{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی نزدروانپزشک رفت وازغم بزرگی که دردل داشت تعریف کرد،د

مردی نزدروانپزشک رفت وازغم بزرگی که دردل داشت تعریف کرد،دکترگفت:به فلان سیرک برو،انجادلقکی هست انقدرمیخندانت تاغمت یادت برود.مردلبخندتلخی زدوگفت:من همان دلقکم!
دیدگاه ها (۲)

خاطره ی شادمانی های دیروز،بزرگ ترین غمی است که امروزداریم

اقایه سوال میپرسم همه جواب بدن کیابیدارن؟جون مادراتون اگه بی...

سکوتم رابه باران هدیه کردم/تمام زندگی راگریه کردم/نبودی درفر...

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

P : 30

رمان تهیونگ

پارت اول راز خون

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

P : 7

𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت ۴۴ — آخرین شبخبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخ...

یک نیمکت فاصله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط