پارت
پارت 22
حرفش رو تموم کرد و بوسه ای روی گوشش زد .. از روی تخت بلند شد و شروع به پوشیدن لباسش کرد ..
بعد از این که کامل لباساش رو پوشید از جیب شلوارش سیگار و فندکش رو دراورد و شروع به کشیدن کرد ..
تهیونگ که خیلی عصبی بود با حرص لب زد ..
* خیلی پستی.. میتونی خودتو با این کارت گول بزنی ولی من حرفم رو دوباره تکرار میکنم من. مال . هیچکس. نیستم. جئون جونگ کوک ... تنها کسی که صاحب منه خودمم .. ازت متنفرم .. از این عمارت . از قانونش . از خدمتکاراش . از تو .از تو ... چرا نمیفهمی ها .... یعنی نمیدونی من چرا اینجام ؟
جونگ کوک که پشتش به تهیونگ بود عصبانی سیگارش رو انداخت روی زمین و با پاهاش لهش کرد .. و رو به تهیونگ کرد عصبی لب زد
+ نه نمیفهمم .. واقعا نمیفهمم . چرا باید پسر کسی که یه زمانی با من شریک بود الان باید به عنوان جاسوس زیر دست من مجازات بشه ؟ چراااا ؟
ته تکخندی زد ..
* واقعا نمیدونی ؟ هی خودتو نزن به اون راه .. تو پدر منو کشتی ..دوربینا همه چیز رو ظبط کردن ..
بغضش گرفت سعی کرد گریه نکنه و به حرفش ادمه بده
* توی اون مهمان سرا کوفتی .. اول تو استخر خفش کردین و بعد جنازه پدرمو .. همونجا انداختی تو دیگ اسید ... چطور تونستی ها ؟ حتی نذاشتی جنازشو ببینم . اون وقت انتظار داری اروم بشینم و کاری نکنم ؟
کوک بهت زده به ته خیره شده بود ..
من قاتل پدرشم ؟ یعنی چی؟ متهم به کاری شدم که اصلا نکردم .. هه خنده داره .
+ من کیم جانگو نکشتم .. و فقط دوربین ها نمیتونن اینو ثابت کنن .
* ولی لباس های اون ادما .. لباس های افراد تو بودن جئون.
+ می خوای بهت ثابت کنم که من پدرت رو نکشتم ؟
* اره .. حالا که میگی مقصر نیستی ثابتش کن .
کوک سری تکون داد وبه سمت در خروجی رفت که یهو تهیونگ با لحنی نرم و مهربون لب زد
* حداقل دستم رو باز کن لباسم رو ببپوشم .. هی .. لطفا .
+ نمیشه دستت رو باز کنم .. خودم لباست رو تنت میکنم
* نه خواهش میکنم.. من که نمیتونم فرار کنم پس لطفا دستم رو باز کن
+ گفتم که نمیشه .
با جدیت تمام گفت ولی انگار تهیونگ دست بردار نبود ..
* یاااا .. قول میدم جلو چشم خودت اصلا لباش بپوشم حالا که بهم اعتماد نداری ..خوبه ؟
کوک که نتونست به چهره مظلوم ته نه بگه قبول کرد ..
دستاش رو باز کرد و بهش اجاره داد که بره سمت لباساش .. زنجیر هایی که برای دست ته بودن رو توی دستاش گرفته بود و تکیه اش رو به دیوار داده بود .. با لبخند به بدن خوش تراش و زیبای پسر نگاه میکرد که..
* یااا .. چشمات رو درویش کن .. داری به چی نگاه میکنی ها ؟
ته در حالی که پیراهن سفیدش رو حالت پرده مانند جلوی خودش گرفته بود گفت.
کوک پشتش رو به ته کرد که راحت باشه ولی انتظار هر رفتاری در این لحظه از ته داشت .. چون بی دلیل اینطوری مهربون نشده بود ..
تهیونگ اخرین دکمه لباسشم زد و دستش رو توی جیبش کرد تیغه تیزی که توی جیبش بود رو دراورد و به سمت کوک حمله کرد که جونگ کوک متوجه شد و زنجیری که توی دستش بود رو دور گلوی ته بست و فشار داد ..
حرفش رو تموم کرد و بوسه ای روی گوشش زد .. از روی تخت بلند شد و شروع به پوشیدن لباسش کرد ..
بعد از این که کامل لباساش رو پوشید از جیب شلوارش سیگار و فندکش رو دراورد و شروع به کشیدن کرد ..
تهیونگ که خیلی عصبی بود با حرص لب زد ..
* خیلی پستی.. میتونی خودتو با این کارت گول بزنی ولی من حرفم رو دوباره تکرار میکنم من. مال . هیچکس. نیستم. جئون جونگ کوک ... تنها کسی که صاحب منه خودمم .. ازت متنفرم .. از این عمارت . از قانونش . از خدمتکاراش . از تو .از تو ... چرا نمیفهمی ها .... یعنی نمیدونی من چرا اینجام ؟
جونگ کوک که پشتش به تهیونگ بود عصبانی سیگارش رو انداخت روی زمین و با پاهاش لهش کرد .. و رو به تهیونگ کرد عصبی لب زد
+ نه نمیفهمم .. واقعا نمیفهمم . چرا باید پسر کسی که یه زمانی با من شریک بود الان باید به عنوان جاسوس زیر دست من مجازات بشه ؟ چراااا ؟
ته تکخندی زد ..
* واقعا نمیدونی ؟ هی خودتو نزن به اون راه .. تو پدر منو کشتی ..دوربینا همه چیز رو ظبط کردن ..
بغضش گرفت سعی کرد گریه نکنه و به حرفش ادمه بده
* توی اون مهمان سرا کوفتی .. اول تو استخر خفش کردین و بعد جنازه پدرمو .. همونجا انداختی تو دیگ اسید ... چطور تونستی ها ؟ حتی نذاشتی جنازشو ببینم . اون وقت انتظار داری اروم بشینم و کاری نکنم ؟
کوک بهت زده به ته خیره شده بود ..
من قاتل پدرشم ؟ یعنی چی؟ متهم به کاری شدم که اصلا نکردم .. هه خنده داره .
+ من کیم جانگو نکشتم .. و فقط دوربین ها نمیتونن اینو ثابت کنن .
* ولی لباس های اون ادما .. لباس های افراد تو بودن جئون.
+ می خوای بهت ثابت کنم که من پدرت رو نکشتم ؟
* اره .. حالا که میگی مقصر نیستی ثابتش کن .
کوک سری تکون داد وبه سمت در خروجی رفت که یهو تهیونگ با لحنی نرم و مهربون لب زد
* حداقل دستم رو باز کن لباسم رو ببپوشم .. هی .. لطفا .
+ نمیشه دستت رو باز کنم .. خودم لباست رو تنت میکنم
* نه خواهش میکنم.. من که نمیتونم فرار کنم پس لطفا دستم رو باز کن
+ گفتم که نمیشه .
با جدیت تمام گفت ولی انگار تهیونگ دست بردار نبود ..
* یاااا .. قول میدم جلو چشم خودت اصلا لباش بپوشم حالا که بهم اعتماد نداری ..خوبه ؟
کوک که نتونست به چهره مظلوم ته نه بگه قبول کرد ..
دستاش رو باز کرد و بهش اجاره داد که بره سمت لباساش .. زنجیر هایی که برای دست ته بودن رو توی دستاش گرفته بود و تکیه اش رو به دیوار داده بود .. با لبخند به بدن خوش تراش و زیبای پسر نگاه میکرد که..
* یااا .. چشمات رو درویش کن .. داری به چی نگاه میکنی ها ؟
ته در حالی که پیراهن سفیدش رو حالت پرده مانند جلوی خودش گرفته بود گفت.
کوک پشتش رو به ته کرد که راحت باشه ولی انتظار هر رفتاری در این لحظه از ته داشت .. چون بی دلیل اینطوری مهربون نشده بود ..
تهیونگ اخرین دکمه لباسشم زد و دستش رو توی جیبش کرد تیغه تیزی که توی جیبش بود رو دراورد و به سمت کوک حمله کرد که جونگ کوک متوجه شد و زنجیری که توی دستش بود رو دور گلوی ته بست و فشار داد ..
- ۸.۳k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط