پارت 20
تهیونگ با ترس به عقب رفت ... سعی کرد فرار کنه که بادیگارد ها دورشو گرفتن .. با حس کردن دستمال خیسی روی دهنش شروع به چنگ انداختن به دستای کوک کرد .. کوک خندید وجدی در گوشش لب زد
- انقدر تقلا نکن موش کوچولو ..
کم کم بی حال شد و دیگه چیزی متوجه نشد.. سیاهی مطلق.
کوک بعد از اینکه مطمئن شد که ته بی هوش شده اونو به بادیگارد ها سپرد .. و نگاه بی احساسی به تهیونگ کرد ..
- ببریدش به شکنجه گاه . .. بهوش اومد خبرم کن.
/ چشم ارباب .
چشماش رو باز کرد .. به دور برش نگاه کرد .. اتاقی تیره و تاریک .. انواع وسایل شکنجه .. وحشتناک بود .. اتاق سرد بود .. سکوتی که تو اتاق بود از همه چیز وایبش رو برای ته ترسناک تر میکرد .. سعی کرد از روی تخت بلند بشه که متوجه شد دست و پاهاش بسته شدند .
با صدای باز شدن در اهنی اتاق به خودش اومد ..
جونگ کوک از در وارد شد و به بادیگارد ها اشاره کرد که برن بیرون ..
الان فقط خودش و تهیونگ توی اون اتاق فاکی بودند ...
ببخشید که بیشتر از این ننوشتم .. حالم هر وقت بهتر شد واستون پارت های طولانی بنویسم
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.