیدن من برق بدی زد چشمام خواستم برم ک با یه مرد بزرگ بر خورد کردم بازو هام رو گرفت و رو به عموم گفت
مرده:این همون دختریه ک به من باختی ش؟
*بعله همینه آقای چا اوون هی
مرده ک فهمیده بودم اسمش چا اوون هی هست با نگاه جدی بهم خیره شد و گفت
~از دست من فرار میکنی هوم؟!
.....
~فرار کردی و آمدی به مین یونگی داد..ی هوم؟!
.....
~دِبنال ه.رزه
خاندانت ه.رزن بی خانواده درست حرف بزن کث.اف.ت"عربده،گریه"
یهو چشماش برق بدی زد و گفت:چه گ.وهی خوردی
گ.وه خودت خ.وردی بی اصل و نسب من مثل بقیه که میشناسی نیستم
~خفه شو مادر...ده
اسم مادرم رو به زبون کثیفت نیار "عربده"
بعد یه سیلی زد زیر گوشم و بازوم رو گرفت و کشون کشون برد چشم به چشمای اجوما بود ک با غم بهم نگاه میکرد و عاجزانه التماس میکردم که ولم کنه ولی انگار نمی شنیده
بعد از دقایقی به یه عمارت بزرگ رسیدیم که زیبا بود اما اندازه عمارت یونگی قشنگ نبود ازهمین الان دلم برای نگاه هاش خنده هاش حرف هاش تنگ شده آخه چرا من باید آنقدر بد بخت باشم؟! از این عمارت نفرت دارم از ماشین پیاده شدیم ک بازوم رو توی دستاش گرفت و فشار میداد و میکشید بعد از رسیدن به داخل اون عمارت نفرین شده یه زن خوشگل و مُسن اومد طرفم فک کنم اینم آجوما اینجاس...
~سلام اجوما.
آجوما:سلام پسرم خوش اومدی این دختره خوشگل چرا گریه میکنه
~هه آجوما این دختر رو اینطوری نبین یه ه.رزه بع تمام معناست
اون خانوم با شنیدن این حرف این مردک رنگ از رخساره برد و به من با نگاهی تعجب باری نگا کرد وگفت
آجوما:فکر نکنما پسرم
~بسه ببرش تو اتاق شکنجه تا من بیام
آجوما: چییییی...چشم!!
یعد از شنیدن کلمه "اتاق شکنجه" بدنم به لرزه افتاد با گریه به سمتش برگشتم و با التماس بهش خیره شدم و گفتم
مگه من چیکارت کردم؟
~تو ارزش مقام من رو زیر سوال بردی دختره هر....
تا خواست اون کلمه رو بگه سیلی بهش زدم وانگشت اشاره رو سمتش گرفتمو گفتم
بار آخرت باشه لغب امسال خودت رو روی من میزاری
با این حرفی آتیش رو میشد تو چشماش دید به سمتم حمله ور شد با ضربه های سیلی و مشت به صورتم به سمتی از حال پرتاب شدم و گفت
~چرا اتاق شکنجه ههه همینجا نابودی میکنم
با خشم به سمتم اومد منو جوری میزد که دلم برای خودم داشت کباب میشد اما نباید کم بیارم همونطوری که داشت منو میزد گفت
~تو رو از به دنیا اومدنت پشیمون میکنم
هیچ غل.طی نمی تونی انجام بدی
پاش رو روی قفسه سینم قرار داد و گفت
~اونوقت با چه پشتوانه ای داری من،رو تهدید میکنی
در حدی نمیبینمت بخوام بهت جواب بدم
چه مرگش بود مگه من باهاش چی کردم
#اد_هوپی
پارت_25
خیلی گشنم بود ولی هنوز ساعت ۳ و نیمه باید پاشم برم پیش آجوما رفتم با دیدن حال آجوما ترسیدم یوی بود کنارش اون اون عموم بود به دیدن من برق بدی زد چشمام خواستم برم ک با یه مرد بزرگ بر خورد کردم بازو هام رو گرفت و رو به عموم گفت
مرده:این همون دختریه ک به من باختی ش؟
*بعله همینه آقای چا اوون هی
مرده ک فهمیده بودم اسمش چا اوون هی هست با نگاه جدی بهم خیره شد و گفت
~از دست من فرار میکنی هوم؟!
.....
~فرار کردی و آمدی به مین یونگی داد..ی هوم؟!
.....
~دِبنال ه.رزه
خاندانت ه.رزن بی خانواده درست حرف بزن کث.اف.ت"عربده،گریه"
یهو چشماش برق بدی زد و گفت:چه گ.وهی خوردی
گ.وه خودت خ.وردی بی اصل و نسب من مثل بقیه که میشناسی نیستم
~خفه شو مادر...ده
اسم مادرم رو به زبون کثیفت نیار "عربده"
بعد یه سیلی زد زیر گوشم و بازوم رو گرفت و کشون کشون برد چشم به چشمای اجوما بود ک با غم بهم نگاه میکرد و عاجزانه التماس میکردم که ولم کنه ولی انگار نمی شنیده
بعد از دقایقی به یه عمارت بزرگ رسیدیم که زیبا بود اما اندازه عمارت یونگی قشنگ نبود ازهمین الان دلم برای نگاه هاش خنده هاش حرف هاش تنگ شده آخه چرا من باید آنقدر بد بخت باشم؟! از این عمارت نفرت دارم از ماشین پیاده شدیم ک بازوم رو توی دستاش گرفت و فشار میداد و میکشید بعد از رسیدن به داخل اون عمارت نفرین شده یه زن خوشگل و مُسن اومد طرفم فک کنم اینم آجوما اینجاس...
~سلام اجوما.
آجوما:سلام پسرم خوش اومدی این دختره خوشگل چرا گریه میکنه
~هه آجوما این دختر رو اینطوری نبین یه ه.رزه بع تمام معناست
اون خانوم با شنیدن این حرف این مردک رنگ از رخساره برد و به من با نگاهی تعجب باری نگا کرد وگفت
آجوما:فکر نکنما پسرم
~بسه ببرش تو اتاق شکنجه تا من بیام
آجوما: چییییی...چشم!!
یعد از شنیدن کلمه "اتاق شکنجه" بدنم به لرزه افتاد با گریه به سمتش برگشتم و با التماس بهش خیره شدم و گفتم
مگه من چیکارت کردم؟
~تو ارزش مقام من رو زیر سوال بردی دختره هر....
تا خواست اون کلمه رو بگه سیلی بهش زدم وانگشت اشاره رو سمتش گرفتمو گفتم
بار آخرت باشه لغب امسال خودت رو روی من میزاری
با این حرفی آتیش رو میشد تو چشماش دید به سمتم حمله ور شد با ضربه های سیلی و مشت به صورتم به سمتی از حال پرتاب شدم و گفت
~چرا اتاق شکنجه ههه همینجا نابودی میکنم
با خشم به سمتم اومد منو جوری میزد که دلم برای خودم داشت کباب میشد اما نباید کم بیارم همونطوری که داشت منو میزد گفت
~تو رو از به دنیا اومدنت پشیمون میکنم
هیچ غل.طی نمی تونی انجام بدی
پاش رو روی قفسه سینم قرار داد و گفت
~اونوقت با چه پشتوانه ای داری من،رو تهدید میکنی
در حدی نمیبینمت بخوام بهت جواب بدم
چه مرگش بود مگه من باهاش چی کردم
#اد_هوپی
- ۲۶.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط