{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥀فصل دوم پارت 42🥀

🥀فصل دوم پارت 42🥀
هیونجین : جیمین نمیخواهی درست بگی که چه نقشی داری
جیمین : خوب مگه ذهنتو به همچین چیزای میرسه
هیونجین: نه اینکه خودت خوب بلدی زود باش بگو دیگه
جیمین : تا جون داریم و تا وقتی لی انیوپ مواد تولید میکنه ما باید ازش بدوزدیمش
هیونجین : خوب آخرش که چی
جیمین : اون ما رو گول زد حالا نوبته خودشه
روبه یکی از افرادش کرد
جیمین : با هر کی در ارتباطات و هر کاری میکنه ما باید اطلاع داشته باشم
چشم قربان
جلسه تموم شد و همه بجز هیونجین رفتن هیونجین از رویه صندلی بلند شد و از گوشی رو برداشت به یکی از کارکنان زنگ زد
هیونجین : واسمون ویسکی بیار
چشم قربان
و بعد از اتمام حرفاش گوشیش زو رویه میز گذاشت جیمین که به صندلی تیکه داد و تو فکر فروع رفت
هیونجین : هی به چی فکر میکنی
جیمین : تا وقته زایمانه ات نمیتونم ببینمش
هیونجین با ناراحتی گفت : تو هم درکش کن اون فقد 19 سالشه و در حالی که نمیخواست حامله شد اما تو 29 سالته یکمی درکش کن
جیمین: نمیدونم تخسیره من چیه این وسط
هیونجین : اصلا نمیتونی یه بارم ببینیش
جیمین : نه نمیتونم راستی یه کاری برام میکنی
هیونجین: چه کاری
جیمین : تو تویه چند روزی یه دفعی برو پیشه ات
هیونجین : باشه میرم
《《《《《《《《《《《《《
خیلی آروم در خواب عمیقی بود و از خواب بیدار شد به سقفه اوتاقش خیره شده بود با خودش گفت
ات : یعنی جیمین الان داره چیکار میکنه
با تقه در رویه تخت نشست
ات : بله
م/ات : بیدار شدی دخترم
ات : اره
م/ات : دختر خالت خیلی وقته اومده گفتم که خوابی اونم منتظرته
ات: باشه مادر لباسامو عوض کنم میام
م/ات: باشه دخترم منتظرتم
مادرش از اوتاق خارج شد و ات کلافه از رویه تا بلند شد و رفت سمته کمد لباسش و با خودش زمزمه کرد
ات : خیلی وقته ندیدمش حتما شنیده که ازدواج کردم خوب مگه چیه که مثله قدیم باشم
یه هسه پوز دادن بهش دست داد لباسشو برداشت و پوشید موهاشو شونه زد و همیه موهاشو جم کرد یه طرف بست و رفت سالون دختر خالش از اومد سمتش و دستاشو باز کرد به سمتش ات هم بغلش کرد
دان: دلم برات تنگ شده بود
ات : منم دلم برات تنگ شده بود
دان زود ازش جدا شد و دستشو گرفت نگران گفت
دان : ات بیا بشین حالت خوب نشده
همه نشستن و گرم صحبت بودن که با تقه در مادر ات بلند شد که درو باز کنه دان بلند شد
دان : خاله من میرم باز میکنم
م/ات : باشه دخترم
دان درو باز کرد و با چیزی که دید شوکه شد
دان : تو
هیونجین : تو
همزمان با هم گفتن
دان : تو اینجا چیکار
هیونجین با پوزخندی گفت : ایش منم نمیخواهم اون صورت زیبا تو ببینم

ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

🥀فصل دوم پارت 43🥀ات: دان کیه هیونجین تو اینجا چیکار میکنی هی...

🥀فصل دوم پارت 44🥀پدرش با هیونجین تماس گرفت و جواب داد پدرش ب...

🥀فصل دوم پارت 41🥀هانا و انیوپ تویه کافی نشسته بودن هانا: انی...

🥀فصل دوم پارت 40🥀سواره ماشین شدن و راهیه خونه شدن وقتی رسیدن...

پسری که قلبم رو برد

My little princess Part 12ویو ات بعد از رفتن جیمین با خودم ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط