دخترک برگشت، بزرگ شده بود. از او پرسیدم :کبریت هایت کو؟ ص
دخترک برگشت، بزرگ شده بود. از او پرسیدم :کبریت هایت کو؟ صورتش رنگ آتش شد… سرخ… رنگ شرم گفتم :کبریت بسته ای چند؟ نگاهم کرد. در نگاهش ذوب شدم… نگاهش پتکی به به اندازه ی اورست شد. گفت :کبریت هایم را نخریدند. مدتهاست ” تن ” می فروشم می خری?
- ۶۸۵
- ۰۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط