{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک برگشت، بزرگ شده بود. از او پرسیدم :کبریت هایت کو؟ ص

دخترک برگشت، بزرگ شده بود. از او پرسیدم :کبریت هایت کو؟ صورتش رنگ آتش شد… سرخ… رنگ شرم گفتم :کبریت بسته ای چند؟ نگاهم کرد. در نگاهش ذوب شدم… نگاهش پتکی به به اندازه ی اورست شد. گفت :کبریت هایم را نخریدند. مدتهاست ” تن ” می فروشم می خری?
دیدگاه ها (۳)

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ² | پارتـ ²🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

نمیبخشمت p.23

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_7ویو میراچند ثانیه بعدسه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط